***وبلاگ سام قندچي***
***وبلاگ ايرانسکوپ***
***وبلاگ آينده و آينده نگري***
***کتاب ايران آينده نگر***
***کتاب کردها و دولت مرکزي در ايران***
آينده نگري و پلوراليسم ارسطو
پلوراليسم در انديشه غرب-کثرت گرائئ
سکولاريسم چيست؟
دکارت و لائيکات
مونادهاي لايبنيتس و سي. پي. اچ جوادي
اسپينوزا در رد علت غائي
فلسفه علم در قرن بيستم
انديشه مارکسيستي و مونيسم -يکتا گرائي
آيا سوسياليسم عادلانه تر است؟
اسلام و گلوباليسم
دموکراسي حکومت مردم نيست، قضاوت مردم است
جبهه واحد براي ايجاد حکومت سکولار در ايران
قدرت، مذهب، و اصلاح طلبان ج.ا.
خدا و ما
مدرنيسم و معناي زندگي
متافيزيک و مذهب
قانون و ايران: فضيلت يا حقوق
صوفيگري و تقدير گرائي
کنفرانس پرندگان
گالبريت و دموکراسي در ايران
عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري
دموکراسي اسلامي پلوراليسم نيست
پلوراليسم و اتميسم منطقي راسل
غير اسلامي کردن يعني نافرماني مدني
پيام بمناسبت ماه محنت بار رمضان
چرا اسلامگرائي ميکشد؟
بيدار انديشي و روشن بيني
نگاهي ديگر بر اصلاح طلبان جمهوري اسلامي
پلوراليسم، سکولاريسم، و آينده نگري
تکليف جنبش سياسي ايران با تروريسم
چرا سکولاريسم آينده ايران را رقم خواهد زد
اصل بحث *دولت* سکولار است
چرا پلوراليسم-ويرايش دوم
چرا نوانديشی مذهبی ضرورتاً ضد سکولار است؟
وقت ايجاد جبههء وسيع دموکراسي خواهي سکولار فرا رسيده است
مشي چريکي واقعيتي که ديگر نميشود انکار کرد
اولويت با نجات سکولاريسم از چنگال ناسيوناليسم است
کدام «شعائر» پايدارترند؟ بحثي در مورد مسئلهء «حجاب»ست
Thursday, October 23, 2008
فهرست بلاگ سکولاريسم و پلوراليسم تا تاريخ 24 ماه اکتبر 2008
Monday, October 20, 2008
کدام شعائر پايدارترند؟ بحثي در مورد مسئلهء حجاب
يک پرسش کلي که بجد براي من مطرح است اينگونه فرموله مي شود: چرا رژيم اسلامي در انجام و استمرار اجراي برخي از "شعائر" موفق و در مورد برخي ديگر کمتر موفق بوده و يا بکلي شکست خورده است؟
منظور خود از شعائر را نيز با مثالي روشن مي کنم. در اروپا، در اوج حکومت تئوکراتيک شهر رم در سال 1600، وقتي جوردانو برونو، را به حکم ارتداد، آتش زدند در قلمروي کليسياي کاتوليک افساد و دزدي همه جا گير شده بود و به همين علت دسته هاي شلاق زني درست شده بودند که ـ درست نظير سينه زنان شيعهء امروز ـ خود را شلاق مي زدند. در روز آتش زدن جوردانو برونو هم همين دستجات وارد ميدان شدند و در فضائي که همهء جمعيت شلاق زن طلب استغفار از گناهان خود مي کردند، رهبران مذهبي، با مشارکت مردم، جوردانو برونو را آتش زدند. (1)
در اين مثال متوجه مي شويم که همهء شعائر ـ از شلاق زني مؤمنان گرفته تا آتش زدن مرتدان ـ با حضور و شراکت مردم انجام شده اند يعني مردم در اينکه حکومت هاي ايدئولوژيک ـ مذهبي بتوانند شعائر مورد نظر خود را به اجرا درآورند، مشارکت مستقيم دارند. و به همين دليل هم بوده است که وقتي آتش زدن مرتدان يا مراسم شلاق زني در اروپا از رواج افتاد و غير قابل قبول شد و ديگر نتوانست جمعيت مؤمنان را جلب کند، روحانيون کاتوليک هم از اصرار براي اجراي آن مراسم دست کشيدند؛ حال آنکه شعائر ديگري نظير طلب مغفرت در کليسا و نزد کشيشان ـ که کماکان از مشارکت و احترام مردم برخوردار بود ـ همچنان ادامه يافت.
بنظر من، جمهوري اسلامي هم، چه ولايت فقيهي در کار باشد و چه نباشد، همواره و بطور طبيعي، خواهد کوشيد تا به اجراي شعائري که براي اهداف رژيم تئوکراتيک خود مفيد مي داند ادامه دهد. اما آنچه ادامه و يا توقف شعائر رژيم را ممکن يا ناممکن مي سازد شراکت مردم است.
اگر جامعهء ايران، همانگونه که بسياري از شعائر اسلامي را نمي پذيرد، اين يکي را هم نمي پذيرفت، در آن صورت شايد مسئلهء حجاب هم اصلاً نمي توانست مطرح شود. يادمان باشد که هم خميني در پاريس و هم ديگران در تهران، در دوران بلافاصله پيش از پيروزي انقلاب 57 مدعي بودند که در جمهوري اسلامي حجاب اجباري وجود نخواهد داشت. اما چگونه شد که اندکي گذشته از پيروزي اسلاميست ها حجاب اجباري شد. چرا اين امر در مورد مبارزه با پوشيدن کت و شلوار و زدن کراوات پيش نيامد؟ نه اين بود که، بهنگام وقوع انقلاب، کت و شلوار اروپائي مردان در ايران آنقدر جا افتاده بود که اسلاميست ها نتوانستند آن را ممنوع کنند؟ يا بگيريم پايداري عيد نوروز را.
در اين زمينه البته که نخبگان جامعه مي توانند نقشي اساسي بازي کنند و اي کاش ـ مثلاً ـ اصلاح طلبان اسلامي هم، بجاي کوشش در توجيه اينگونه شعائر وحشيانه و بسنده کردن به انتقاد از مسائلي همچون ولايت فقيه، مي کوشيدند تا خود اين شعائر را زير سؤال ببرند و نشان دهند که احترام به عقايد مردم نمي تواند بمعني ـ مثلاً ـ قبول کشتن دختر باکره باشد، آنچه در برخي رژيم هاي مذهبي نظير تمدن آزتک بويژه در اواخر عمر آن تمدن ها تشديد هم شد و جامعه از آن دختران قرباني هم انتظار داشت که به قرباني شدن خود افتخار هم بکنند. (2)
به اميد جمهوري آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران،
سام قندچی، ناشر و سردبيرايرانسکوپhttp://www.iranscope.com29 مهر 1387 October 20, 2008
پانويس:
1. "براي سال 1600 بيش از سه مليون نفر در رم Rome جمع شده بودند. راهپيمائي زوار، و شلاق زدن به خود، براي طلب بخشش از گناهان. با چندين برابر شدن دزدي و قتل، شهر در آشفتگي بود. عدد 1600 [در لاتين] از يک رقم نه و يک رفم هفت تشکيل شده، و معنائي سحر انگيز داشت: شايد حاکي از آن بود که پايان نزديک است. پيامبران غيبگوئي ميکردند. درهمين حال، توبه کاران که انتظار داشتند قبل از دير شدن، آمرزش لازم از گناهان را دريافت کنند، از طرف رمي هاي شريف سر کيسه ميشدند. يک جاذبه ثانوي در 17 فوريه اعلاميه اش در آمد. نولان [جوردانو برونو]، سر سخت ترين مرتد، در پيازا سنتا فيئورPiazza Santa Fiore به آتش کشيده ميشد. شاهد مراسم هم يک آلماني بود که به مذهب کاتوليک گرويده بود، محققي با نام اسپر شاپ Gaspar Schopp که در هيچ منازعه الهيات غايب نبود. وي مانند لاشخوري در انتظار واپسين روزهاي برونو است، تا که آخرين کلمات وي را برچيند و پخش کند. ما به او براي گزارش مقاومت برونو در برابر قاضيان خوددر سنتا ماريا سوپرا مينرواSanta Maria sopra Minerva مديونيم: "من به جرئت ميگويم که شما بيش از من که دريافت کننده حکم هستم، از دادن حکم عليه من هراس داريد." و پس از سوختن، شاپ به اين شرح، واقعه را با نگاهي مملو از کينه، بغض، و حسرت به رئيس دانشگاه آلدورف Altdorf گزارش ميکند: " بدينگونه وي با حالتي تأسف بار از طريق کباب شدن هلاک شد، و او ميتواند برود و در آن دنياهاي خارق العاده که خيال بافي کرده بود بگويد، که چگونه در اين جهان با کافران خدانشناس در رم رفتار ميشود". شاپ يک دهه بعد دوباره در سلول کمپانلا ظاهر ميشود وبه ظاهر قول ميدهد که براي رستگاري برونو کوشش کند، وقتيکه در واقع مشغول سرقت آثار ادبي دستنوشته هائي بود که ميتوانست به انها دسترسي يابد." [Frank R. Manuel and Fritzie P. Manuel, Utopian Thought in the Western World, 1979, P. 241]
3. نيز نگاه کنيد به نوئشتار غير اسلامي کردن يعني مبارزهء مدني در ايران: https://p9.secure.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/370-disobedience.htm
-------------------------------------------------------مقالات تئوريکhttps://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl
فهرست مقالاتhttps://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html
Web ghandchi.com
Sunday, July 27, 2008
اولويت با نجات سکولاريسم از چنگال ناسيوناليسم است
سام قندچي
تز مطرح شده در اين مقاله آن است که، در برابر اوج گرفتن اسلامگرائي در منطقه اي که کشورمان در آن قرار دارد، بقا و گسترش «سکولاريسم»، بعنوان دست آورد برخي از کشورهاي منطقه در قرن بيستم، مستلزم آن است که بتواند خود را از «ناسيوناليسم» ـ که همزاد و همزمان با آن بوده و رابطهء اين دو در طول قرن بيستم بصورت رابطهء دوقلوهاي بهم چسبيده در آمده است، جدا کند. به کلام ديگر، در برههء کنوني تاريخ، مهم ترين مسئلهء ما روشن کردن مسئلهء ناسيوناليسم است، جدا از مطالبي که به «سکولاريسم» مربوط مي شود. سکولاريسم يک آرزو و يک برنامهء زنده براي آينده است حال آنکه ناسيوناليسم پيکر بزرگ ايدئولوژي مرده اي است که بيهوده بر دوش سکولاريسم سنگيني مي کند.
اکنون بر همگان روشن شده است که ناسيوناليسم يکي از «ايدئولوژي هاي منسوخ» بازمانده از عصر انقلاب صنعتي است همچون کمونيسم، سوسياليسم، ليبراليسم، و غيره. عصر انقلاب صنعتي زايندهء پلاتفرم هاي ايدئولوژيک متعددي بوده است که مطمئناً دستاوردهاي مهمي براي بشريت داشته اند اما اکنون همگي آنها مجموعه هائي منسوخ بشمار مي روند که فقط به درد درس آموزي انسان امروز مي خورند ـ درست همانگونه که مذاهب عصر «پيدايش مذاهب جهاني» (حدود دو هزار سال پيش) دستاوردها و مصيبت هائي به بار آورده اند، که بشريت مي تواند از آنها در همهء عرصه هاي حقوق بشر، دموکراسي، عدالت اقتصادي، صلح، رونق، ترقي، و غيره، درس هاي مفيدي بياموزد. اما، در عصري که در آن بسر مي بريم، آشکار شده است که هيچکدام از اين «ايدئولوژي ها» قادر نيستند براي معضل کنوني که «ترقي» نام دارد ـ به معني استقرار آزادي، عدالت، و رونق اقتصادي ـ راه حلي ارائه کنند. بخصوص که اگرچه معتقدم ليبراليسم، در فراسوي عصر صنعتي، در برخي نقاط جهان رشد کرده است، و «تئوري سياست» جان رالز هم اين پيشرفت را نشان ميدهد، اما چنين ادعائي را دربارهء ناسيوناليسم صادق نمي دانم. از نظر من، ناسيوناليسم، ايدئولوژي زمان انقلاب فرانسه و سپس جنگ هاي ناپلئوني بود براي مستقر کردن دولت هاي ملي در اروپا اما همين ناسيوناليسم پاراديم منسوخي براي دنياي امروز بشمار مي رود.
شايد آنچه در بالا نوشتم براي آناني که مرا «ناسيوناليست» مي دانند تعجب آور باشد چرا که مي پندارند نقد پلاتفرم هاي اتنيک يا اسلامگرايانه را من از ديدگاه ناسيوناليستي انجام مي دهم. توضيح مختصر من آن است که مطالب ذکر شده در بالا به اين معني نيست که بزودي ملت ها و کشورها موجوديت خود را از دست خواهند داد، و يا ديگر متولد نخواهند شد. اکنون ديگر بين وجود ملت ها و کشورها و ناسيوناليسم منسوخ عصر انقلاب صنعتي هيچگونه رابطهء حياتي برقرار نيست؛ همانگونه که اگرچه در روزگار کنوني قدرت سياسي «خانواده گسترده» و قبيله، منسوخ شده است اما موجوديت خانواده همچنان ادامه دارد و عشق فرد به خانوادهء خود هنوز يک واقعيت اجتماعي است. بي آنکه اين امر بمعني تأييد تفويض قدرت سياسي به خانواده و قبيله باشد و يا جامعهء قبيله اي منادي آينده تلقي گردد.
بعلاوه، به همان دلايلي که به نياز روي پاي ايستادن هر خانواده معتقدم، کماکان بر روي نياز به استقلال و تماميت ارضي ايران نيز تأکيد مي کنم، بي آنکه نظرم بر دادن قدرت بيشتر به دولت هاي ملي، و تقويت ناسيوناليسم باشد که خود نوع وسيع قبيله گرائي است و من از آن اکراه دارم(1) و به اين نکته اضافه کنم که به شدت به ارزش «احساسات ملي ايرانيان» معتقدم و آنرا نظير عشق به خانواده ميدانم که ربطي به ناسيوناليسم بعنوان يک «ايدئولوژي سياسي» ندارد. (2)
از آنجا که در منطقه اي که کشور ما در آن قرار دارد، در سراسر قرن نيستم، ناسيوناليسم سخن اول جنبش هاي مردمي بوده است، اعتقاد دارم که پيروزي نيروهاي اسلامي در جريان انقلاب 1357 ايران را نيز بايد «شکست ناسيوناليسم» در ايران دانست. لطفاً دقت کنيد که در اينجا از «شکست سکولاريسم» سخن نمي گويم و نظرم به «شکست ناسيوناليسم» بواسطهء پيروزي اسلامگرائي در ايران است. يعني مي انديشم که آنچه در ايران شکست خورده است ناسيوناليسم منسوخ است و نه سکولاريسم.
در کشور همسايه مان، ترکيه، نيز وضع به همين گونه است ـ کشوري که هم اکنون داراي سکولارترين شهروندان خاورميانه است و در قرن بيستم در آن نيز ناسيوناليسم و سکولاريسم دوشادوش هم بقدرت رسيده اند و اکنون غول اسلام گرائي در آن قد علم کرده است. اما، بنظر من، در ترکيه نيز اين سکولاريسم نيست که بوسيلهء اسلامگرائي به چالش کشيده شده و در واقع نوک پيکان اين چالش متوجه ناسيوناليسم ترک است که ديگر قادر نيست در جهان امروز به موضوعاتي همچون آزادي، عدالت و رونق اقتصادي پاسخ دهد و، در نتيجه، در برابر اسلامگرائي شکست مي خوردو، در نتيجه، بنظر من، سکولاريسم در ترکيه نيز براي شکوفا شدن و کارائي دوباره يافتن بايد خود را از ناسيوناليسم جدا کند، و تا زماني که چنين نشود، سکولاريسم نيز در مقابله با اسلامگرائي، محکوم به شکست است.
اما آنچه در اين ميانه از نظر ما اهميت دارد آن است که، از ديد من، هيچ يک از شقوق اپوزيسيون حکومت اسلامي متوجه منسوخ شدن ناسيوناليسم قرن بيستمي و لزوم نجات سکولاريسم از چنگال آن نشده اند و هم اکنون نيز مهمترين اختلافات و جدال ها در بين اردوگاه هاي مختلف اپوزيسيون بر محور ناسيوناليسمي مي گردد که همواره کودتاي 28 مرداد را بعنوان گرهگاه اصلي خود مي بيند.
دو اردوگاه اصلي ناسيوناليسم در اپوزيسيون کنوني ايران، از آن پهلويست ها و مصدقيست ها هاست که، به مثابه حاملان پلاتفرم مشروطه، دو سنت اصلي ناسيوناليستي، با دو ديدگاه متضاد، به دوش کشيده و مي کشند. و از نظر هر دوي اين نيروها، کودتاي 28 مرداد 1332 رويدادي کليدي محسوب مي شود که به آفرينش وضعيت کنوني تاريخ ما انجاميده است، .
پهلوي گرايان مي گويند که، بر خلاف سياست رضا شاه، نتيجهء عملي اتحاد مصدق با روحانيـت بيگانه با ناسيوناليسم بالاخره در حاکميت خميني در سال 1357 و، در نتيجه، در شکست ناسيوناليسم، متبلور شده است. در عين حال، آنها مصدقي هاي دههء 1330 را متحد طبيعي اتحاد شوروي دانسته و معتقدند که اگر مصدق در قدرت باقي ميماند، ناسيوناليسم ايراني به خطر افتاده و بوسيله کمونيست ها بلعيده مي شد.
مصدقي ها اما رژيم پهلوي را بعنوان يک سيستم ديکتاتوري ارزيابي مي کنند، رضا شاه را ديکتاتوري تحت حمايـت بريتانيا مي دانند که در پايان کار خود به سوي آلمان ها متمايل شد، و محمد رضا شاه را هم دست نشاندهء آمريکا و انگليس مي دانند. آنها ادعا مي کنند که ارتباطات رژيم پهلوي با قدرت هاي خارجي بود که ناسيوناليسم ايراني را خدشه دار کرده و با سرنگوني دولت ملي مصدق در کودتاي سال 1332 موجبات فروپاشيدن ناسيوناليسم ايراني را فراهم آورده و راه را بر پيروزي اسلام گرايان در سال 1357 هموار کرده است.
البته روشن است که ناسيوناليسم ايراني به دو نيروي بالا محدود نبوده و بسياري از کمونسيت هاي ايران نيز، بويژه پس از پيروزي اسلامگرائي در 1357، به درجات گوناگون، ناسيوناليسم را برگزيده اند. همچنين، و هم از آغاز، نوع اسلامي ناسيوناليسم نيز در کنار جبهه ملي حضور داشته است و با سازمان هائي نظير نهضت آزادي و رهبراني نظير مهدي بازرگان (که از همکاران بلندپايه مصدق بود). اما از آنجا که وجود اين سايه روشن هاي ناسيوناليسم در ايران و روابط آنها با پهلويست ها و مصدقيست ها در برهه هاي مختلف تاريخ ما تز اصلي اين نوشتار را تغيير نميدهند (و موضوع بحث کنوني ما نيز نيستند) در اين مقاله، همچنان پهلويست ها و مصدقي ها، بعنوان دو طرف اصلي شکاف عظيم 28 مرداد، در مرکز توجه قرار دارند. بي آنکه از خود بپرسند ترکيه، که 28 مردادي را در تاريخ معاصر خود ندارد، چرا با چالش اسلامگرائي روبرو شده است!
در اين رابطه بايد دانست که پلاتفرم هاي ناسيوناليستي داراي خصلتي نوستالژيک هستند و، در نتيجه و در بهترين حالت، جهاني صنعتي را نويد مي دهند که ديگر دنياي آينده نيست و به همين علت هم براي مردمي که با مسائل روزمرهء زندگي خود دست بگريبانند جذاب بشمار نمي روند و تنها موجب مي شوند که مردم به طعمه اي براي فرقه هاي اسلامگرا تبديل شوند، چرا که براي اسلامگرايان آسان است که آسمان و زمين، آزادي و عدالت را به مؤمنيني وعده دهند که در يک جماعت جهاني مؤمنين بنام «امت» گرد آمده اند و اميد شان غلبه بر دنيا و آخرت است و در آروزي رهبري جهانند. (3)
مدل هاي کلان ناسيوناليستي سلطنت 2500 ساله يا ملي کردن صنعت نفت مصدق، يا طرح هاي ناسيوناليستي کوچکتر آذري و کرد، همه امروز نوستالژي هاي منسوخي هستند که فقط وقت ما را تلف ميکنند، و براي ما نتايجي واقعي جهت دستيابي آزادي، عدالت، و رونق در جهان واقعي امروز لازمند، به بار نمي آورند و نتيجه شان تنها اين مي شود که منتظر يک دست نامريي شويم تا قدرت را از جمهوري اسلامي بگيرد و آن را به نوع ناسيوناليسم مورد علاقه ما ارزاني کند. توجه کنيم که حتي اگر چنين رويدادي هم در رخ دهد، ما ممکن است نتوانيم حتي اين پيشکشي را حفظ کنيم، همانگونه که امروز در ترکيه بروشني شاهد آن هستيم. و چنين عاقبت کاري ممکن است براي ما سيستمي بهتر از آنچه با آن در مبارزه ايم، به ارمغان نياورد.
مي خواهم نتيجه بگيرم که همهء اين مشاهدات و تجربه ها به ما مي گويند که بايد ببينيم و بدانيم که ناسيوناليسم ايراني ـ چه به نوعي که محمد رضا شاه سعي در ساختن آن داشت و چه در وجهي که مصدق در پي آن بود ـ ديگر مدت هاست که توان ارائهء راه حل براي معضلات جهان را از دست داده، و هر ديدگاه آينده نگري هم که هنوز در بند ناسيوناليسم باشد محکوم به شکست است، ـ چه آنها که از برنامه هاي ناسيوناليستي برخي گروه هاي کوچک اتنيک حمايت مي کنند و چه آنها که ناسيوناليسم در بر گيرندهء ملل بزرگ (هم از نوع مورد نظر پهلويست ها و هم از نوع مورد علاقهء مصدقيست ها) را تبليغ مي کنند و هيچ يک تعارض اين ايدئولوژي منسوخ را با چالش هائي که روند «جهاني شدن» در برابر ما قرار داده در نمي يابند.
من البته اين حقيقت را انکار نمي کنم که کشورهاي موجود و دولت هاي ملي آنها، بمثابه واحد هائي از واقعيت سياسي، کماکان بر «توسعه هاي گلوبال» تأثيرات مهمي دارند، هرچند که روند کار بخصوص و ابتدا در نقاط پيشرفته تر جهان، اين نقش را روز بروز تضعيف مي کند. در اين ميان، اهميت «دولت هاي ملي» در کشورهائي نظير چين آن هم در دوران گسترش گلوباليسم ـ نمي تواند دليلي براي در آغوش کشيدن ناسيوناليسم باشد، چرا که در اين مورد نيز استقلال قرن بيستمي تنها روکش فريبنده اي بر پيوستن چين به جريان جهاني شدن است.
در عصر جهاني شدن وظيفهء سياست ورزان و انديشمندان کشورها يافتن راه حل هايي براي حضور در جهان امروز است، از طريق ارائهء برنامه هائي که در عرصه هاي سياست، اقتصاد، فرهنگ، و همهء عرصه هاي ديگر زندگي بشر، ساختارهائي گلوبال را بيانديشند و در راستاي تحقق شان اقدام کنند.
موضوع ديگري که بايد در همين افق مورد توجه قرار گيرد ايجاد اتحاد در ميان نيروهاي اپوزيسيون است. در اين مورد نيز، بنطر من، هيچ راه ميانبري وجود ندارد و تا آنجا که به روشنفکران مربوط مي شود، اميدمان بايد آن باشد که آنها نخست کارهاي بيشتر و واقعي تري دربارهء موضوعاتي همچون صنعت و کشاورزي ايران انجام دهند، و طرح هايي براي ايجاد ساختارهاي سياسي و اقتصادي گلوبال بوجود آورند که بتوان آنها را مشترکاً بوسيلهء نيروهاي داخل ايران و با کمک ايرانيان خارج، اجرا نمود. اين غبن بزرگي است که ما وقتمان را براي يافتن ميانبرهاي سريع و از طريق ساختن ائتلاف هائي تلف کنيم که دست آخر هم به پيدايش پلاتفرم ناسيوناليستي ديگري که حتي قبل از پذيرفته شدن محکوم به شکست است. تکرار شعارهاي ناسيوناليستي بوسيلهء نيروهاي سياسي مختلف چيز تازه اي براي حل معضلات آزادي، عدالت، و رونق ايران در دنياي واقعي امروز، به ارمغان نخواهد آورد.
اردوگاه هاي فعلي ناسيوناليستي ما، عليرغم شعار لزوم اتحاد، همچنان در گير دعوا هاي بسيار بر روي بودن اين فرد يا آن فرد، اين گروه يا آن گروه، «خودي و داخل» و «غير خودي و خارج» هستند و توجه نمي کنند که تا وقتي اصول کار درست نباشد همهء اين مجادلات هياهوي بسيار براي هيچ است.
باور کنيم که اگر ناسيوناليسم مي توانست طرح پيروزي باشد، آنگونه که صد سال پيش چنين بود، بدترين رهبران در رأس کار هم، چه در رأس احزاب و چه در رأس دولت، تمي توانستند باعث شکست پلاتفرم ما شوند. (4)
به اميد جمهوری آينده نگر فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران.
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
7 مرداد 1387
28 ژوئيه 2008
پانويس ها:
(*) تاريخ انتشار نسخهء اول اين مقاله: 10 مرداد 1386 ـ August 1, 2007
1. نظرم را در رساله اي تحت عنوان "يک ديدگاه آينده نگر" توضيح داده ام:
http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2008/05/blog-post_30.html
2. همانگونه که در مقاله زير توضيح داده ام
http://kurdeayandehnegar.blogspot.com/2008/05/blog-post_30.html
3. آنگونه که در مقاله زير توضيح داده ام:
http://ayandehnegar.blogspot.com/2007/08/blog-post.html
4. من به سهم خود يک پلاتفرم مترقي و کارا را چنين مي بينم:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/348-HezbeAyandehnegar.htm
Wednesday, June 25, 2008
مشي چريکي-واقعيتي که ديگر نميشود انکار کرد
مشي چريکي-واقعيتي که ديگر نميشود انکار کرد
سام قندچي
بيش از يکسال پيش در آوريل 2007 مقاله اي نوشتم تحت عنوان «تکليف جنبش سياسي ايران با تروريسم»:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/470-Terrorism.htm
در آن نوشتار تا آنجا که به جنبش سياسي کنوني ايران مربوط بود فقط به جند الله و مجاهدين خلق اشاره کرده بودم. البته مجاهدين امروز ميگويند که سالهاست دست از عمليات تروريستي برداشته اند و واقعيت هم اين است که گرچه رسماً آنها مشي چريکي را تقبيح نکرده اند ولي سالهاست که به آن مبادرت ننموده اند. جند الله نيز بيشتر يک جريان مذهبي-قومي در بلوچستان است که تروريسم را هم بخشي از تاکتيک خود ميبيند. در واقع در آن نوشته بحثي درباره جريان چريکي جاري در ايران جمهوري اسلامي در حال حاضر نکرده بودم، موضوعي که در اين نوشته به آن مي پردازم.
واقعيت اين است که بعد از شکست جريان اصلاح طلبي و با پايان دولت خاتمي، اولين جريانات جديدي که رسماً مشي چريکي را براي مقابله با رژيم مطرح ميکردند، جوانه زدند. بسياري از اين جريانات اتفاقاً شديداً ملي گرا و ضد اسلامي بودند و هيچ شباهتي به مجاهدين خلق نداشتند. حتي چندان شباهتي به جريانات چريکي قديمي پيش از انقلاب که اکثراً کمونيستي و ضد امپرياليست بودند هم نداشتند. برخي از اين ها خود را متعلق به جنبش پادشاهي ايران ميدانستند و گروهي نيز همانطور که در پائين نشان خواهم داد، خود را همسو با مليون ميديدند.
در واقع با وجود شکست اصلاح طلبان مذهبي و پايان يافتن دولت خاتمي در سال 2004، دولت جديد احمدي نژاد کماکان اجازه فعاليت را از نيروهاي اسلامي مخالف خود سلب نکرد و به غير از مجاهدين، بقيه جريانات اسلامي گرچه با وجود دردسر هاي مختلف، ولي قادر بودند در ايران علناً فعاليت کنند. نه تنها طرفداران خاتمي و رفسنجاني، حتي نيروهاي راديکالتر نظير جريانات مختلف دانشجوئي اسلامي به درجات مختلف توانستند در دوران احمدي نژاد فعاليت علني کنند. حتي سايت هاي اصلاح طلبان نظير سايت امروز در دوران احمدي نژاد کمتر از دوران خاتمي با فيلترينگ روبرو شد. در نتيجه جريان تازه مشي چريکي در ميان آن دسته مخالفين دولت که اسلامي بودند، پايه نگرفت و حتي مجاهدين هم که طرفدارانش از ميان اسلاميون هستند عملاً کار تروريستي در اين دوران نکردند.
جريانات چپي نيز چه در دوران احمدي نژاد و چه در دوران پيش از آن، بيشتر به فعاليت هاي قانوني توجه داشتند، و نه عمليات چريکي. در بسياري از اين دوران ها نيز گرچه چپي ها رسماً از حق انتخاب شدن در مجلس و ديگر نهادها محروم بوده اند ولي فعاليت هاي مختلف نيروهاي چپي به درجات مختلف از پس از کشتار 1367 در ايران تحمل شده است، چه در اواخر دولت رفسنجاني که سعي در جلب بخش هاي مختلف چپ نمود و چه در دوران خاتمي، و بعد از دولت خاتمي نيز، در دوران احمدي نژاد وضعيت نيروهاي چپ چندان تفاوتي نکرده است. همچنين حرکت اصلي نيروهاي چپي که مشي چريکي را دنبال کرده اند بيش از نيم قرن است که مبارزه ضد امپرياليستي را عمده ميبيند و در نتيجه بخاطر برداشتشان از جمهوري اسلامي بعنوان مخالف غرب، فعاليت تروريستي عليه رژيم را درست نميديده اند. مضافاً آنکه بعد از سقوط کمونيسم در شوروي و بلوک شرق و توسعه دموکراسي در آمريکاي لاتين، جريان چريکي در ميان نيروهاي چپ رنگ باخته است و اکثر شاخه هاي چريکهاي فدائي خلق در ايران سالهاست که با مشي چريکي وداع گفته اند.
اما در ميان نيروهائي که شديداً ضد اسلام هستند وضع به صورت ديگر است. اساساً اين نيروها در جمهوري اسلامي اجازه حيات نداشته اند و در نتيجه مشي چريکي در ميان بخشي از اين نيروها مطرح شده است. اگر جنبش سکولار در ايران اجازه رشد يافته بود، مشي چريکي در ميان نيروهاي غير مذهبي و ضد مذهبي کمتر نشو و نما ميکرد. ولي مذهبي تر شدن جامعه در دوران احمدي نژاد اين بخش مخالفين را بيشتر به سوي عمليات چريکي سوق داده است.
جالب است که يکي از اولين جرياناتي که درست بعد از انتخاب احمدي نژاد مشي چريکي را بعنوان راه کار در ايران اعلام کرد، خود را متعلق به جنبش مليون ايران ميديد و حتي يکي از افراد سرشناس منتسب به جنبش ملي در آمريکا از آن جريان در همان ماه مه سال 2004 حمايت کرد. اين جريان نامش «شوراي ملي آزاديخواهان» بود.
بنظر من از آنجا که نيروهائي نظير جبهه ملي توانستند تا حدي در ايران در دوران احمدي نژاد به فعاليت هاي سياسي علني بپردازند، جريان چريکي «شوراي ملي آزاديخواهان» که خود را هوادار مليون ميدانست عملاً محو شد. درست است که جبهه ملي نظير نيروهاي چپي يا آينده نگر يا بسياري مخالفين اسلامي دولت که در ايران فعاليت سياسي علني دارند، قادر نيستند که در مجلس وارد شوند، يا در نهادهاي ديگر دولتي نقش ايفا کنند، ولي بعنوان اپوزيسيون علني تحمل شده اند، و اين امر کمک کرده است که هواداران اين جريانات به مشي چريکي روي نياورند.
ولي يک نيروي سياسي در ايران امکان فعاليت علني نداشته است و آن هم مشروطه طلبان ايران بوده اند. حتي بخشهائي از جريان مشروطه طلب نظير حزب مشروطه ايران که هم مواضعي ليبرالي داشته است و هم بر سر حمله نظامي به ايران موضع گيري روشن داشته است قادر نبوده است که در ايران فعاليت علني کند. اين امر بسياري از هواران آنها را از مبارزه علني دلسرد کرده است. بسياري از مشروطه خواهان به خاطر عدم امکان فعاليت علني، به دنبال راه کارهاي غير علني ولي سياسي رفته اند، ولي برخي هم از اينگونه احزاب سنتي مشروطه خواهان کناره گرفته و به دنبال مشي چريکي رفته اند. اين امر بويژه براي نيروهائي که شديداً ضد اسلامي هستند و حق بيان آنها در ايران شديداً نقض ميشود بيشتر واقعيت است.
بنظر ميرسد ضديت شديد با اسلام ويژگي اکثر جرياناتي است که مشي چريکي را در ايران برگزيده اند و هر چه رژيم مذهبي تر عمل کند، به جريان چريکي در ميان اين بخش از روشنفکران بيشتر دامن خواهد زد. ولي بحث فقط در اين جا نيست. برخي از رهبران مدبر مشروطه خواهان در ماه هاي اخير سعي دارند نشان دهند که دعواي اپوزيسيون با مذهب نيست بلکه با دولت مذهبي است. اين حرف درست، به خودي خود، به اين گرايش چريکي پايان نخواهد داد، چرا که تا وقتيکه رژيم حق اين افراد غير مذهبي يا ضد مذهبي را در ابراز عقايد خود برسميت نشناسد، زمينه مادي براي رشد اين گرايش بر سر جاي خود خواهد بود.
در نتيجه يا کسي بايستي در اصول اعتقادي با تروريسم به هر شکل آن مخالف باشد يا که به خاطر تضييق حقوق فردي خود ممکن است به آن دست يازد حتي وقتي معتقد باشد که دعواي اپوزيسيون با مذهب نيست ولي ناراحتي فردي اش از شرکوب شديد بخاطر ضد مذهبي بودن يا مرتد بودن باشد. موضوعي که در مقاله ذکر شده ابتداي اين نوشتار به آن اشاره کردم مبني بر اينکه تروريسم خوب و بد نداريم و بايد تروريسم را براي هر هدفي که باشد تقبيح کنيم. موضوع عمومي تري که در نوشتار ديگري سالها پيش به آن پرداختم که هدف وسيله را توجيه نميکند:
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/270-EndMeans.htm
حالا سوال پيش ميايد که درباره کسي مثل حسين کاوسي فر چه فکر ميکنم؟ من کار تروريستي را محکوم ميکند با هر هدفي که باشد. البته در عين حال از حق وي براي دادگاه عادلانه دفاع ميکنم. در نتيجه اين که دولت دوبي وي را به دولت ايران تحويل داد را هم محکوم ميکنم چون روشن بود که وي در داخل ايران نميتوانست از امکان دادگاه عادلانه برخوردار باشد. در نتيجه او را ميشد به کشور ثالثي نظير هلند فرستاد و از جمهوري اسلامي هم بعنوان مدعي خواست که در يک دادگاه بين المللي اتهامات خود عليه وي را اقامه کند. در دادگاهي که متهم بتواند از وکيل برخوردار باشد. در نتيجه اينکه کسي ترور را بخاطر هدف والائي بکند حتي کشتن يک قاضي جنايتکار، براي من قابل قبول نيست، چون کسي که به ترور دست ميزند خود را هر سه قوه يک دولت عادلانه فرض ميکند، حکم ميدهد و اجرا ميکند و از نظر من چنين کاري مردود است چه با حسن نيست باشد.
از بحث اصلي ام دور شدم. بحث مقاله اين بود که ديگر واقعيت مشي چريکي در ايران قابل انکار نيست. به موضوع برگردم.
***
به تازگي خبر انفجارحسينيه شيراز در مطبوعات جمهوري اسلامي آمد. جمهوري اسلامي بارها ادعاي هاي خود را در اين باره تغيير داد. در ميان مخالفين هم جريانات مختلفي مسؤليت آن را به عهده گرفته اند از جمله يک گروه سني مذهب قومي که اعتقاد به کار تروريستي دارد. آخرين حرف رژيم هم اين بوده است که يک گروه سلطنت طلب مسؤل اين عمليات بوده اند که به زودي محاکمه خواهند شد. در ميان جريانات هودار رژيم پادشاهي، حزب مشروطه ايران اعلاميه داد و گفت که هيچ گروه سلطنت طلبي به اين کار دست نزده است و اگر هم جرياني درست به اين کار زده باشد از سلطنت طلبان واقعي نيست. برخي ديگر از هواداران رژيم پادشاهي نيز نوشتند فرود فولادوند که گروهي در خارج خود را منتسب به وي ميدانند و مسؤليت آن بمب گذاري را به عهده گرفته اند، اگر به دادگاه بيايد و پوزش هم بخواهد، قهرمان آن هاست. نيروهاي ديگر جنبش سياسي ايران هم اساساً نوشته اند که اين حرف ها تبليغات رژيم است و جريان تروريستي اصلاً وجود خارجي ندارد.
بنظر من تا آنجا که به فرود فولادند مربوط ميشود، پسر وي مصاحبه اي درباره مفقود شدن وي کرده است، وي يک شخصيت حقيقي است با نظراتي مشخص و آقاي بهرام مشيري در برنامه زير بسيار بيطرفانه وي را معرفي کرده است:
http://youtube.com/watch?v=sT2u55ZwjSY
واقعيت ديگر هم اين است که جرياني با نام نتدر در اينترت سايت زير را دارند و خود را منسوب به آقاي فولادوند و هوادار رژيم پادشاهي ميدانند و برنامه راديوئي مرتب دارند:
http://www.tondar.org
http://www.tondar.org/radio-tv/rt.m3u
برخي از هواداران رژيم پادشاهي اين سايت را متعلق به رژيم جمهوري اسلامي ميدانند. تا آنجا که من به اين برنامه گوش کرده ام برخي از برنامه هاي اين سايت آشکار است که هيچ شباهتي به نظريات نيروهاي هوادار رژيم پادشاهي ندارد. آيا چنين برنامه هائي توسط عوامل اطلاعاتي رژيم براي لطمه زدن به نيروهاي مشروطه خواه درست شده اند؟ نميدانم، ولي در عين حال ممکن است که اين جريان چريکي، نظير جريانات کمونيستي چريکي در گذشته باشد که نيروهاي کمونيست ديگر را که مخالف فعاليت چريکي بودند، خائن ميديدند، و نوک تيز حمله شان به سوي آن نيروها بود. در واقع برخي از برنامه هاي اين انچمن پادشاهي معلوم است که نيروهائي هستند که صادقانه در پي فعاليت چريکي هستند و شديداً هم ضد اسلام هستند. البته نه تنها در ميان نيروهاي چريک بلکه ميان همه نيروهاي سياسي چه در زمان شاه و چه در زمان حاضر ممکن است عوامل اطلاعاتي نفوذ کرده باشند، و اين امر به خودي خود به معني اين نيست که ان نيرو را اطلاعاتي هاي رژيم راه انداخته اند. اين ها حتي لغت سلطنت را غير ايراني ميدانند و خود را هوادار پادشاهي ميخوانند و نه سلطنت طلب.
اما جدا از سايت نتدر و اينکه آيا اين جريان يک نيروي صادق اپوزيسيون است که در پي مشي چريکي است يا که سايت جمهوري اسلامي است، من با اطمينان صد در صد ميتوانم بگويم که جريان ضد اسلامي معتقد به مشي چريکي يک واقعيت است. من خودم مدتي با يکنفر که چنين نظراتي داشته و خود را متعلق به جمعي ميدانست، در يک گروه اينترنتي سالها بحث داشتم، و ميتوانم با اطمينان بگويم که وي از عوامل رژيم نبود، و فردي واقعي و انشاني صادق بود. حتي نظرات افراطي ضد اسلامي که در مقاله «تکليف جنبش سياسي ايران با تروريسم» به آن اشاره کرده ام و راه هاي مقابله با جريانات افراطي اسلامي را دقيقاً با وي بحث کرده بودم و به آنها به خوبي در اين زمينه هاي فکري صاحب نظر بود، اما کار تروريستي را تأييد ميکرد، هر چند فعاليت هاي افشاگرانه و علمي را نه تنها رد نمينمود بلکه بسيار خوب هم از آنها مطلع بود. من هيچگاه حتي تماس ايميل هم نخواستم با او داشته باشم و فقط ميخواستم بحث نظري داشته باشم و هميشه بعنوان يک محقق از ارتباط با هر تشکيلاتي بويژه تشکيلاتهاي معتقد به عمليات مسلحانه دوري کرده ام ولي با وي بحث در محيط علني يگ گروه اينترنتي داشتم.
جريان چريکي که در بالا ذکر کردم بنظر من هم واقعي است و هم شديداً ضد اسلامي و خود را هوادار رژيم پادشاهي هم ميداند و البته شخصي که ذکر کردم از فولادوند دفاع ميکرد ولي هيچگاه از سايت نتدر دفاع نکرد، يعني ذکر نکرد و من هم نپرسيدم.. تا آنجا که من اين نظرات را شناخته ام، شک دارم که مشروطه خواهان ايران و مشخصاً سلطنت پهلوي و حتي آقاي رضا پهلوي بتوانند انتظارات اين جريانات را برآورده کنند. براي آقاي رضا پهلوي و حزب مشروطه، موضع کنوني شان درباره همکاري با مذهب اسلام، تاکتيکي نيست، و اينکه امروز به درک سکولاريسم رسيده اند، گام بزرکي براي ايشان محسوب ميشود. ولي براي اين هواداران رژيم پادشاهي چنين موضعي کافي نيست. تصوري که اين هوادارن مشي چريکي از پادشاهي ايران دارند را فکر نميکنم واقعيت جريانات معتقد به پادشاهي بتواند برآورده کند، همانگونه که کمونيسم مورد توجه چه گوارا را رهبران شوروي نميتوانستند برآورده کنند. در نتيجه براي من تعجب انگيز نخواهد بود اگر اين نيروها مواضع ضد مشروطه خواهان موجود بگيرند که در تندر بيان ميشود، حال چه آن سايت واقعي باشد و چه نباشد.
اما جدا از همه اين مواضع سياسي و ايدئولوژيک، اصل بحث اين است که براي رسيدن به هر هدفي حتي کنار گذاشتن کامل مذهب و آتئيسم، اتخاذ مشي چريکي تنها راه نيست. چند جريان مهم که زماني به کار چريکي معتقد بودند و شديداً هم ضد اسلام بودند، چه مشروطه خواه و چه جمهوريخواه، مشي چريکي را کنار گذاشته، و سياسي کار شده اند. بالعکس اگر فردا نيروهاي اسلامي مخالف يا مليون يا چپي ها و سکولار ها هم آزادي هايشان در ايران محدود تر شود ، آيا دست زدن به کار چريکي از سوي کساتي با آنگونه ايدئولوژي ها ممکن نيست آنگونه که زمان شاه رخ داد؟ بنظر من ممکن است و به همين خاطر در نوشتار ديگرم ذکر کردم،ايد تروريسم را تحت هر شرايطي تقبيح کرد.
جنبش سياسي ايران در زمان شاه از سياهکل چه سودي برد. جز اينکه نيروهاي با ايدئولوژي هاي غير کمونيستي هم به جريان چريکي که توسط بخشي از نيروهاي کمونيست شروع شد، روي آوردند، و حتي بخشي از طرفداران جبهه ملي هم که از کند بودن نتيجه بخشي کار سياسي و تعطيل بودن انجمن هاتي سياسي و غيره، خسته شده بودند، به کار چريکي روي آوردند، و نتيجه آنکه مردم دنبال عقب مانده ترين نيروي جامعه يعني خميني رفتند، وقتي که روشنفکران ما فداکاري در کار چريکي را ارج ميگذاشتند، و بعد از مدتي حتي هدفهاي ايدئولوژيک و سياسي را هم بي اهميت ديدند و ميگفتند کار چريکي هم استراتژي و هم تاکتيک. همين سلحشوران براي فداکاري در کاري که قهرماني با خود نداشت اهميتي نميدادند. بخاطر نقد از حزب توده به مشي چريکي روي اوردند ودر آخر حزب توده رهبريشان کرد.
مهم نيست که اساس جريان کنوني چريکي خود را هوادار پادشاهي ميداند و من طرفدار جمهوري هستم. مهم نيست که آنها اکنون بيشتر ضد اسلام هستند و براي منِ غير مذهبي، جدائي مذهب و دولت و سکولاريسم است که مهم ميباشد، و نه نابودي مذهب. من از خود ميپرسم که اگر فردا کسي با نقطه نظرات فکري من بود ولي خواست کار چريکي کند چه ميگويم؟ بله، به او چه ميگويم؟ پاسخم همين است که مشي چريکي به تکامل جامعه ايران يک بار لطمه زد و يک نسل را براي هيچ نابود کرد، دوباره اين اشتباه را نکنيم.
اگر در گذشته همه ميترسيدند که حتماً از قهرماني و بزرگي چريکها حرف بزنند تا ضد انقلاب شناخته نشوند من به روشني ميگويم که با وجود آنکه حسن نيت امثال آقاي حسين کاوسي فر ها را درک ميکنم، و از عدم وجود دادگاه عادلانه براي وي و اعدام وي دلم به درد ميآيد، وليکن راه وي را محکوم ميکنم و به جوانان ايران ميگويم که فداکاري يعني کار پر زحمت سياسي، فرهنگي، و فکري با مدد گرفتن از علم براي ساختن نهادهاي سکولار و اشاعه حقوق بشر و انديشه آزاد و نه ترور که همه اين انرژي ها را به هدر ميدهد. شايد اين حرف من خيلي سخت باشد گفتنش ولي ميگويم تا که از يک بيراهه رفتن جلوگيري کنم. قهرمان من يک چريک نيست.
من رژيم را براي مسدود کردن کانالهاي آزادي انديشه در ايران که حتي يک سايت علمي هم فيلتر ميشود و اينکه حق فردي مخالفت با اسلام را با سرنيزه و اعدام جواب ميدهد، محکوم ميکنم. ولي راه کار ترورسم نيست. من اگر هوادار پادشاهي بودم هم همين حرف را ميزدم که کسانيکه مردم ما را دوباره چهل سال بعد از تجربه سياهکل به آن راه ميبرند، قهرمان ما نيستند، حتي اگر با بهترين حسن نيت و براي آزادي مردم اين کار را بکنند و جان خود را فدا کنند. مشي چريکي گمراهي است، چه براي جمهوري باشد چه براي پادشاهي، چه براي اسلام و کمونيسم باشد چه براي ضد اسلام، چه براي دوستي با القاعده و حزب الله باشد چه براي دوستي با غرب.
به اميد ايجاد جمهوری آينده نگر ، فدرال، سکولار و دموکراتيک در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/iranscope/PHP/ssl/
5 تير 1387
June 25, 2008
مطالب مرتبط
http://secularismpluralism.blogspot.com/
-------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl
فهرست مقالات
https://s.p9.hostingprod.com/@www.ghandchi.com/ssl/SelectedArticles.html
Monday, March 31, 2008
وقت ايجاد جبههء وسيع دموکراسي خواهي سکولار فرا رسيده است
http://ayandehnegar.blogspot.com/2008/03/blog-post_31.html
Monday, March 10, 2008
چرا نوانديشی مذهبی ضرورتاً ضد سکولار است؟
چرا نوانديشی مذهبی ضرورتاً ضد سکولار است؟
سام قندچي
سکولاريسم، در عين حالی که به معنای جدائي مذهب و دولت است، منطقاً برسميت شناختن وجود مستقل دو تشکل مذهبي و عرفي جامعه نيز هست. اين نکته را نهادهای مذهبی ريشه دار جوامع غربی بخوبی دريافته اند. تشکلات مذهبي در اروپای بعد از رنسانس و رفرماسيون اساساً از دولت بيرون نهاده شده بود؛ سپس، با انقلاب علمي، جايگاه خود را در عرصه هاي آموزش و درمان نيز از دست دادند؛ و آنگاه، با انقلاب صنعتي، مدارس سکولار در همه جا جای مدارس مذهبی را گرفتند تا به نيازهاي صنعت جديد پاسخگو باشند. در نتيجه، در برابر سيلی که برای خارج کردن مذهب از عرصهء عمومی براه افتاده بود، تشکلات مذهبی در پذيرش سکولاريسم محل امنی برای خود و منافع خويش يافتند. بی دليل نبود که کشيشان کليسياي کاتوليک در آمريکا هنگام گفتگو با «توکويل» آن همه از جدائي دولت و مذهب در آمريکا خوشحالی نشان می دادند. يعنی، همآنگونه که مفصلاً در نوشتار ديگري توضيح داده ام،(
اگرچه براي «مذاهب کهن»، نظير کاتوليک ها و پروتستانت ها در اروپا و آمريکا، يا شيعيان در ايران، که قرن ها کليسا و تشکيلات خود را ساخته اند، اينگونه تقسيم بندی و مستقل ساختن دو عرصهء مذهبي و عرفي قابل قبول بشمار آمده و حکم نوعي تعهد نسبت به عدم تجاوز دو عرصه به يکديگر را دارد، همين امر براي سازندگان «مذاهب تازه»، مقبول نيست، چرا که آنها در تشکيلات مذهبی گذشته جائي نداشته اند و از امکانات مالي و تشکيلاتي آنها ـ که طي قرن ها بوجود آمده ـ بهره اي نمي برند و در تشکيلات عرفي نيز امکان طرح خود را نمی يابند. نتيجه اينکه، در دوران مدرن، اين نيروهاي نوپاي مذهبي هميشه در پي آن بوده اند تا عرصهء عرفي را دوباره مذهبي کنند، آن هم با مذهب نوع خويش.
امروزه، در آمريکا و اروپا، ده ها فرقهء مسيحي و مسلمان سعي می کنند نهادهاي سکولار را به نهادهاي مذهبي تبديل کنند. اين فرقه ها نه از دل کليسياهاي کهنهء کاتوليک و پروتستان، که بصورت نيروهاي نوخاستهء «اونجليست ها» و امثالشان برخاسته اند و موضوعاتي همچون اجباری کردن دعاي صبحگاهي در مدارس تا تدريس خلقت در کنار تئوري تکامل را دنبال مي کنند؛ از يکسو تشکلات عرفي را به چالش مي کشند و، از سوی ديگر، کليساهائي را که قرارداد سکولاريسم مبنی بر عدم مداخله متقابل دولت و مذهب را پذيرفته اند. در اين مقاله قصد پرداختن به علل ظهور اين فرقه های جديد التأسيس نيست و بيشتر به ضديت آنها با سکولاريسم توجه می شود.
در کشورهاي مدرن تر خاورميانه، نظير ترکيه، نيز می توان جريان مشابهي را مشاهده کرد که در طی آن فرقه هاي نوگراي مذهبي ـ نه به شکل طالبانيسم بلکه به شکل تجاوز به عرصهء سکولار مدارس و دانشگاه ها ـ ظهور کرده اند.
در ايران زمان شاه نيز، دکتر علي شريعتي بهترين نمونه اين حرکت بود. اپوزيسيون حکومت شاه از آن خوشحال بود که وي به شاه مي تازد؛ و شاه نيز خوشنود از آن بود که شريعتي مشغول تاختن به کمونيست ها است؛ و هيچکدام توجه نداشتند که شريعتي دقيقاً عرصهء سکولار را، که هم شاه و هم اپوزيسيون وي در آن قرار مي گرفتند، هدف قرار داده و قصد نابودی آن را دارد.
در اين ميان، تنها مقامات بالاي سازمان مذهبی جا افتادهء شيعه در ايران بودند که با شريعتي مخالفت می کردند چرا که مي فهميدند او چه می گويد و می خواستند تا استقلال دو عرصه دولت و مذهب از هم را حفظ کنند ـ استقلالی که به آنها اجازه داده بود، بی هيچ مزاحمتی، تشکيلات سنتي تاريخي خود را اداره نمايند، خمس و زکات بگيرند، موقوفات آستان قدس رضوي و امامزاده هاي بيشمار ايران را تحت کنترل داشته باشند، و نماز و روزه بفروشند، بدون آنکه به دولت مالياتي بدهند.
البته پس از پيروزی انقلاب اسلامي، تشکيلات سنتي مذهبي دريافت که از اين پس می تواند هر دو عرصه عرفي و مذهبي را خود در کنترل بگيرد و طرفداران راه شريعتي نيز يا در ويران کردن نظم سکولار با آنها همکار کردند و يا کلاً کنار گذاشته شدند ـ که اين خود بحث ديگری است.
جالب است به اين نکته توجه کنيم که کساني نظير آقاي سروش در دست اندازي به عرصهء سکولار در ايران بعد از انقلاب نقش تعيين کننده داشتند و، مثلاً، با انقلاب فرهنگي، دانشگاه را به عرصهء مذهبي وارد کردند. اينکه آقاي سروش هيچگاه بخاطر انقلاب فرهنگي از خود نقد نکرده است به اين خاطر است که آن را امر غلطي نمي داند ـ هرچند ترجيحش نه متد طالباني که متد ترکيه ای است.
بسياري از روشنفکران ايران شريعتي را ژان پل سارتر ايران مي ديدند و سروش را کارل پاپر می پندارند. اما واقعيت آن است که اگر در قرون وسطي کليساي مسيحي و متفکرين اسلامي از افلاطون و حتي ارسطو ياري مي گرفتند و در دوران مدرن از هگل، تا در راستای حفظ منافع خود عمل کنند، در عصر ما نيز ياري گرفتن اين «روشنفکران مذهبی» از ژان پل سارتر و کارل پاپر تنها سوء استفاده ای در راستای مقاصد ضد سکولارشان بشمار می آيد.
در عين حال، متأسفانه، روشنفکران ما آثار اين نويسندگان مذهبی را چندان دقيق هم مطالعه نمي کنند و، با خوش خيالي تمام، نظراتي را در افکار اين نوانديشان مذهبي تصور مي کنند که واقعيتی ندارند. مثلاً، اگر کتاب «اسلامشناسي» دکتر شريعتي را بخوانند به اين نکته دقت نمی کنند که او چگونه از همهء رفتارهای زننده ای که در صدر اسلام پيش آمده دفاع می کند و آنها را به پای بزرگی رهبران دينی می گذارد. مثلاً، نگاه کنيد به تفسير او از داستان روزي که پيامبر اسلام سرزده به خانه رفته و چشمش به همسر پسرش، زيد، افتاد و بلافاصله با نزول وحی الهی طلاق زن را جاری کرده و او را به همسری خود درآورد؛ يا بنگريد به داستان خبر آوردن از وجود شخصی مخالف و دستور پيامبر برای کشتن او؛ و نيز توجه کنيد به داستان ازدواج پيامبر با عايشه که چندان کودک است که به هنگام عقد شدن روي پاي شوهر خود می نشسته. باری، اين داستان ها را نه سلمان رشدي يا علي دشتي ـ که مواضع مخالفشان روشن است ـ که شخص شريعتي نقل می کند. اما او همهء اين مطالب را چنان توجيه گرانه براي خوانندهء امروزي باز می گويد که تنها به اشاعهء نظر مذهبی خودش کمک کند و نه برعکس.
براستی چگونه بود و هست که روشنفکران ما اين مطالب را نديدند؟ گفتم که: آنها شيفتهء حمله هاي شريعتی به رژيم شاه بودند، ظاهر مدرن شريعتی را می ديدند، و به اين دل خوش می کردند که او از ژان پل سارتر مي گويد. آنها کاري به اين نکته نداشتند که شريعتی در پي آن بود که تمام تشکيلات عرفي کشور را مذهبي کند و مذهب مورد نظرش هم چيزي نظير يک «فرقهء مذهبی» بود و بر روي موضوعاتي تکيه داشت که حتي تشکيلات سنتی مذهبي از آنها پرهيز مي کرد. و اين همان فرقهء مذهبي تازه ای بود که حسينيهء ارشاد را مي ساخت که به شکل مسجد عادي نبود و هوادارانش کراوات می زدند و بجای زمين بر روي صندلي مي نشستند.
البته شريعتيسم هنوز هم در ايران يکي از فرقه هاي مذهبی نو محسوب می شود که رفته رفته اهميتش را از دست داده. و دليل اين زوال تدريجی را بايد در اين واقعيت جست که بسياري از شخصيت هاي اين فرقه، همچنانکه رهبران فرقه هاي ديگری همچون مجاهدين انقلاب اسلامی و غيره، سال ها در داخل سيستم حکومت اسلامی بوده و با رژيم کار کرده اند و ديگر جلوهء اپوزيسيون را ندارند. حتی می توان ديد که بسياری از آنها حتی هنوز هم «اصلاح طلب» نشده و بخصوص در جريان به روي کار آمدن احمدي نژاد نقش بسيار مهمي ايفا کرده اند.
جريان سروش اما اينگونه نيست و اکنون ظاهري کاملاً «اپوزيسيوني» و «امروزی» دارد که اکنون ژان پل سارتر رها کرده و به کارل پاپر روی آورده است. نيک اگر بنگريم اما خواهيم ديد که اينجا هم همان اغتشاش ذهنی شريعتی وار حاکم است. براستی او چه مي گويد؟ آيا او دنبال خرد گرائي کارل پاپر بوده و اشتباهاً عارف و صوفي شده است؟ خير! هدف اصلي او هم، همچون شريعتی، تصاحب عرصه عرفي است اما از اين «در جديد» وارد شده است که «اسلام هميشه سکولار بوده است!» ـ البته با تعريفی که ايشان از سکولاريسم ارائه می دهد. روشنفکران ما هم، بدون آنکه دقيقاً ببينند وي چه مي گويد، خوشحالند که او «شجاعانه» بحث «قديم نبودن قرآن» بازمانده از «معتزله» را ديگرباره مطرح کرده و، در برابر فقها، ادعاي ملاصدرائي دارد. در اين موارد کمی تأمل کنيم.
بحث اصلي آقاي سروش دربارهء ادامه يافتن سنت معتزله در ميان شيعيان، و بويژه در ميان عرفا و صوفيان، اساساً درست نيست و، مثلاًً، عرفان مولوي ادامهء نظر امام محمد غرالي است و غزالي خود ادامه دهندهء سنت اشعريه است که در نقطهء مقابل معتزله قرار داشتند. فقهاي شيعه نيز در دعواي متعزله و اشعري (که از بزرگان اهل تسنن بود) تنها ظاهراً با معتزله همراهند، در حالی که نظراتشان در واقعيت خود بيشتر ادامهء سنت امام محمد غزالي و راه و روش اشعريه است ـ البته با ويژگي هاي خاص خويش. بهر حال، اين نکته قطعی است که سنت آنان ادامهء نظرات معتزله نبوده است. بنظر من، و همانطور که در نوشتار مربوط به «اسپينوزا» به تفصيل بحث کرده ام،(
در ميان شعراي ايران نيز تنها فردوسي بود که اساساً با مباحث دروني اسلام کاري نداشته و، در عصر تسلط تسنن در ايران، رافضي خوانده می شده و نسبت به معتزله به روشني سمت گيري مثبت داشته است. جز او، اکثريت عرفا و صوفيان ايران، درست نظير فقهاي شيعه، با سنت امام محمد غزالي همدل و همراه بوده اند و ويژگي هاي کارشان نيز ادامهء تفکر اشعري است و نه معتزله. راز پايبندي شديدشان به علت غائي در فلسفه، و عدم تکاملشان به سوی خردگرائي نيز در همين نکته نهفته است. حتي محافظه کاري شديد مولوي به همين دليل است و او، از نظر ايدئولوژيک، چندان تفاوتي با فقهاي شيعه نداشته است (
در واقع، آقاي سروش نيز، همچون شريعتي، از يک نوشته تا نوشته ای ديگر عقيده عوض می کند و، بنا بر «مصالح»، يکجا نظر مساعدش را نسبت به خردگرائي کارل پاپر مطرح می سازد و، در جاي ديگر، به نقطهء مقابل آن در عرفان مولوي می پردازد. و چه نيکو است که اين روزها ايشان بيشتر سرگرم عرفان مولوی شده و دست از سر کارل پاپر برداشته است.
بهر حال، آنچه اهميت دارد اين موضوع است که نوانديشي ديني، از شريعتي گرفته تا سروش، مداوماً و پيگيرانه، در پي نابود کردن عرصهء سکولار در ايران بوده است و، متأسفانه، بار ديگر، مقابلهء اين نوع انديشه با سلطان زمان ـ يعني آيت الله خامنه اي ـ باعث شده است که روشنفکران ما نيز ديگرباره فراموش کنند که چگونه همين به اصطلاح «نوانديشي ديني» سی سال پيش ما را به اين قهقراي قرون وسطائي جمهوري اسلامي دچار کرده است ـ همان قهقرائی که اکنون طرفداران ماسک دارش می کوشند بما بگويند که چندان هم «قرون وسطائي» نيست!
در اين ميان، البته يک حرف اينان درست است، و آن اينکه مذهب اين نوانديشان ديني واقعاً با مذهب قديمی تفاوت دارد، اما مشکل ما با آنها نيز از همين نکته آغاز می شود. از آنجا که مذهب نوانديشان دينی ما هنوز تشکيلات مذهبي ندارد تا بتواند برای حفظ استقلال و حوزهء عمل خود از قرارداد متقابل سکولاريسم، مبنی بر جدائي مذهب و دولت، استفاده کند، طبعاً، سخت به دنبال آن است که عرصهء سکولار را به جولانگاه مذهب نوين خود مبدل سازد.
اين نوانديشي مذهبي از ايران و ترکيه و نقاط ديگر خاورميانه گرفته، تا انگليس و کانادا و آمريکا، همه جا تهديدي آشکار و تازه براي سکولاريسم است. هم اکنون در کانادا مسئلهء ايجاد دادگاه هاي شرع اسلام و در انگليس نيز چيزی نظير آن مطرح شده است.البته در کشوري مانند آمريکا شانس اينها زياد نيست هرچند که تعداد رأي هاشان در انتخابات مقدماتي أمريکا برای کشيشی به نام «هاکه بی» می تواند براي سکولار ها زنگ خطر تلقي شود و به يادشان آورد که کوشش برای حفظ دست آوردهای اجدادشان در حوزهء سکولاريسم همچنان ضرورت دائمی دارد. در واقع، شکست گستردهء «کمونيسم واقعاً موجود» ـ که خود را يک جريان سکولار معرفی می کرد ـ به نضج گرفتن جريانات آرمانگراي نوانديش مذهبي کمک کرده و اين امکان را فراهم ساخته است که آنها خود را همچون آلترناتيوي براي حل معضلات ايجاد شده در پايان عصر جامعهء صنعتي مطرح سازند. چرا که هنوز نيروهای سياسی ـ اجتماعی عصر فراصنعتی دوران جنينی حيات خود را می گذرانند.
بهر حال و چنانکه می بينيم، اگرچه تنها ايران نيست که سی سال است با چنين معضلي دست به گريبان شده اما شايد مردم کنونی ايران، با گذر از دل اين توفان، بيش از ديگر جوامع بشری، به ارزش سکولاريسم پي برده باشند و، در نتيجه، بايد فقط آرزو کرد که روشنفکران ايران دوباره شريعتي ها و سروش ها را براي مردم تجويز نکنند و مردم را به بيراهه نوانديشي ديني ضد سکولاريسم ديگری سوق ندهند.
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
20 اسفند 1386
March 10
پانويس ها:
(
(
(
(
خانم «معصومه پرايس» اين بحث را در رابطه با فلسفه مولوي به خوبي نشان داده اند:
http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Culture/RumiMassoume.htm
کتاب ايران اينده نگر
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
مقالات مرتبط
Futurist Iran Book
Wednesday, February 20, 2008
سام قندچي-چرا پلوراليسم-ويرايش دوم
چرا پلوراليسم؟ -ويرايش دوم
سام قندچی
سالها متعجب بودم که چرا بسياري از گروههاي مارکسيستي با ليبراليسم دشمني ميورزيدند، نورالدين کيانوري رهبر حزب توده اصطلاح ليبرال را به بد ترين توهين در فرهنگ سياسي ايران تبديل کرد، و در زمان گروگان گيري بسياري در چپ ايران با حزب الله، براي سقوط ليبراليسم در ايران بعد از انقلاب 57 متحد شدند؟ با تفحص بيشتر متوجه شدم که اقتدارگرايان مارکسيسم شوروي و چين نيز همينگونه با ليبراليسم عناد ميورزيده اند.
در واقع جدائي بسياري از گروه هاي چپ ايران از مارکسيسم، بدليل اطلاع از جنايات حکومت هاي کمونيستي در کامبوج Killing Fields و ويتنام، و نيز در پي آشکار شدن قتل عام مخفيانه خانواده تزار توسط لنين، و بسياري جنايات ديگرآن رژيم در طي بيش از نيم قرن، در پيآمد سقوط امپراطوري شوروي، انجام شد، و نه از طريق نقد ايدئولوژي محافل روشنفکري در ايران.
روشنفکران ايران اشتباه برنامه هاي خود را عملأ در عملکرد رژيم اسلامي ديدند که بسياري از آن برنامه ها را به عمل گذاشت. در نتيجه جمعبندي آنها نه مانند روشنفکران ويتنام که آنرا در نسخه اصل کمونيستي خود تجربه کردند و در تلاش برای رهائي از آنچه خود ساخته بودند به عمق فاجعه پی ببرند، بلکه در نگاه به نسخه اسلامي شده همانگونه نوع ايدئولوژي ها بود.
در واقع بسياري از ايدئولوژي هائي که ريشه خود را در مارکسيسم داشتند، براي بيش از يک قرن بر انديشه روشنفکري ايران غلبه داشته اند، حال برخي نظِير خميني، غير مستقيم از طريق سيد قطب مصري، و برخي ديگر نظير مجاهدين مستقيمأ از طريق متون مارکسيستي. البته به اين حقيقت چندان هم خرده نميتوان گرفت چرا که مارکسيسم براي بيش از يک قرن،مهمترين انديشه موجود در عرصه علوم انساني و علوم اجتماعي در جهان بوده است.
تحقيقي درباره "مونيسم و انديشه مارکسيستي" در سالهاي اوائل 1980 انجام دادم، که بسياري از سوألاتم را درباره موضع ضد ليبرالي بسياري از گروه هاي سياسي ايران پاسخ داد. ميتوانيد رساله ام در اين زمينه را در لينک زير مطالعه کنيد:
http://www.ghandchi.com/299-Marxism-plus.htm
اين رساله در بيبليوگرافي زير در کنار کارهاي ديگري که به اين گفتمان مرتبط اند، ذکر شده است، و ديگر منابع مذکور نيز ميتوانند براي مطالعه بيشتر موضوع مفيد باشند:
http://w1.866.telia.com/~u86603748/marxism.html
مسلمأ مارکسيسم که مکتب عمده فکري اي در قرن گذشته بوده است شاخه هاي زيادي داشته است، که حتي برخي از آنها نظير استراکتوراليست هاي فرانسه که در نوشته بالا ذکر کرده ام پلوراليست بودند، هرچند موضع آنها نيز در رابطه با موضوعاتي نظير دولت گرائي در اقتصاد، با مونيستها، چندان تفاوتي نداشته و ندارد و کلاً مونيسم ديدگاه اصلي در جنبش مارکسيستي بوده است که به بهترين شکل هم توسط پلخانف در کتاب «نظريه مونيستي در تاريخ» بيان شده است.
لازم به يادآوري است که صرف نظر از موضوع پلوراليسم، مارکس و مارکسيستها، کارهاي زيادي در زمينه هاي گوناگون علوم انساني و اجتماعي انجام داده اند و نقد من از انديشه مونيستي در مارکسيسم به هدف بي اعتبار کردن آن دستآوردها نيست چرا که جدا از ديدگاه ايدئولوژيک آن نوشتارها، انبوهي از تحقيقات سياسي، اجتماعي و اقتصادي براي حدود صد سال زير اين پرچم ايدئولوژيک انجام شده است و نبايد آن ها را به دور ريخت همانگونه که در اعصار پيش از آن عمده تحقيقات اجتماعي با عناوين مذهبي نظير مسيحي يا اسلامي عرضه شده اند.
در مقايسه با مونيسم، تحقيقات مفصلي را درباره پلوراليسم در فلسفه غرب از همان سالهاي 1982 آغاز کردم و رساله زير را در باره پلوراليسم اولين ثمره آن تلاشها است:
http://www.ghandchi.com/301-Pluralism-plus.htm
بسياري از متفکرين قرن بيستم، نظير برتراند راسل و کارل پاپر، به اهميت پلوراليسم در فلسفه غرب اشاره کرده اند، و مطمئنأ ميتوان متافيزيک پلوراليستي را در کارهاي فلسفي مهمي، از متافيزيک ارسطو گرفته تا مونودولوژي لايبنيتس Leibniz و اتميسم منطقي logical atomism راسل مشاهده کرد. نوشتارهاي زير را درباره کارهاي فلسفي معين در تتبع در اصل آثار دکارت، اسپينوزا و و ديگران تدوين کردم هرچند هيچگاه فرصت نيافتم تا همه اين کارها را در يک کتاب مدون کنم:
http://www.ghandchi.com/440-Aristotle-plus.htm
http://www.ghandchi.com/397-Descartes-plus.htm
http://www.ghandchi.com/406-Spinoza-plus.htm
http://www.ghandchi.com/394-MonadsCPH-plus.htm
http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism-plus.htm
در حقيقت نظريه اتميسم منطقي که در آخرين متن رجوع داده شده در بالا مورد بررسي قرار داده ام را برتراند راسل در دوره اي از سير فلسفي خود ارائه کرد و فلسفه اي بسيار پلوراليستي بود که برخي از فلاسفه زمان ما، نظير نلسون گودمن Nelson Goodman در کتاب «طرق مختلف جهان سازيMany Ways of World-making»، پاراديم وي را دنبال کرده اند.
همچنين بسياري کارهاي کمتر شناخته شده، نظير کتاب «فن معماري فحوا، بنيان پلوراليسم نو» Architectonics of Meaning, Foundations of the New Pluralism نوشته والتز واتسون Walter Watson ، کوششهائي بنياني براي درک مباني پلوراليسم در انديشه فلسفي است.
بنظر من انديشه روشنفکري ايران ميتواند از دستاوردهاي فلاسفه اي که بيشتراز زاويه نگرش پلوراليستي کار کرده اند، بهره مند شود. برخي از آنها نظير جان رالز John Rawls ، در زمينه فلسفه و علوم اجتماعي کار کرده اند، وبرخي ديگر نظير کواين Quine ،دستاورد هايشان بيشتر در زمينه هاي هستي شناسي ontology و منطق، و رياضيات بود.
انديشه روشنفکري ايران در تاريخ بيشتر به مونيسم تمايل داشته تا به پلوراليسم، و اين خود يکي از دلائل تمايل به مارکسيسم و بويژه شاخه هاي مونيستي آن بوده است. علت اين گرايش را هم در نوشتار «ترقي خواهي در عصر کنوني» بحث کرده ام:
http://www.ghandchi.com/352-taraghikhahi-plus.htm
البته درست است که دليل توجه روشنفکران انقلابي ايران به لنين تا کائوتسکي، بخاطرغلبه جنبش هاي انقلابي جهان سوم در نيمه قرن بيستم بوده است، ولي صرفنظر از دلائل تمايل، اين غير قابل انکار است که ما نقصان انديشمنداني نظير ويليام جيمز، راسل، و پاپر را در تاريخ فلسفه و سياست خود داشته ايم، و فراواني افکاري نظير لنين و خميني. بنظر من مهم است که ما با شايستگي هاي انديشه پلوراليستي خود را آشنا کنيم.
اجازه بدهيد اين يادداشت را با نقل قولي از سخنراني هاي 1907 ويليام جيمز William James ، تحت عنوان «يک عالم پلوراليستي A Pluralistic Universe» پايان دهم، که توضيح بسيار عالي اي از پلوراليسم است:
«با تفسير پراگماتيک وارانه، پلوراليسم يا دکترين آنکه کثرت وجود دارد، به اين معني است که قطعات گوناگون واقعيت «ممکن است بيرون» مرتبط باشند. هر آنچه شما ميتوانيد به انديشه بياوريد، هر چقدر بزرگ و در برگيرنده، از نقطه نظر پلوراليستي به يک نوع يا اندازه، يک محيط حقيقي «خارجي» دارد. همه چيز به طرق گوناکون «با» يکديگر هستند، ولي هيچ چيز همه چيز را در بر نميگيرد، يا بر همه چيز غلبه ندارد. لغت «و» در دنباله هر جمله اي ميايد. و چيزي هميشه از قلم ميافتد. «نه کاملأ» بيان بهترين کوشش ها، در هر جاي گيتي، جهت دستيابي به همه-شمولي بايستي ذکر شود. جهان پلوراليستي بيشتر به جمهوري فدرال شبيه است تا يک امپراطوري يا يک پادشاهي [تاکيد از من]. معهذا هرآنچه بسيار بتوان جمع کرد، بسياري ديگر حضور خود را در مرکز موثر آگاهي و عمل آشکار ميسازند، که چيز ديگري خود گردان و غايب بوده، و غير قابل تقليل به يگانگي است.
«مونيسم، از سوي ديگر، تکيه دارد که وقتي ما به واقعيت توجه ميکنيم، واقعيتِ واقعيات، همه چيز حاضرند به «همه چيز» ديگر، در يک همزماني بزرگ کمال، که هيچ چيز يه هيچ معني تبعي functional يا اساسي، نميتواند از بقيه جدا باشد، و همه چيز درهم، در يک تلاقي بزرگ، درهم ادغام ميشوند.
«ويليام جيمز، يک جهان پلوراليستي، متن هاروارد، صفحه 45، چاپ 1977 William James, A Pluralistic Universe, Harvard Edition, Page 45, 1977 print ).»
متن بالا به اين معني نيست که من با فلسفه ويليام جيمز موافقم. در واقع در رساله ام درباره پلوراليسم که در بالا ذکر کردم، نقدي از جيمز در رابطه با پشتيباني وي از فلسفه برگسونBergson نوشته ام ، که از ديدگاه من بسيار عجيب بوده و در تضاد با پلوراليسم است. لازم است در انديشه ايراني نيز نکته مشابهي را ذکر کنم که پلوراليسم علمي هيچ تشابهي به صوفيگري ندارد که در نوشتار ديگري مفصلاً بحث کرده ام که از ديگر موانع رشد انديشه خردگرائي در ايران بوده است:
http://www.ghandchi.com/354-Sufism-plus.htm
در واقع آنچه در ديدگاه پلوراليستي خيلي مهم است فقط اذعان به کثرت نيست بلکه همچنين اين موضوع است که همه گزينه ها به يک اندازه وزن ندارند مثلاً ديدگاهي که تصور کند حامله شدن در اثر دست دادن اتفاق ميافتد هموزن ديدگاهي که لقاح را از نظر علمي بررسي ميکند، نيست. اينکه هر گزينه اي چه وزني بگيرد مثلاً از راه تيغ اوخام در قرون وسطي که انتخاب کمتر اگر هدف را بيان کند و يا فالسيفيکاسيون پاپر در فلسفه معاصر وقتي که تئوريهاي قابل رد علمي طرح شوند، به نسبتي که نتوان تئوري را رد کرد، وزنه بالاتري کسب ميکنند. در نوشتار زير درباره فلسفه علم اين موضوع را مفصل بحث کرده ام:
http://www.ghandchi.com/358-falsafehElm.htm
آخر آنکه من شک دارم بشريت در هيچ کشوري ايده آل امريکائي «پيگيري خوشبختيpursuit of happiness» که برگرفته از لايبنيتس است را آنگونه که برتراند دو ژونل توضيح داده است، بتواند در چارچوب مونيسم بدست آورد، حال چه مونيسم مذهبي را پيشه کند چه مونيسم ملحدانه مارکسيستي!
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
اول اسفند 1386
Feb 20, 2008
متن مقاله بزبان انگليسي:
http://ghandchi.com/86-whypluralism.htm
مقالات ديگر فارسي مربوط به موضوع :
http://www.ghandchi.com/97-falsafehElm.pdf
--------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/BasicWritings.htm
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html
WHY PLURALISM?
http://ghandchi.com/86-whypluralism.htm
Persian Version
http://www.ghandchi.com/294-cherApluralism-plus.htm
For years I could not understand the animosity of Marxist groups such as hezb-e tudeh with Iranian liberals, such as the Bazargan government and its spokesman Amir Entezam.
I was always surprised why these leftists sided with hezbollAhis during the hostage crisis and were happy about the subsequent overthrow of the Bazargan government.
I also was surprised why the Soviet and Chinese Marxist hardliners were always against the liberals.
In fact, many of the Marxist groups in Iran fell apart, because of the international experiences such as the Killing Fields of Cambodia and the revelations following the falling apart of the Soviet Union, and not because of a strong critic of this ideology in Iranian intellectual circles. Whereas various ideologies that had their roots in this school of thought, had reigned in Iranian intellectual thought for almost a century. Even the ideology of some Islamic organizations such as MojAhdein had strong roots in the Marxist ideology.
I did a research about "Marxist Thought & Monism", which answered some of the questions I had about the anti-liberal stand of many Iranian revolutionary organizations. You can find my paper at the following URL:
http://www.ghandchi.com/299-Marxism-plus.htm
My above paper is mentioned at the following bibliography, alongside many other works, that in one way or other, have dealt with related topics:
http://w1.866.telia.com/~u86603748/marxism.html
Of course, Marxism being the major school of thought in the last century has had so many versions and some of them are even pluralist.
Moreover, regardless of the issue of pluralism, Marx and Marxists have contributed a lot to many areas of modern social sciences, and humanities, and my following critic of monism in Marxist Thought, is not aimed at discrediting those contributions.
Also in contrast to Monism, I have also studied the subject of pluralism in the Western Philosophy. The following is what I have written on Pluralism:
http://www.ghandchi.com/301-Pluralism-plus.htm
Some of the leading thinkers of the 20th Century, such as Bertrand Russell and Karl Popper, had noted the value of pluralism in the Western Philosophy.
And of course, one could find pluralistic metaphysics in philosophical works ranging from Aristotle's Metaphysics to Leibniz's monadology and Russell's logical atomism. I wrote the following about the main works of this Western Thought researching the original works of these authors but did not find the time to put them all together in a book:
http://www.ghandchi.com/440-Aristotle-plus.htm
http://www.ghandchi.com/397-Descartes-plus.htm
http://www.ghandchi.com/406-Spinoza-plus.htm
http://www.ghandchi.com/394-MonadsCPH-plus.htm
http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism-plus.htm
In fact, Russell's Logical Atomism, which he proposed at a juncture of his philosophical journey, was a very pluralistic philosophy, and even some philosophers of our times, such as Nelson Goodman, in his "Many Ways of World-making," have pursued Russell's paradigm.
And there are many less known works such as a book called "Architectonics of Meaning, Foundations of the New Pluralism" by Walter Watson, that have tried to better understand the fundamental attributes of Pluralism in the philosophical thought.
I think the Iranian intellectual thought can benefit a lot from the contributions of philosophers who have worked more on pluralistic approach in philosophy, whether they have worked in moral philosophy such as John Rawls in his "Lectures on the History of Moral Philosophy" or Quine in his works on ontology, necessity, and experience.
I think Iranian intellectual thought has had more tendency towards monism than pluralism and this is why Marxism and especially the more monistic versions of it, have had more appeal among the Iranian revolutionaries. We have not had an abundance of people partial to James, Russell or Popper in Iran, but have had an abundance of ones following Lenin or Khomeini. I think it is more important for us to ponder on the merits of pluralistic thought, both in philosophical or religious thinking.
Let me finish my note with the following passage from William James, from his lectures in 1907 entitled "A PLURALISTIC UNIVERSE". I find this passage an excellent explication of Pluralism:
"Pragmatically interpreted, pluralism or the doctrine that it is many means only that sundry parts of reality *may be externally related*. Everything you can think of, however vast or inclusive, has on the pluralistic view a genuinely 'external' environment of some sort or amount. Things are 'with' one another in many ways, but nothing includes everything, or dominates over everything. The word 'and' trails along after every sentence. Something always escapes. "Even not quite" has to be said of the best attempts made anywhere in the universe at attaining all-inclusiveness. The pluralistic world is thus more like a federal republic than like an empire or a kingdom. However much may be collected, however, much may report itself as present at any effective center of consciousness or action, something else is self-governed and absent and unreduced to unity.
"Monism, on the other hand, insists that when you come down to reality as such, to the reality of realities, everything is present to *everything* else in one vast instantaneous co-implicated complete-ness-nothing can in any sense, functional or substantial, be really absent from anything else, all things interpenetrate and telescope together in the great total conflux." (William James, PLURALISTIC UNIVERSE, Harvard Edition, Page 45, 1977 print).
The above does not mean that I agree with the philosophy of William James. In fact, in my above paper about Pluralism, I have written a critic of James for his support of Bergson, which I find odd considering James's partiality towards pluralism.
What is important in pluralist thought is not just acknowledgement of multiplicity but it is giving different weights to different theories which was done by Ockham's razor in Medieval Times and by Popper's falsification in Modern Times when a theory believing in handshake as a reason for pregnancy would not have equal weight to a theory based on scientific explanation of eggs and sperm. I have extensively discussed this topic of Philosophy of Science in my following paper which is only in Persian:
http://www.ghandchi.com/358-falsafehElm.htm
I also have differentiated pluralism from Sufism in my following paper:
http://www.ghandchi.com/354-Sufism-plus.htm
Finally let me close this note by saying that I doubt it that humanity in any country can achieve the American ideal of *pursuit of happiness* taken from Leibniz within the confines of monism, whether it is a religious monism or an atheistic monism.
Sam Ghandchi, Publisher
IRANSCOPE
Sept 1, 2001
http://www.iranscope.com/
RELATED ARTICLES
http://www.ghandchi.com/index-Page6.html
---------------------------------------------------------------------
* The above article was first posted on Jebhe BB on Sept 1, 2001
Monday, January 07, 2008
اصل بحث *دولت* سکولار است
اصل بحث *دولت* سکولار است
سام قندچي
دوسال پيش مقاله اي نوشتم تحت عنوان «جبهه واحد براي ايجاد حکومت سکولار» (1).
آن روزها توجهي به آن بحث نشد چرا که هنوز بسياري به دموکراسي اسلامي چشم اميد داشتند و اتحادهاي زير رهبري نيروهاي اصلاح طلب اسلامي را راه ساز ميديدند و کاري هم نداشتند که آن اصلاح طلبي تحت پلاتفرمي مترقي است يا نه (2).
البته نه در زمان طرح جبهه واحد سکولار و نه امروز، هدف من حذف نيروهاي اصلاح طلب اسلامي از هيچ اتحادي نبوده و نيست، اما امروز براي همه روشن شده است که رهبري اتحاد را نبايستي اصلاح طلبان اسلامي در دست داشته باشند و در اين باره هم به اندازه کافي بحث شده است (3).
بايد در ضمن اذعان کرد که دوسال پيش، بهتر از سالهاي پيشتر از آن بود، که با وجود آنکه بعد از 18 تير 1378 جنبش مدني ايران سکولار شده بود، در ميان فعالين قديمي، طرح سکولاريسم با ترديد روبرو ميشد، و از بهانه هاي گوناگون و از جمله اينکه دموکراسي همه چيز را در بر ميگيرد استفاده ميشد، تا عدم نياز به طرح روشن سکولاريسم توجيه شود (4).
به هر حال امروز اکثريت جنبش سياسي ايران به گفتمان سکولاريسم هر چند با برداشت هاي متفاوت که آنهم طبيعي است، دست يافته اند، و اين حقيقت را بويژه در رابطه با انتخابات قريب الوقوع مجلس ميشود ديد که گروهي از شخصيتهاي برجسته سياسي در ايران کميته اي براي انتخابات سالم و آزاد تشکيل داده اند و هم زمان هم شوراي صلحي با ابتکار گروه مشابهي در ايران تشکيل شده است و هر دو آنها را ميشود اتحاد نيروهاي سکولار و دموکرات براي هدف معيني ذکر کرد.
با وجود آنکه ايجاد اتحاد نيروهاي سکولار و دموکرات بسيار مهم است ولي چنين اتحادي لزوماً بمعني فعاليـت مشخص براي ايجاد دولت غير مذهبي نيست. مثلاً سالها نيروهاي چپ و اسلامي با هم مشترکاً چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن همکاري کردند ولي نه براي ايجاد دولت سکولار. بازهم تأکيد ميکنم که فعاليـت مشترک با نيروهاي اسلامي هيچ اشکالي ندارد، ولي بايستي روشن باشد که براي ايجاد دولت سکولار انجام ميشود.
ضمناً بحث هاي زيادي درباره سکولاريسم بين نيروهاي غير مذهبي وجود دارد و خواهد داشت. مثلاً يکي از مهمترين آنها بحث لائيسيته است که برخي از صاحب نظران ايران معتقدند بايستي براي آن مبارزه کرد و نه سکولاريسم، و منظورشان از آن هم کوشش در غير مذهبي کردن جامعه در همه عرصه ها است و نه محدود ماندن به بحث جدائي دولت و مذهب که از نظر آنها فقط عرصه سياست را در برميگيرد.
بنظر من همه اين بحث ها مهم هستند ولي مهمتر از هر چيزي روشن بودن موضع هر اتحادي درباره دولت است حال چه کسي کلاً با برنامه هاي سکولار جلو برود و چه لائيسيته با همه درک هاي متفاوت از هر دو. منظور من اين است که اگر کسي حتي لائيسيته را دنبال کند ولي در اتحادي شرکت کند که روشن هدف خود را ايجاد دولت غير مذهبي اعلام نکند، به صرف داشتن موضع راديکال تر خود، لزوماً به اتحادي براي هدف دولت سکولار دست نيافته است، و در جنبش سياسي عملاً بازهم ممکن است به اسلامگرايان کمک کند تا به سکولاريسم، هر چند بصورت غير مستقيم، اگر که فقط به اتحاد نيروهاي لائيک و سکولار و دموکرات بسنده کند ولي نه براي هدف ايجاد دولت غير مذهبي.
در نتيجه مهم است که اتحادي براي ايجاد دولت سکولار تشکيل داد، اما چرا کلمه سکولار و نه لائيسيته يا گيتي گرا و غيره. کلمه سکولار در ايران امروز چيزي است که حتي رژيم آن را مثل جن و بسم الله ميبيند همانگونه که در دورانهائي کلمه جمهوري و دوراني نيز کلمه دموکراسي چنين نقشي در ميان مردم پيدا کردند. بنظر من مهم است که با بحث هاي لغوي مثل زماني که دموکراسي را عده اي دوست داشتند مردم سالاري و غيره بنامند فرصت را از دست ندهيم.
البته آنها که اصطلاح لائيسيته را استفاده ميکنند منظورشان اختلاف بر سر محتوا است و با بحث لغوي مثلاً گيتي گرائي فرق دارد. ولي واقعيت اين است که گرچه اين دوستان درست ميگويند که برخي از سکولاريسم برداشتي رقيق نزديک به دموکراسي اسلامي ارائه ميکنند ولي برخي ديگراني هم مثل خود من به برداشتي نزديک به لائيسيته در برخي نوشته هايم نزديک شده ام هر چند همواره از اصطلاح سکولاريسم استفاده کرده ام(5).
در نتيجه صرف آنکه از اصطلاح لائيسيته استفاده شود اختلافات نظري حل نخواهد شد و بايستي برخورد به موضوعات مشخص را در گفتمان سياسي مورد توجه قرار داد که متأسفانه در آن زمينه خيلي کم کار شده است (6).
اما اصل بحث امروز موضع روشن درباره دولت است که بايستي به روشني اتحاد براي ايجاد دولت سکولار را هدف بگيريم که خوشبختانه در ميان عامه مردم ايران مطرح شده است، و اگر فرصت را با بحثهاي انتخاب واژه ها تلف کنيم، دوباره اصلاح طلبان اسلامي از نيروهاي سکولار و لائيک براي پيشبرد هدف خود که همان دموکراسي اسلامي است، سود خواهند برد.
نبايستي فقط خود را اتحادي از نيروهاي سکولار و دموکرات معرفي کرد و هدف دولت مورد نظر را به فراموشي بسپاريم، بلکه بايد اتحايي براي ايجاد دولت سکولار اعلام کنيم و با هر که حاضر است از آن هدف دفاع کند متحد شويم.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
17 دي 1386
January 7, 2008
پاورقي ها:
1. http://www.ghandchi.com/428-UnitedFrontSecularism-plus.htm
2. http://www.ghandchi.com/249-ReactionaryReformism.htm
3. http://www.ghandchi.com/412-PowerReligion-plus.htm
4 . http://www.ghandchi.com/302-Secularism-plus.htm
5. http://www.ghandchi.com/370-disobedience-plus.htm
6. http://www.ghandchi.com/474-BadhejabiGhorban.htm
کتاب ايران اينده نگر
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
مطلب مرتبط
http://www.ghandchi.com/491-SecularismFuturism.htm
Futurist Iran Book
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm
Wednesday, December 26, 2007
چرا سکولاريسم آينده ايران را رقم خواهد زد
چرا سکولاريسم آينده ايران را رقم خواهد زد
سام قندچي
در 25 سال گذشته مبارزه اصلي اپوزيسيون ايران عليه جمهوري اسلامي مبارزه براي کسب حقوق بشر در ايران بوده است. در اين نوشتار من نشان خواهم داد که بر خلاف رژيم هاي بلوک شرق که با تمرکز مبارزه مخالفين بر روي موضوع حقوق بشر سرنگون شدند، مبارزه بر سر حقوق بشر بعنوان مبارزه اصلي نيروهاي سياسي ايران، نه تنها به رژيم جمهوري اسلامي پايان نخواهد داد بلکه حتي موضوع حقوق بشر در ايران را هم حل نخواهد کرد. اين نظر را من بخاطر تفاوت اصلي وضعيت ايران با کشورهاي کمونيستي و فاشيستي سابق که در بخش دوم اين نوشتار بحث خواهم کرد، ابراز ميکنم. در بخش آخر اين نوشتار هم نشان خواهم داد که در صورت عدم موفقيت سکولاريسم در ايران، مردم ما با رسيدن به نقطه پايان مرگ در جهان در سال 2025 و نيز با فرارسيدن نقطه انفصالي در سال 2045، در تکامل بعدي بشريت به نوع جديد، با خطر جدي روبرو خواهند شد.
***
در سال 2002 در نوشتاري در توصيف جمهوري آينده نگر مورد نظرم نوشتم که شايد هيچکسي به اندازه آلکسيس دو توکويل با توصيف تفاوت رابطه دولت و مذهب در آمريکا و اروپا ، به توسعه انديشه سکولار کمک نکرده باشد، و جالب است که وي يک کاتوليک مؤمن بود، و جالب تر اينکه آقاي خاتمي در ايران از ابتداي رياست جمهوري خود در سال 1997 از اين شخصيت سياسي و نويسنده فرانسوي تاريخ سکولاريسم در آمريکا ياد ميکرد، هر چند فرسنگها در سياست هاي خود از وي فاصله داشته و دارد. عبارات زير را توکويل در کتاب خود تحت عنوان «دموکراسي در آمريکا» در سال 1835 ، يعني حدود يازده سال قبل از به وجود آمدن اصطلاح سکولاريسم در انگليس توسط «جرج هوليوت،» دوست و هم قطار رابرت اون، نوشته است، که بنظر من بهترين توصيف سکولاريسم است:
"در بدو ورودم به آمريکا جنبه مذهبي کشور اولين چيزي بود که توجه مرا بخود جلب کرد، هر چه بيشتر در آنجا ماندم، بيشتر نتائج سياسي اين وضعيت را ملاحظه کردم. در فرانسه من هميشه روحيه مذهبي و روحيه آزادي را دو حرکت در جهت متضاد هم ديده بودم. اما در آمريکا ديدم که در نهايت اين دو متحد بودند و مشترکاً بر کشور مشترکي حکم ميراندند. علاقه من براي کشف علت اين پديده روز به روز افزايش مييافت. براي راضي کردن خود، من از اعضأ همه فرقه هاي مذهبي سوال کردم، من بويژه از جامعه روحانيون سوأل کردم، که منبع همه مذاهب گوناگونند و بويژه در ادامه آن صاحب منفعت. بعنوان يک عضو کليساي کاتوليک، من بويژه در ارتباط با چندين کشيش آن مذهب قرار گرفتم، که با آنان از خيلي نزديک آشنا بودم. به هر کدام از آنان تحير خود را بيان داشتم و شک خود را توضيح دادم. من ديدم که آنها فقط درباره موضوعات جزئي با هم اختلاف داشتند، اما همه آنها حيات صلح آميز مذهب در کشور خود را اساسأ با جدائي مذهب و دولت مرتبط ميديدند. من حتي لحظه اي ترديد نميکنم که اين را تأييد کنم که در تمام مدت اقامتم در آمريکا حتي يک نفر از روحانيون يا مردم عادي (لائيک) را نديدم که نظري غير از اين نکته را ابراز کند....
"مدت کوتاه سه سال نميتواند هرگز تجسم انسان را سير کند، و نه آنکه شادي هاي نا کامل اين دنيا دل وي را راضي کنند. انسان بتنهائي، از ميان همه مخلوقات، تحقير براي وضع طبيعي زيستن را بنما ميگذارد، و در عين تمايل بي نهايت براي زيستن، او به زندگي لعنت ميکند، در عين آنکه از نابود شدن مي هراسد. اين احساسات متفاوت مرتباً روح وي را به انديشه به وضعيت آينده متمايل ميکند، و مذهب اين تفکرات وي را به دور دست ها ميبرد. مذهب، به عبارت ساده نوع ديگري از اميد است. انسانها نميتوانند اعتقاد مذهبي خود را بدون عدم انطباق فهم خود، و يک نوع تحريف خشونت بار خصلت حقيقي خود، ترک کنند، و به طور مغلوب نشدني به احساسات وارسته خود باز ميگردند. بي ايماني يک اتفاق است، و اعتقاد تنها وضعيت ثابت بشريت است...وقتي يک مذهب، امپراطوري خود را تنها بر مبناي خواست فناناپذيري که در قلب هر بشري هست بنا ميکند، آن زمان ممکن است که قلمرو جهاني را بطلبد، اما وقتي که خود را به دولت متصل ميکند، بايستي که اصولي را بپذيرد که تنها در محدوده ملت معيني قابل قبولند. در نتيجه، با ايجاد اتحاد با نيروي سياسي، مذهب اتوريته خود را بر جمعي اضافه ميکند، اما اميد حکمراني بر همه را از دست ميدهد ."(1)
آنچه در بالا آمد، ميتواند درباره آمريکاي امروز (يعني 150 سال پس از نوشته بالا)، نيز گفته شود، وقتي که 90 درصد مردم آمريکا ادعا ميکنند که نوعي اعتقاد مذهبي دارند. همانگونه که برخي فلاسفه سياست نظير جان رالزJohn Rawls اشاره کرده اند، جدائي دولت و مذهب به اين معني است که پيروان هر مذهب و دکترين فلسفي اي، انتظار دارند پيروان مکاتيب ديگر، که قدرت دولت را در اختيار دارند، نتوانند از قدرت سياسي، براي سرکوب آنهائي که مذهب ديگري دارند، استفاده کنند. اينکه چگونه ميتوان به چنين تعادلي رسيد، اصل سوال عصر مدرن بوده است.
جان رالز در کتاب سخنراني هائي درباره تاريخ فلسفه اخلاق که در سال 2000 پيش از فوتش منتشر کرد، ملاحظات جالبي را درباره فلاسفه عهد باستان نظير افلاطون، در مقايسه با فلاسفه مدرن نظير هيوم و کانت، در ارتباط با سوالاتي نظير عدالت و فلسفه اخلاق طرح کرده است. او نشان ميدهد که چگونه در مدافعات سقراط، مرکز توجه فلاسفه باستان نظير سقراط، مشخص کردن فضيلت و نيکي است، در صورتيکه براي فلاسفه مدرن نظير هيوم، مسأله حقوق است. اين موضوع را در نوشته ديگري مفصل بحث کرده ام . (2)
به عبارت ديگر، در يونان باستان، مذهب بر روي سنت هاي مدني متمرکز بود، و فلاسفه منتقد، از *دليل* براي تبيين اصول *فضيلت* و *نيکي* ياري ميجستند، وقتي که در جستجوي عدالت بودند. در صورتيکه در پايان فرون وسطي در اروپا، برعکس، مذهب جامعه برروي يک دکترين جامع با تعريف "فضيلت" و "نيکي" بنا شده بود، و انديشمندان مدرن از *دليل* براي تبيين اصول "حقوق" استفاده ميکردند، وقتي در جستجوي عدالت و دولت ايده ال در اروپاي مدرن بودند.
اين موضوع همچنين بنوعي تفاوت بين فلاسفه عصر روشنگري نظير کانت، و فلاسفه اخلاق زمان ما، نظير جان رالز است. کانت سعي داشت که يک دکترين جامع ليبرال را ارائه کند، در صورتيکه رالز سعي اش ارائه تئوري ليبراليسم بعنوان يک سيستم منطقي است، مثل يک الگوtemplate ، که هر ديدگاه جامع مذهبي يا فلسفي بتواند مستقلأ از آن استفاده کند. جالب است که اين تحول در کشوري مثل آمريکا اتفاق ميافتد، که در آن جدائي دولت و مذهب براي دو قرن اين امکان را ايجاد کرده است که دولت ليبرال چيزي نباشد که از طريق يک سيستم جامع دکترين ليبراليسم تحميل شود، و اين هم اعتباري ديگر براي قرن ها به اجرا در آوردن جدائي دولت و مذهب. يعني برخي از پيروان ديدگاه هاي مذهبي در آمريکا، اين تئوري را بصورت يک تئوري بي طرفانه مينگرند، هرچند که از درون دکترين جامع ليبراليسم رشد کرده است. اين نظير شکلي است که حقوق بشر در زمان ما در بيشتر نقاط جهان طرح ميشود، بصورت دستاورد بشريت.
بطور خلاصه، ما ميتوانيم سه شکل نگريستن به ايده ال درک اخلاقي را ببينيم. اولي سعي ميکند انسان با فضيلت بوجود آورد نظير آنگونه که افلاطون از زبان سقراط در غرب بيان کرده است، و کنفوسيوس و بسياري ديگران در شرق، و برخي در ميان ايرانيان، که فکر ميکنند تا زماني که انسان با فضيلت بوجود نيايد، هر کوششي براي دولت دموکراتيک بيهوده است. دومين نگرش، ديدگاه فلاسفه روشنگري نظير کانت است، که سعي ميکرد دکترين جامع فلسفي براي دستيابي به *حقوق* در دولت دموکراتيک طرح کند. آنها کساني بودند که اين را ه را ادامه دادند و مبناي اصول قضائي مدرن را در عصر مدرن بوجود آوردند. بهترين نمونه آن هم جان استوارت ميل. و بالاخره نگرش سوم، نگرش فلاسفه عصر ما نظير جان رالز است، که اساسأ سعي کرده اند منصفانه بودن و عدالت را مستقل از دکترين جامع فلسفي ليبراليسم، بصورت يک الگوtemplate طرح کنند. اساسأ حقوق بشر ، همانگونه که بروشني در اعلاميه جهاني حقوق بشر آمده است، آنچيزي است که هر جامعه اي براي ورود موفقيت آميز به عصر مدرن نياز داشته است.
به همين خاطر در واقع تفاوت بزرگي بين مسيحيان و مسيحيت است و تفاوت بسيار بزرگي بين مسلمانان و اسلام است. مسلمانان يا مسيحيان از کشور به کشور بر مبناي رشد سکولاريسم و کلاً رشد جامعه مترقي تر يا واپسگرا تريند و لزوماً اين ربطي به اين ندارد که به شاخه مثلاً پروتستان يا کاتوليک مرتبط باشند. يعني لزوماً مرتبط به تاريخ خود مذهب نيست، اقلاً نه مستقيم.
***
اما در جوامع کمونيستي با وچود آنکه کاملاً ديدگاه مذهبي را کنار گذاشتند ايدئولوژي آنها خود نظير مذاهب قرون وسطائي سايه دولتي تام گرا را بر جامعه گسترد که انسان کمونيست صاحب فضيلت تصور ميشد و گوئي دوباره بحث حقوق هيوم و کانت از اين جوامع رخت بر بست و نظريه افلاطون باز گشت. اولين منقدين کمونيسم نظير لوکاش، اتوپيسم کمونيستي را مسؤل اين مصيبت اعلام کردند. اما آيا ليبراليسم غرب هم ابتدا در عالم تخيل نبود و آيا آنهم نوعي اتوپيسم نبود؟ پس چرا ليبراليسم به چنان مصيبتي دچار نشد. حتي اولين منقدين ليبرال نظير برتراند راسل که از کمونيسم نقد ميکردند نيز اتوپيسم را دليل اصلي سرنوشت کمونيسم ميديدند و اين موضوع را در نقد تاريخي راسل به توماس مور به وضوح ميشود ديد. (3)
اما پاسخ اين سؤال را نسل بعدي منقدين کمونيسم و در رأس آنها کارل پاپر داد و بعدها تاريخ نويساني نظير کولاکوسکي از نظر تاريخي مدون کردند. پاپر نشان داد که مسأله اصلي عدم رشد جامعه باز بوده است و نه اتوپيسم. يعني اگر دقت کنيم رهبران روسيه حتي همه نظريات مارکس هم برايشان قابل مشروعيت بخشيدن به دولت تام گرا نبود و لبنينيسم را برگزيدند که برداشت معين مارکس در نقد برنامه گوتا را بر برداشتهاي ليبرالي نوشته هاي ديگر مارکس ارجحيت ميداد.
يعني نه تنها ليبراليسم جان لاک بلکه حتي ليبراليسم موجود در مارکس نيز که بسياري از احزاب سوسيال دموکرات برگزيدند، براي ايجاد دولت تام گراي شوروي قابل استفده نبود. در صورتي که ليبراليسم جان لاک و بخش ليبرالي مارکس هم ميتوانستند اتوپي خوانده شوند. حتي بسياري از کشورهاي ضد کمونيستي سکولار در دنيا نظير ترکيه از اتوپي ناسيوناليستي براي مشروعيت دولت تام گرا سود جستند.
بنابراين تنها داشتن اتوپي بخودي خود نيست که به نتيجه دولت تام گرا ميانجامد بلکه قبول تئوري دولت تام گرا اسباب چنين تحولي در اين سيستم هاي دولتي غير مذهبي شده است. در واقع هم ليبرالهاي کشورهاي غربي و هم کمونيستهاي کشورهاي بلوک شوروي و هم سکولارهاي ناسيوناليست ترکيه اقليت کوچکي در جامعه خود بودند و اکثريت در همه اين جوامع مردم مذهبي بودند. آنچه سيستم ليبرالها در کشورهاي غرب را دموکراتيک کرد و آن دومي ها را از دموکراسي جدا کرد قبول طرح هاي جامعه باز بود که بر عکس تصور عاميانه دموکراسي بمثابه حکومت مردم *نبوده* بلکه آنگونه که پاپر به خوبي نشان ميدهد قضاوت مردم در سيستم کنترل و توازن است که تفاوت آن دو است. (4)
به عبارت ديگر کشورهاي کمونيستي يا فاشيستي حتي از نوع ترکيه سکولار، داشتن حکومت ايدئولوژيک مسأله شان نبوده بلکه تئوري هاي راهنمايشان دولت تام گرا بوده چرا که حتي دولت هاي ليبرال را ميشود به نوعي گفت ايدئولوژيک هستند حتي اگر امروز با آنچه رالز ميگويد بدون ليبراليسم بمثابه سيستم جامع قابل تبيين باشند، و اکثريت افراد غير مذهبي سامان دهنده آنها درصد کوچکي از مردم هستند.
چرا اين بحث انقدر بنظر من مهم است؟ به اين خاطر که اگر توجه کنيد کشورهاي سوسياليستي با وجود 80 سال کوشش مدوام ايدئولوژيک توسط شوروي حتي نميشد گفت که 5 درصد جامعه تعلق مذهب گونه به ايدئولوژي کمونيسم پيدا کردند. در صورتيکه هم در کشورهاي کمونيستي و هم در کشورهائي که تئوريهاي ليبرالي جان لاک پيروز شدند، درصدعظيم مردم تا حدود 90 درصد کماکان به يک مذهب معين خود را متعلق ميبينند که نه ليبراليسم است و نه کمونيسم و مذاهب تاريخي قرون وسطي هستند که ميشود گفت ارثيه طفوليت بشريت هستند که نظير بسياري شعائر ملي و اساطيري در جشن ها و امثالهم با بشريت امروز کماکان مانده اند و بعيد بنظر ميايد که در نيم قرن آينده هم اين وضعيت تغيير چشمگيري کند.
يک نتيجه اين واقعيت نحوه سقوط کمونيسم و مبارزه حقوق بشر در کشورهاي بلوک شرق بود. در اين کشورها اصل سکولاريسم در سيستم پذيرفته شده بود و حتي بيشتر از غرب. ولي تعلق ايدئولوژيک حکومت گران به نظريات تام گرا نتيجه اش جامعه بسته بود. تأثير مبارزه براي حقوق بشر بر روي درصد کوچک مردم که به کمونيسم بصورت مذهب نگاه ميکردند دموکراتيزه کردن آن مذهبشان بود نظير الکساندر دوبچک ها و از آنجا که خود اين ها درصد کوچکي از جامعه بودند نيروي آنها به معني تمديد عمر حکومت کمونيستي نبود. بعوض براي 90 درصد جامعه که از نظر عقيدتي قرابتي با کمونيسم نداشتند حقوق بشر به معني نفي دولتي بود که با اعتقادات آنها در تضاد بود. به همين علت مبارزه براي حقوق بشر مبارزه اي بنيان فکن براي فاشيسم و کمونيسم شد.
چنين مبارزه براي حقوق بشر در قرون وسطي نميتوانست براي کليساي کاتوليک بنيان فکن شود و حداکثر به رفرم ديني منجر ميشد همانطور که قرن ها در اروپا چنين شد چرا که مذهب مسيحيت فقط مذهب يا ايدئولوژي دولت نبود بلکه مذهب بيش از 90 درصد مردم بود. در نتيجه بالاخره هم مبارزه براي جدائي دولت و کليسا بود که به دولت هاي مذهبي پايان داد و حتي دستيابي به حقوق بشر در اروپا نه در پرتو جنبش هاي اوليه رفرماسيون بلکه بعد از استقرار جدائي دولت و مذهب بدست آمد يعني دستيابي به حقوق بشر از کانال جدائي دولت و مذهب بدست آمد. البته حنبش هاي الحادي رنسانس هم در کنار رفرماسيون بودند ولي آنها هم نقش فرعي بازي کردند. چرا؟
در واقع پاسخ به اين چرا و نکته قبلي درباره قرون وسطي در رابطه با وضعيت ايران بسيار درس آموز هستند.
چرا جنبش هاي الحادي و جرياناتي نظير شيطان پرستان در زمان رنسانس آنقدر اهميت نداشتند. دليلش اين است که بالاخره هنوز که هنوز است درصد کسانيکه در اروپا مسيحي نيستند يا در خاورميانه مسلمان نيستند خيلي ناچيز است. در نتيجه نفوذ فکر علمي نه از طريق رد کردن مذاهب که بشکل ارثيه اي از قرون وسطي مثل اعتقاد به بابا نوئل با عامه مردم در اروپا و خاورميانه مانده است، و شايد دليل اين پايداري مذاهب را هم الکساندتوکويل که در ابتدا ذکر کردم خوب گفته باشد و علل پايه اي تر آنرا هم در جاي ديگري بحث کردم (5)، بلکه اينکه در عين پايداري چنين اعتقادات ارثيه قرون وسطي بشريت در عرصه سياست و اخلاق و اقتصاد توانسته علمي بيانديشد و بقول دکارت در گفتمان متد مستقل بر مباني عقلي بيانديشد بدون آنکه در عرصه هاي متافيزيک و تجمع هاي انساني نشير کليسا ها که بقول رورتي نقشي مانند خيريه پيدا کرده اند تغييري بوجود آيد. (6)
در نتيجه بنظر من اين دو عامل يعني اهميت فعاليت براي سکولاريسم و عدم اهميت مبارزه براي نابودي مذاهب راهگشاي جامعه نوين بوده است. بنظر من در ايران نيز اگر مبارزه اصلي براي حقوق بشر شود، 90 درصد جمعيت که به اسلام خود را متعلق ميبيند سعي در درک دموکراتيک از اسلام پيدا خواهند کرد که به *دوام* رژيم مذهبي ياري خواهد کرد، چرا که درصد آنهائي که به مذهبي تعلق ندارند هر قدر هم افراد ضد مذهبي کوشش کنند درصد بسيار کوچکي از جامعه خواهد بود.
اين موضوع همانطور که گفتم نفاوت اصلي با کشورهاي کمونيستي است که در آنها کمونيسم هيچگاه در صد حتي قابل ملاحظه اي از مردم نشد.
در نتيجه استراتژي نيروهاي سياسي ايران که در 25 سال گذشته سعي اصلي شان را بر مبارزه براي حقوق بشر در ايران گذاشته اند حتي به آن نتيجه هم نخواهد رسيد. همچنين به نظر من آنها که سعي خود را براي نابودي اسلام ميگزارند در واقع خود را از مردم ايزوله ميکنند و نه آنکه به عمر جمهوري اسلامي پايان دهند. به هيمن دلائل من مبارزه براي سکولاريسم را مبارزه اصلي مسالمت آميز براي پايان دادن به جمهوري اسلامي و برقراري حقوق بشر در ايران ميبينم.
****
اما جدا از همه اين بحث ها خطر ديگري براي ايران در صورت عدم پيروزي سکولاريسم وجود دارد. در نوشتار ديگري و در مصاحبه اي اخيراً اشاره کردم که بشريت تا 20 سال ديگر به مرگ پايان خواهد داد و تا سال 2045 نقطه انفصالي خواهد بود که بعد از آن تاريخ، انساني که هنوز در محدوده بيولوژيک بماند قابليت رقابت با انسانهائي که ديگر نوع متکامل تري خواهند بود بااستفاده از کليه مصنوعي گرفته تا سيستم جديد تغذيه، بدون غذا خوردن، همانظور که امروز ديگر سکس در جوامع بشري اساساً براي توليد مثل نيست. ديگر حتي گوشت بدن کلون کل حيوان قابل کلون سازي قابل توليد خواهد بود که به کشتار حيوانات هم پايان ميدهد و امکانات تازه تغذيه. به هر حال جزئيات اين تحولات را در جاي ديگر توضيح داده ام. (7)
حالا جامعه اي مثل ايران که تحت جمهوري اسلامي است نه تنها جلوي پيشرفت هاي اجتماعي و اقتصادي را ميگيرد که امروز شاهد قوانين اسلامي درباره سفر زنان و بهره اسلامي بانکها هستيم بلکه عدم رشد سکولاريسم و تحميل قوانين مذهبي از سوي دولت اجازه برداشتن گامهاي فراسوي انسان بيولوژيک را نميدهد که فقط يک ذهن سکولار که مذهب را امري خصوصي ببيند ميتواند به آن بپردازد نه دولتي که ميخواهد مذهب را فرمانرواي عرصه عمومي نگهدارد. در واقع رشد حقوق فردي در کشورهاي سکولار با وجود ادامه حيات مذاهب ارثيه قرون وسطي در عصر مدرن، اجازه داد که مردم در عين حال جلوي تکامل جامعه و خود نايستند. اين وضع در تکاملي که در نيم قرن آينده در پيش رو داريم بسيار پر اهميت تر بوده و يک دولت مذهبي ميتواند به اين معني باشد که مردم کشوري به سرنوشت مناطقي از جهان که در آنها نسل هائي از ميمونها در ساوانا عقب ماندند وقتي ميمون هاي ديگري دنياي کهن را به مدد ابزار سازي پشت سر ميگذاشتند و انسان شدند. دولت جمهوري اسلامي با ممانعت از رشد جامعه ايران به جامعه اي سکولار مردم ما را با چنين خطري در چهل سال آينده روبر و ميکند.
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
5 دي 1386
December 26, 2008
پاورقي ها:
1-کتاب دموکراسي در آمريکا، Alexis de Tocqueville ص 319-322 متن انگليسي
2. http://www.ghandchi.com/295-ghAnoon.htm
3. http://www.ghandchi.com/468-AyandehnegariChist.htm
4. http://www.ghandchi.com/313-Judgment.htm
5. http://www.ghandchi.com/363-GodAndUs.htm
6. http://www.ghandchi.com/412-PowerReligion.htm
7. http://www.ghandchi.com/487-PayaneMarg.htm
کتاب ايران اينده نگر
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm
مقالات مرتبط
http://secularismpluralism.blogspot.com/
Futurist Iran Book
http://www.ghandchi.com/500-FuturistIranEng.htm
---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html
Thursday, April 05, 2007
تکليف جنبش سياسي ايران با تروريسم!
سام قندچي
جنبش سياسي ايران هنوز پس از سه دهه مبارزه با يک رژيم تروريستي تکليف خود را با تروريسم روشن نکرده است و اينکه هنوز چريکهاي فدائي خلق با وجود وداع با تروريسم کماکان نامشان مثل فدائيان اسلام، تداعي کننده توجيه جنايت بخاطر هدف عقيدتي است، نشانگر اين واقعيت است که تسويه حساب با تروريسم در جنبش سياسي ايران هنوز راه زيادي در پيش دارد.
يکي از برجسته ترين وجوه جنبش سياسي ايران در دوران جمهوري اسلامي طرفداري روشن از حقوق بشر بمثابه يک حق بدون قيد و شرط بوده است و به جرئت ميتوان گفت که بويژه در دو دهه گذشته، موضوع دفاع از حقوق بشر در صدر توجه تمام گروه هاي سياسي ايران جدا از هر مرام و انديشه اي که داشته اند، قرار داشته است و ديگر حقوق بشر خوب و بد، يکي براي خود و ديگري براي مخالفين خود را کسي توجيه نميکند، و اين امر مايه شعف است.
اما موضوع ديگري که به همين اندازه اهميت دارد مخالفت بدون قيد و شرط با تروريسم است که با شگفتي بايد گفت اکثر جريانات سياسي ايران، توجهي به آن نداشته و بسختي در مطبوعات اپوزيسيون طرح شده است.
در واقع تروريسم در ايران محدود به تروريسم اسلامگرايان نبوده است. تازه تروريسم اسلامگرا هم با جمهوري اسلامي شروع نشده است. در واقع يکي از برجسته ترين قتل هاي تروريستي در تاريخ معاصر ايران قتل احمد کسروي در دوران حکومت شاه است که با فتواي مذهبي انجام شد. اگر فتواي مشابه آيت الله خميني براي قتل سلمان رشدي در زمان حکومت مذهبي جمهوري اسلامي بود، فتواي قتل کسروي در دوران حکومت سکولار داده شد. البته به همين دليل فتوا دهنده تقيه کرد و مثل فتواي رشدي با بوق و کرنا فتواي خود را اعلام نکرد.
اما در اين واقعيـت تغييري حاصل نميشود که وقوع آن رويداد در زمان دولت سکولار نشان ميدهد که تبديل مجدد دولت ايران به دولتي سکولار، به خودي خود به معني حل اينگونه جنايات نخواهد بود، و بايستي با اين موضوع بطور مشخص برخورد کرد و به تطور افکار مردم ايران کمک کرد که جامعه هيچگاه جنايت براي اهداف عقيدتي را نپذيرد، چه آنکه با تقيه و مخفيانه در رژيم سکولار روي دهد و چه علناً در رژيم مذهبي يا عقيدتي، چه نظير واقعه سپتامبر 2001 در خارج مرزهاي موطن تروريست ها انجام شود و چه در سرزمين شان.
يعني در جامعه باز در آينده ايران که در آن مستقل انديشي رشد کند، هر گونه جنايتي بخاطر هر عقيده اي بايستي تقبيح شود جدا از آنکه آن عقيده چه باشد.
براي ديدن جنايات عقيدتي در سطح جهاني لازم نيست که فقط به يک ايدئولوژي خاص نظير اسلام توجه کنيم. خاطره ترور تروتسکي توسط عُمّال استالين در مکزيک در صدر جنايات عقيدتي کمونيسم ثبت شده است. اما فقط مسأله محدود به قتل کسروي و تروتسکي نيست که بسيار درباره شان صحبت شده است. برخورد به ترورهائي که هنوز در تاريخ ايران از سوي بسياري از نيروهاي مترقي کماکان به شکل مثبت از آنها ياد ميشوند است که براي خشکاندن اين نحوه تفکر در جامعه ما و جلوگيري از وقوع دوباره آن، مورد نياز است. برخي جوانب اين بحث را در نوشته "هدف وسيله را توجيه نميکند" توضيح دادمhttp://www.ghandchi.com/270-EndMeans.htm.
مثلاً ترور ناصرالدين شاه بوسيله ميرزا رضا کرماني در برخي نوشته هاي تاريخ نويسان معاصر ما با تحسين نوشته شده است. يا نوشته هاي مسعود احمد زاده و پويان که از بنيانگذاران چريکهاي فدائي خلق بودند و ترور براي اهداف عقيدتي را در سالهاي رژيم شاه تجويز کردند، هنوز تقبيح نشده است. نوشته هاي مشابه بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق هم به همينگونه هستند. اينکه اين سازمانها بعداً ضد جمهوري اسلامي شده اند اصلاً به اين معني نيست که از اين نظر تفاوتي بين اينها و فدائيان اسلام قائل شويم. همه اين ها ترور براي اهداف عقيدتي يا سياسي را جائز شمرده اند و جنش سياسي ايران براي هميشه بايستي با اين نحوه نگرش تسويه حساب کند. ترور خوب و ترور بد وجود ندارد.
اينکه ملتي به پا خيزد و در مقابل حمله سربازان مسلحانه از خود دفاع کند با ترور مقامات سياسي يا عقيدتي بخاطر آنکه آنها را سمبل يک رژيم يا يک سيستم عقيدتي دانستن، تفاوت دارد. اين که ترور بد و خوب نداريم، ديدگاهي است که نظير ديدگاه حمايت بدون قيد و شرط از حقوق بشر، ميبايست در ميان ايرانيان عمومي شود، جدا از آنکه تروريست اسلامگرا، يا کمونيست، يا سلطنت طلب، يا ليبرال باشد. يعني بايستي مردم ما در برابر ترغيب به جنايت عقيدتي توسط معتقدين به هر عقيده مذهبي يا سياسي بايستند و در آنصورت ميشود اميد داشت که ديگر در جامعه مان امثال قتل کسروي ها را شاهد نباشيم. مخالفت با تروريسم نظير حمايت از حقوق بشر بايستي بدون قيد و شرط باشد و نه آنکه با هزار تبصره و اما و اگر انجام شود.
بنظر من فقط قبول سکولاريسم و حقوق بشر در قانون اساسي کافي نيست و نه تنها قانون مدني ايران بايستي قتل هاي عقيدتي را جنايت محسوب کند، بلکه قانون اساسي ايران نيز بايستي به روشني قوانين قصاص، سنگسار، و احکام فقهي نظير قتل مرتد را جنايت عليه بشريت خوانده و محکوم کند. مضافاً آنکه بنظر من تروريسم بايستي بدون قيد و شرط در قانون اساسي مدرن همه جوامع بمثابه جنايت خوانده شده و تقبيح شود. نميشود تروريسم خوب و بد را پذيرفت، وگرنه هميشه آنها که در قدرت نيستند با هزار دروغ و تقيه به آن دست زده و عمل خود را به حق تلقي خواهند کرد.
اگر گروهي امروز در مبارزه با جمهوري اسلامي تروريسم را به حق تلقي کند، چه مجاهدين خلق باشد چه جندالله بلوچستان، بايستي تروريسم آنها را بروشني بمثابه جنايت محکوم کرد. مبارزه با رژيم تروريستي توجيه گر مبادرت به تروريسم از سوي مخالفين نيست وگرنه با تغيير رژيم کماکان جنايات تروريستي پا برجا ميماند، هرچند انجام دهندگانش آنهائي خواهند بود که امروز در قدرت هستند و اين تسلسل شرارت ادامه خواهد يافت.
در واقع اگر نظرات نويسندگاني نظير علي سيناhttp://www.faithfreedom.org/ و انور شيخ http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/Islam/intelislam.htm درباره اسلام که نشان ميدهند اسلام از ابتدا و از اساس يک سيستم عقيدتي با امتزاج غير قابل گسست از سياست بوده است و تفکيک ايندو غير ممکن است را در نظر بگيريم، ميبينيم که چرا حتي روشهائي نظير جدائي سياست و مذهب که جنبش باب و بعداً بهائيان در پيش گرفتند هم نتوانست مشکل را حل کند و حتي تشديد جنايات عقيدتي را به دنبال داشت و در پرتو تحليل آنها از اسلام شايد اگر عده اي آخوندهاي ايران نظير برخي ملايان دوران رضا شاه راه جدائي سياست و مذهب را در پيش گيرند ويا که پروتستانيسم اسلامي تازه در ايران به آخوند زدائي خود سياست زدائي از اسلام را اضافه کند، احتمالاً بازهم به نتيجه مشابه بهائيان خواهند رسيد.
البته همانطور که قبلاً توضيح داده ام جدائي سياست و مذهب با سکولاريسم يعني جدائي دولت و مذهب متفاوت است http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm. سکولاريسم هم بعد از مشروطيت و هم در عصر پهلوي گرچه کامل نبود وليکن توانست به رشد جامعه مدني در ايران ياري بسيار رساند با اين حال نتوانست معضل جنايات عقيدتي را حل کند و قتل کسروي و عدم مقابله مردمي با آن نشان ميدهد که بايستي براي هميشه به انديشه جنايت براي عقيده جدا از آنکه عقيده هر مذهب معيني باشد را که شايد از زمان حسن صباح و اسمعيليان در ايران توجيه ميشده است، پايان داد. برخي مورخين ميگويند که حتي لغت assassin در زبان انگليسي که به معني تروريست است از همان نام فرقه حسن صباح آمده است http://www.ghandchi.com/iranscope/Anthology/HassanSabbah.htm.
واقعيت اين است که نقش جمع هاي مسلمانان در مساجد و امثالهم بعد از جمهوري اسلامي هم از بين نخواهد يافت و آنچه مهم است اين است که مردم مسلمان ترور و جنايات ديگر نظير قصاص را تقبيح کنند و نه آنکه اسلام را ترک کنند يا نه که بنظر نميرسد به اين زودي ها چنان تغييرهائي در جهان ميسر باشد هرچند تعداد کساني که شديداً مذهبي باشند با افزايش دانش و رشد ليبراليسم و مستقل انديشي در جامعه، بيشتر و بيشتر کاهش خواهد يافت. اگر نابود کردن مذهب به زور ممکن بود، دوران استالين در شوروي و دوراني در چين که ريشه کني مذهب انجام شد نميبايست به ضد خود بدل شده و بيحاصل شود.
نابودي فاشيسم و کمونيسم هم نبايستي اين تصور باطل را بوجود آورد که مذاهبي نظير اسلام و مسيحيت هم به اين سادگي از بين بروند. فاشيسم که زود شکست خورد و هيچگاه به درجه رشد ميان مردم نرسيد. کمونيسم هم بعد از بيش از نيم قرن در قدرت حداکثر براي تعداد معدودي روشنفکر به درجه يک مذهب رسيد و براي مردم عادي بيشتر مثل مدهب فرعوني متعلق به صاحبان قدرت تلقي ميشد و نه مردم http://www.ghandchi.com/299-Marxism.htmو در هيچيک از جوامع کمونيستي به مقام يک مذهب براي مردم صعود نکرد. اما مذاهبي مانند اسلام و مسيحيت ميلياردها پيرو دارند.
آنچه بنظر من بيشتر و بيشتر به جنايات مذهبي پايان داده است رشد ليبراليسم و مستقل انديشي در ميان مردم است و نه ريشه کن شدن يک مذهب يا عقيده معين.
در واقع ريشه هاي مذهب فقط فقر و عدالت، يا عدم وجود دانش نيست و خود تکامل بشر و موجوديت انسانها بمثابه ابزار هوشمند است که ديدگاهي که همه چيز را نظير صنعت گران داراي خالق و مخلوق ميبينند را در ميان مردم تقويت ميکند http://www.ghandchi.com/237-IslamistGod.htm و نه ديدگاههاي ديگر حتي با وجود اذعان معما در وراي دانش موجود در جهان http://www.ghandchi.com/449-Enlightenment.htm. به هرحال تا وقتي که انسان به شکل کنوني آن است، بعيد بنظر ميرسد که مذاهب موجود و از جمله مذاهب ابراهيمي از بين بروند و مجامع انساني از خيريه ها تا جمع هاي محلي مذهبي ادامه خواهند يافت.
مشکل ترور و جنايات عقيدتي در نتيجه بايستي با قبول اين واقعيت انجام شود نه با اميد کاذب به از بين رفتن مذاهب ابراهيمي نظير اسلام، که چنان تصوري بيش از يک رؤيا نخواهد بود و تازه لزوماً همانطور که ذکر شد ريشه کني مذاهب نظير آنچه تجربه دوران معيني در چين و شوروي آشکار کرد لزوماً به معني پايان يافتن جنايات عقيدتي نيست و شايد تشديد کننده نوع ديگري از جنايات عقيدتي توسط مخالفين مذاهب باشد که به همان اندازه قابل تقبيح است.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
16 فروردين 1386
April 5, 2007
مطالب مرتبط
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm
---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com/
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html
Sunday, November 12, 2006
پلوراليسم، سکولاريسم، و آينده نگري
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm
ENGLISH
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralismEng.htm
*کتاب درباره پلوراليسم (هنوز بشکل کتاب تنظيم نشده)
آينده نگري و پلوراليسم ارسطو
دکارت و لائيکات
اسپينوزا در رد علت غائي
مونادهاي لايبنيتس و سي. پي. اچ جوادي
پلوراليسم و اتميسم منطقي راسل
پلوراليسم در انديشه غرب-کثرت گرائي
انديشه مارکسيستي و مونيسم-يکتاگرائي
*ضميمه درباره سکولاريسم
سکولاريسم چيست؟
*کتب و مقالات مختلف
*آينده نگري
کتاب ايران آينده نگر
يکتائي انفصالي و ما
آينده نگري مدرن
يک ديدگاه آينده نگر
آينده نگري، جعبه شن بازي، و توانمندي سياسي
پلاتفرم حزب آينده نگر
ترانس-هومانيسم و يادي از فريدون اسفندياري
آينده نگري و راه تحول ايران
*علم و تکنولوژي
فلسفه علم در قرن بيستم
ابزار هوشمند شالوده تمدني نوين
تورينگ و هوش مصنوعي
آيا ننو تکنولوژي واقعي است؟
توليد فرا انسان مرکزي
فضا و انديشه نو
*اينترنت
توقف اينترنت پر سرعت هدفش سرمايه خصوصي است
چگونه فيلترينگ جمهوري اسلامي را خنثي کن-بخش دوم
*جهان بيني
بيدار انديشي و روشن بيني
خدا و ما
مدرنيسم و معناي زندگي
کنفرانس پرندگان
متافيزيک و مذهب
*صوفيگري
صوفيگري و تقدير گرائي- يک يادداشت کوتاه
*چپ
آيا سوسياليسم عادلانه تر است؟
انديشه مارکسيستي و مونيسم-يکتاگرائي
اميد کاذب به چپ
*فرامدرنيسم
فرامدرنيسم شکل دهنده اسلامگرائي
*تئوري اقتصادي و عدالت
درآمد آلترناتيو-عدالت اجتماعي در جامعه فراصنعتي
ثروت و عدالت در ايران فردا
عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري
يک تئوري ارزش ويژه
*موسيقي
موسيقي عصر جديد چيست؟
*زنان
زنان، مردان، عشق ، تعهد، و آينده - ويرايش دوم
*جوانان
آينده نگري و جنبش جوانان ايران
*دموکراسي
رقص در آسمان
دموکراسي حکومت مردم نيست، قضاوت مردم است
قانون و ايران: فضيلت يا حقوق
گالبريت و دموکراسي در ايران
*جنگ
فراسوي جنگ
*مشروطيت
مشروطيت مدل غلط براي آينده
*انقلاب 1357
ترقي خواهي در عصر کنوني
مصاحبه درباره انقلاب 57
آينده نگري و انقلاب 57
*اسلام
پيام بمناسبت ماه محنت بار رمضان
اسلام و گلوباليسم
چرا اسلامگرائي ميکشد؟
*اصلاح طلبان اسلامي
نگاهي ديگر بر اصلاح طلبان جمهوري اسلامي
اصلاح طلبي ارتجاعي
قدرت، مذهب، و اصلاح طلبان ج.ا
دموکراسي اسلامي پلوراليسم نيست
*جمهوري اسلامي
مهدويت-اميد يا نااميدي جمهوري اسلامي
آغازِِ پايان جمهوري اسلامي
*آلترناتيو
جمعيت رفراندوم
قانون اساسي جديد- رفراندوم ترقي و تحجر
جبهه واحد برای ايجاد حکومت سکولار در ايران
ايران-جمهوري آينده نگر
*نافرماني مدني
غير اسلامي کردن يعني نافرماني مدني
*فدراليسم
کتاب کردها و شکل گيري دولت مرکزي در ايران
کردهاي ايران و تقسيم عراق
تقسيم قومي عراق فدراليسم نيست
کردستان، فدراليسم، و احساسات ملي ايرانيان
وقايع آذربايجان و ساختار قدرت در ايران
آينده نگري و افسانه هاي دولت هاي ملي
فدراليسم حکومت قومي نيست
*عراق
عراق-تئوکراسي را تا دير نشده پايان دهيد
*آمريکا و اروپا و روسيه
روسيه: از محمد علي شاه تا احمدي نژاد
آمريکا و اروپا برای ايران چه کار ميتوانند بکنند
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralismEng.htm
*BOOK ON PLURALISM (Not compiled in a book format yet)
Futurism and Aristotle's Pluralism
Descartes and Laity
Spinoza's Refutation of Teleology
Leibniz's Monads and Javadi's CPH
Pluralism and Russell's Logical Atomism
Pluralism in the Western Thought
Marxist Thought & Monism
*Appendix on secularism
What is Secularism?
* VARIOUS ARTICLES
*Futurism
Futurist Iran Book
Singularity and Us
Modern Futurism
A Futurist Vision
Futurism, Sandbox, and Political Potency
Futurist Party Platform
Transhumanism and a Tribute to Fereidoun Esfandiary
Futurism and Road of Change in Iran
*Science & Technology
Philosophy of Science in 20th Century
Intelligent Tools
Turing and AI
Is Nanotechnology Real?
Post-Anthropocentric Production
Space and New Thinking
*Internet
Stopping High-Speed Internet Aims At Private Capital
How to Neutralize IRI Filtering-Part 2
*Worldview
Wakefulness and Enlightenment
The God and Us
Modernism and Meaning of Life
Conference of the Birds
Metaphysics & Religion
*Sufism
Sufism and Fatalism- A Brief Note
*Left
Is Socialism More just?
Marxist Thought & Monism
False Hope in the Left
*Postmodernism
Postmodernism Shaping Islamism
*Economic Theory & Justice
Alternative Income-Social Justice in Post-Industrial Society
Wealth and Justice in Future Iran
Knowledge Economy & Social Justice
A Theory of Uniqueness Value
*Music
What is New Age Music?
*Women
Women, Men, Commitment, Love and Future-Second Edition
*Youth
Futurism and Iran's Youth Movement
*Democracy
Dancing in the Air
Democracy is Not People's Rule, it is People's Judgment
Iran & Law: Virtue or Rights
Galbraith and Democracy in Iran
*War
Beyond War
*Mashrootiat
Mashrootiat a Wrong Model for Future
*1979 Revolution
Progressiveness in the Present Epoch
1357 Interview
Futurism and Iran's 1979 Revolution
*Islam
Message on Occasion of Dreadful Ramadan
Islam and Globalization
Why Islamism Kills?
*Islamic Reformists
Reactionary Reformism
Power, Religion, and IRI Reformists
Islamic Democracy is *not* Pluralism
*Islamic Republic
Mahdaviat-IRI’s Hope or Despair
Beginning of the End of IRI
*Alternative
Referendum Society
New Constitution-Referendum of Progress and Petrifaction
United Front for a Secular Regime in Iran
Iran-Futurist Republic
*Civil Disobedience
De-Islamization is Civil Disobedience
*Federalism
Kurds and Formation of Central Government in Iran
Ethnic Partitioning of Iraq is not Federalism
Kurdistan, Federalism and Iranian National Sentiments
Azerbaijan Events and Structure of Power in Iran
*Iraq
IRAQ-End Theocracy before it is Too Late
*US/Europe
What Can US and EU do for Iran
Saturday, October 14, 2006
نگاهي ديگر بر اصلاح طلبان جمهوري اسلامي
سام قندچي
در گذشته درباره نظريات اصلاح طلبان اسلامي به تفصيل نوشته ام و در اينجا ابداً هدف من بحث نظرات آنها نيست. خوانندگاني که نظر من در باره باصطلاح دموکراسي اسلامي را بخواهند ميتوانند نوشتار "دموکراسي اسلامي پلوراليسم نيست [http://www.ghandchi.com/308-IslamicDemocracy.htm]" را بخوانند. همچنين در مقاله "اصلاح طلبي ارتجاعي [http://www.ghandchi.com/249-ReactionaryReformism.htm]" درباره اينکه انقلاب يا اصلاحات در خود هدف تحول نيستند را توضيح داده ام و اينکه بحث اين است که اين راه ها برای ترقي خواهي به کار ميروند يا براي واپسگرائي. و در نوشتار "ايران-جمهوري آينده نگر [http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm] تفاوت درکي را که جامعه ايده آل برايش جامعه اي با برسميت شناختن "حقوق انساني" است از درکي که برايش جامعه ارجح تر جامعه اي را ميداند که از انسانهاي با فضيلت تري تشکيل شده باشد، نشان دادم، و بحث کردم که آيت الله خاتمي با وجود نقل قول از آلکسيس دو توکويل، اصل بحث وي را در مورد اينکه بنفع حتي روحانيون است که دولت و مذهب از هم جدا باشند، درک نکرده، چرا که با درک اول از جامعه ايده آل سمت گيري نميکند و به اينگونه ازهمه طرفداران جامعه باز جدا ميشود. و نيز نظرم را درباره تأکيد اصلاح طلبان اسلامي بر روشهاي مبارزه نظير روزه گرفتن در مقاله درباره ماه رمضان [http://www.ghandchi.com/451-PayameRamadan.htm ] نوشته ام و بحث من در اينجا نيستند.
همچنين تا آنجا نيز که به اهداف واقعي اصلاح طلبان اسلامي در رابطه با قدرت مربوط ميشود در نوشتار " قدرت، مذهب، و اصلاح طلبان ج.ا [http://www.ghandchi.com/412-PowerReligion.htm] نظرم را گفته ام و نيز در رابطه با آلترناتيو جبهه سکولار [http://www.ghandchi.com/428-UnitedFrontSecularism.htm ] که حتي آنها را نيز بايستي شامل شود ولي نه در نقش رهبري، در گذشته بحث کرده ام. و بالاخره نظرم درباره آنکه "سکولاريسم چيست [http://www.ghandchi.com/302-Secularism.htm]" را سالها پيش مفصلاً تدوين کردم. درباره آنهائي که در خارج کشور طرفداران اصلاح طلبان هستند و اکثراً نقش لابي ايست هاي جمهوري اسلامي را ايفا ميکنند هم بارها بحث کرده ام [http://www.ghandchi.com/500-FuturistIran.htm#12 ] و علاقمندان ميتوانند به آن نوشته ها مراجعه کنند.
***
در اين نوشتار اصلاً هدف من هيچکدام از بحث هاي بالا نيست. در اينجا ميخواهم نگاه کنم به نقش واقعي اصلاح طلبان در جمهوري اسلامي جدا از آنکه با ديدگاه هاي آنها موافق باشيم يا مخالف، و اساساٌ ميخواهم دلائل نقشي که آنها در تحول کنوني ايران پيدا کرده اند را مورد بحث قرار دهم و اينکه آيا دليل اين نقش آنها تصوري است که بعضي فکر ميکنند براي مردم ايران اسلام مهم است، و يا اينکه دلائل ديگري باعث نقش خاص اصلاح طلبان در اوضاع سياسي کنوني ايران شود، و اصلاً اهميت نقش واقعي آنها در ايران کنوني و تحول آينده جامعه ايران چيست.
بسياري از افراد نسبتاٌ مطلع درباره امور سياسي که مدت طولاني در ايران زندگي نکرده اند و بيشتر در خارج طفوليت و جواني خود را سپري کرده اند و به ايران مسافرت کرده اند، خيال ميکنند که جامعه ايران خيلي اسلامي است و قوراً بخاطر تأکيد اصلاح طلبان برروي دموکراسي، فکر ميکنند که مردم ايران چون اسلامي هستند گزينه دموکراسي اسلامي مدل مورد توجهشان از آزادي است. اگر اينچنين بود چرا صد سال پيش که جامعه ايران عقب مانده تر از سال 57 بود، گزينه مذهبي را بر نگزيد و آنزمان راه سکولار را انتخاب کرد، و حتي مبارزين شديداً مذهبي مشروطيت هم اساساً از گزينه سکولاريسم دفاع کردند!
من در اينجا اصلاً هدفم بحث انقلاب مشروطه نيست که در گذشته بررسي کرده ام [http://www.ghandchi.com/443-mashrootiat.htm] و اشاره من در اينجا فقط اين امر است که نمونه گزينه شکولار مشروطه خواهان خيلي روشن نشان ميدهد که باصطلاح "خصلت اسلامي" جامعه ايران آنهم يک قرن بعد از مشروطيت، دليل انقلاب اسلامي نبوده و دليل نقش اصلاح طلبان اسلامي بعنوان نيروي عمده سياسي در ايران کنوني هم ،نيست.
پس علت چيست؟
بنظر من خوب است نگاهي به دوران رژيم شاه بياندازيم. يکي از اقدامات مهم رژيم شاه پس از شروع جنگ چريکي در سال 1349 که چپ ايران نيروي اصلي آن بود، آزاد گذاشتن و حتي تقويت جريانات اسلامي نظير دکتر علي شريعتي و حسينيه ارشاد در ايران بود. رژيم شاه فکر ميکرد جريانات اسلامي ضد کمونيست نظير شريعتي و مطهري ميتوانند کمک مهمي به نابودي اپوزيسيون مسلح اةران که اساسا! چپ بود، بکنند و جالب است که هميشه رژيم شاه در ان سالها سعي داشت که مجاهدين را هم "مارکسيست اسلامي" بخواند چرا که فکر ميکرد اپوزيسيون اصلي که توان سرنگوني آن رژيم را داشت، کمونيستها بودند.
جالب است که حتي نيروهاي مخالف درون خود رژيم شاه نظير دکتر علي اميني هيچگاه نه از سوي رژيم شاه اجازه رشد پيدا کردند و نه از سوي مردم و مخالفين رژيم چندان جدي گرفته شدند. مخالفتهاي حزب مردم و ايران نوين با تمسخر اپوزيسيون روبرو شد و خود رژيم شاه هم آنها را تعطيل و حزب رستاخيز را اعلام کرد و در آخر کار هم امثال بني احمد و پزشکپور نيز از سوي اپوزيسيون جدي گرفته نشدند و رژيم هم امکانات آنها را تا آخر خيلي محدود نگه داشت.
حتي در آخرين روزهاي سلطنت با اينکه هميشه رژيم شاه ميدانست جبهه ملي بحش مهمي از اپوزيسيون ايران است که ميـتوان از آن در برابر رشد چپ و جريان چريکي دفاع کرد، ولي از ترس آنکه جبهه ملي خود آلترناتيو شاه شود، به آنان تا زمان بختيار اجازه تقبل نخست وزيري داده نشد و آن زمان ديگر نيروي اسلامگرايان که سالها رژيم شاه بعنوان خنثي کننده چپ و مليون پر و بالش ميداد، خود سرنگون کننده رژيم شاه شد، و پشتيباني بخش اعظم جبهه ملي و چپ را نيز بدست آورد، و بدون هيچ منازع جدي در بهمن 57 قدرت را بدست گرفت.
چرا آنچه در رژيم شاه روي داد را توضيح دادم؟ براي اينکه تفاوت عملکرد جمهوري اسلامي با رژيم شاه را در برخورد با اپوزيسيون درک کنيم پرا که اين موضوع اصل بحث درباره نقش اصلاح طلبان در ايران کنوني را روشن خواهد کرد.
***
يکي از نکات مهم رژيم جمهوري اسلامي اين است که گرچه در سالهاي اول بقدرت رسيدن رژيم اسلامي هنوز به اتحاد نيروهاي انقلاب براي جلوگيري از بازگشت رژيم سابق نياز داشت، با اين وجود در عرض کمتر از دو سال، سرکوب همه نيروهاي اپوزيسيون به بهانه هاي مختلف شروع شد، و در 1360 اولين اعدام هاي دسته جمعي مخالفين انجام شد که بعداً در 1367 موج دوم قتل عام مخالفين در زندان آنرا کامل کرد. اما نکته جالب اين است که در طول همه اين سالها، اپوزيسيون *درون* رژيم امکان فعاليت داشت، و اينگونه آنرا به يک آلترناتيو نيروهاي اپوزيسيون خارج رژيم مبدل شد، و اين نيروئي بود که هم رژيم به آن اجازه وجود ميداد و هم مخالفين اين ها را جدي ميگرفتند، از آيت الله منتظري گرفته تا اصلاح طلبان دوم خرداد که سالها بعد خود را نشان دادند.
يعني اگر از نظر دولت شاه اجازه وجود جريان اسلامي نظير شريعتي و تحمل ان بعنوان خنثي کننده اپوزيسيون چپ و ناسيوناليست تصور ميشد، از نظر جمهوري اسلامي آنچه بعد ها *اصلاح طلبان* خواند شدندچنين نقشي را قرار بود ايفا کنند و کردند. ابداً منظور من اين نيست که اصلاح طلبان عوامل رژيم جمهوري اسلامي بودند. خير.
همانطور که شريعتي هم عامل رژيم شاه نبود.
وليکن اجازه وجود و تحمل يک جريان توسط رژيم استبدادي باعث ميشود آن نيرو در جامعه بتواند بمثابه يک نيروي اپوزيسيون شبه قانوني رشد کند که چنان هم شد و در زمان شاه، نيروهاي اسلامي توانستند به نيروي عمده اپوزيسيون تبديل شوند در صورتيکه نه امثال دکتر علي اميني توانستند رشد کنند که اپوزيسيون درون ان رژيم بودند و نه نيروهاي چپ و ناسيوناليست که جريانات اصلي اپوزيسيون بيروني رژيم شاه بودند، و در اين رژيم، به عکس امثال اصلاح طلبان اسلامي که اساساً اپوزيسيون درون رژيم هستند تحمل شده اند و به نيروئي بزرگ در داخل ايران بدل شده اند و بعوض نيروهاي اپوزيسيون غير اسلامگرا نظير سلطنت طلبان يا چپ در ايران اجازه گسترشي نداشته اند.
ممکن است سؤال شود که آيا اين کار رژيم اسلامي با برنامه براي سوء استفاده از اصلاح طلبان بوده است. من فکر ميکنم با وجود آنکه رژيم از انان بهره جسته و کماکان استفاده ميکند وليکن اين تحول اساساً به اين دليل بوده است که رژيم اسلامي بر خلاف رژيم شاه هنوز هم نتوانسته مطلقه شود و شايد هيچ وقت هم نتوان حکومت تئوکراتيک مطلقه در ايران داشت و دليل اين واقعيت فقط يک برنامه رژيم نبوده است. به هر حال موضوع مطلقه شدن و ابعاد آن در جمهوري اسلامي بحث من در اين نوشتار نيست.
***
هدف اصلي بحث من در اينجا نتيجه اين واقعيت است. به عبارت ديگر اينکه اپوزيسيون درون رژيم جريان اصلي مخالفت تحمل شده در رژيم اسلامي است که متعاقباً در اين سالها قادر به رشد وسيع در داخل ايران بوده است، چه اهميتي براي جنبش مترقي ايران دارد؟
يک نگاه ساده به ايران در سالهاي اخير حضور جرياناتي نظير انجمن هاي اسلامي دانشجوئي، دفتر تحکيم وحدت، جبهه مشارکت و امثالهم را به وضوح نشان ميدهد. البته اين درست است که در ابتدا جرياناتي نظير دفتر تحکيم وحدت بمثابه نيروهاي طرفدار رژيم جمهوري اسلامي در دانشگاه ها ايجاد شدند و بعد خود اين انجمن ها استحاله پيدا کردند و به نيرهاي مخالف رژيم مبدل شدند، وليکن نميشود گفت که سازندگان اين حرکت ها همگي عوامل رژيم بوده اند و بيان نيروي مخالف رژيم نبوده اند، و از سوي ديگر نميشود گفت که رژيم هم از مخالف بودن آنها مطلع نبوده است، و نميشود همه اين ها را هم دعوا هاي جناحي رژيم ديد.
منظور من اين است که از همان ابتدا با وجود آنکه اينها يک بخش اپوزيسيون بوده اند وليکن تحمل ميشده اند.
اين امر باعث شده است که در عرض پانزده تا بيست سال، نيروهاي اصلاح طلب اسلامي به نيروي پر قدرتي از اپوزيسيون رژيم تبديل شدند، و در واقع همين اپوزيسيون هم ميز بازي انتخابات را براي رژيم در زمان انتخاب خاتمي چرخاند و نگذاشت کانديد مورد علاقه بيشتر رژيم که ناطق نوري بود، انتخاب شود. اجازه دهيد تأکيد کنم که منظورم مترقي و دموکرات خواندن خاتمي نيست و من در آن مورد همان موقع [http://www.ghandchi.com/411-FuturistRepublic.htm[ و بويژه در زمان 18 تير باندازه کافي نوشته ام، و اينجا بحث من مسأله ديگري است، و اميدوارم اين بحث با نظر لابي ايست هاي[http://www.ghandchi.com/349-Lobbyists.htm] جمهوري اسلامي اشتباه نشود. اجازه دهيد بيشتر توضيح دهم.
***
چرا ما در ايران اپوزيسيون را با رنگ اسلامي ميبينيم. علتش گزينه اي برخورد کردن رژيم اسلامي با اپوزيسيون است که نظير عمل مشابهي از سوي رژيم شاه در بيست سال آخر آن رژيم است ،هرچند همانطور که توضيح دادم شيوه برخورد جمهوري اسلامي در انتخاب گزينه مورد تحملش اپوزيسيون دروني خود اين رژيم است که با رژيم شاه است که گزينه مورد تحملش اسلامگرايان خارخ رژيمش نظير شريعتي بودند. اما هم جمهوري اسلامي و هم رژيم شاه با دوران قاجار تفاوت دارند که برخورد با اپوزيسيون اينگونه آگاهانه و گزينه اي نبوده است. در نتيجه اين نوع عملکرد گزينه اي باعث شده است آنهائي که بر مبناي قدرت نيروهاي مختلف اپوزيسيون قضاوت در مورد جهت گيري نحوه تفکر و علائق اجتماعي مردم ايران ميکنند، هم در زمان شاه و هم اکنون، به اشنباه فکر ميکنند که چون اپوزيسيون قابل رؤيت که گزينه تحمل شده رژيم است در هر دو دوره 20 سال آخر شاه و جمهوري اسلامي رنگ اسلامي دارد، گوئي جامعه خيلي اسلامي است و نه انکه برخورد گزينه اي رژيم به اپوزيسيون اين رنگ را باعث شده است.
نتيجه ديگر اين بحث من اين است که به احتمال زياد گورکن اين رژيم هم جريان اصلاح طلب تحمل شده، خواهد شد، و حتي در رژيم احمدي نژاد هم در امتداد همين ديدگاه ممتد گزينه اي جمهوري اسلامي نسبت به اپوزيسيون، روزنامه هاي اصلي اصلاح طلبان آزاد گذارده شده اند. هيچگاه رژيم شاه در زماني که اجازه رشد به جريان اسلامگرا و شريعتي را ميداد فکر نميکرد که نه گروه هاي کمونيست چپ بلکه همين نيروي اسلامگرا به حکومتش پايان دهد. شايد پايان جمهوري اسلامي هم همين محاسبه غلط برخورد گزينه اي جمهوري اسلامي را برايش به ارمغان آورد.
جالب است که جريان سلطنت طلب در 27 سال گذشته در خارج ايران نقشي مثل کنفدراسيون در زمان شاه پيدا کرده است، به اين معني که اين نيرو باعث شده پشتيباني دولت هاي غربي از دولت ايران کاسته شود و در نتيجه نيروهاي اپوزيسيون تحمل شده در ايران که در رأس آنها اصلاح طلبان مذهبي و در حد خيلي کمي هم بقاياي حزب توده هستند، رشد کنند. همانگونه که فعاليتهاي کنفدراسيون در خارج در زمان شاه نيروهاي فعال تحمل شده در زمان شاه نظير جريانات اسلامگراي طرفدار دکتر شريعتي را به الترناتيو رژيم شاه مبدل کرد که با کاهش يافتن پشتيباني دولت هاي غربي از دولت ايران پيروزي اپوزيسيون تحمل شده در ايران يعني نيروهاي اسلامگرا که بالاخره بدور خميني حلقه زدند رژيم شاه را سرنگون کردند، و نه دو نيروي مسلح آن سالها يعني فدائيان و مجاهدين که رژيم شاه چپ ميشناخت و خطر سقوط خود را از سوي آنها تصور ميکرد!
***
خلاصه کنم بنظر من آنچه رژيم در 20 سال اخير در رابطه با تحمل اصلاح طلبان اسلامي انجام داده است شرايط ويژه اي را براي تحول آينده ايران بوجود آورده است که نيروهاي آينده نگر بايستي به آن هم بعنوان چالش، وقتي کساني اين ظاهر را دليلي بر اسلامي بودن جامعه ايران ميکنند، و در عين حال هم هم به عنوان فرصت، براي آنکه اين نيرو ميتواند نقش مهمي در پايان دادن به رژيم ايفا کنند، درک کنند. البيه يک چيز که از تجربه اپوزيسيون تحمل شده در رژيم شاه بايستي آموخت اين است که هيچگاه اجازه نداد اين اپوزيسيون تحمل شده که از ترقي خواهي هم زياد فاصله دارد رهبري تحول آينده ايران را در دست گيرد، با وجود آنکه اتحاد با آن و داشتن آنان در صفوف جبهه متحد سکولار در ايران [http://www.ghandchi.com/428-UnitedFrontSecularism.htm]، لازمه پيروزي جنبش سکولار است.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
22 مهر 1385
Oct 14, 2006
مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm
---------------------------------------------------------
مقالات تئوريک
http://www.ghandchi.com
فهرست مقالات
http://www.ghandchi.com/SelectedArticles.html
Tuesday, July 25, 2006
بيدار انديشي و روشن بيني
بيدار انديشي و روشن بيني
سام قندچي
اجازه دهيد قبل از هر چيز ذکر کنم که در اين نوشتار من هيچ مذهبي و از جمله بودائيسم را ترويج نميکنم. در واقع، به خوانندگان پيشنهاد ميکنم که فيلم سينمائي "آنا و پادشاه Anna and the King" را ببينند که نشان ميدهد چگونه مذهب بودائيسم به مواردي از ظلم و ستم در تاريخ مرتبط بوده است. همچنين پيشنهاد ميکنم خوانندگان فيلمي به نام "آبWater" را ببينند که نشان ميدهد مذهب هندو نيز چه فجايع انساني را تا به امروز مرتکب شده است. جالب است که مانند همه مذاهب ديگر، هواداران فناتيک بودائيسم و هندوئيسم هم سعي در ممنوع کردن اين فيلم ها کرده اند. مکاتيب ديگر ايدئولوژي غير مذهبي هم از فاشيسم تا کمونيسم موارد مشابه ظلم و ستم را نشان داده اند. اين را نوشتم که روشن باشد هدف من تطهير يک مذهب يا ايدئولوژي معين نيست بلکه هدف بحث برخي ايده هائي است که بودا طرح کرده است و من آنها را جالب يافته ام.
بيش از يکسال پيش در مقاله اي تحت عنوان "ايران و بيدار انديشي[http://www.ghandchi.com/391-Awake.htm]" منظورم از *بيدار انديشي* را به شرح زير توضيح دادم:"منظور من از *بيدار انديشي*، نوع معيني از انديشيدن نيست، و حتي به فکر کردن هم محدود نيست و نحوه توجه ما به همه هستي است. يعني منظور من از بيدار انديشي، بيدارawake بودن، آگاهaware بودن، وبه عبارت بهتر انديشناکmindful زندگي کردن است. حکايت پائين از کريشنا مورتيKrishnamurti، اين تفاوت را خيلي خوب توضيح ميدهد:"توجه داشتن attention با تمرکز حواسconcentration يکي نيست. تمرکز حواس، بيرون نگاه داشتن است؛ در صورتيکه توجه، که آگاهي کامل است، چيزي را بيرون نميگذارد، و همه چيز را شامل ميشود. بنظر من ميرسد که اکثر ما آگاه نيستيم، نه تنها درباره آنچه ميگوئيم، بلکه درباره محيط زيست مان، ابرها، و حرکت آب. شايد به اين خاطر که ما خيلي نگران خوديم ، يعني مشغول با مسائل کوچک جزئي خود، ايده هاي خود، لذت هاي خود، جستجوها و جاه طلبي هاي خوديم، که بطور عيني آگاه نيستيم. اما ما خيلي درباره آگاهي حرف ميزنيم. يکبار در هندوستان من با اتومبيل سفر ميکردم. راننده اي بود که ماشين را ميراند و من در کنار او نشسته بودم. سه آقاي متشخص در صندلي پشت نشسته بودند، و درباره آگاهي بحث ميکردند، و متأسفانه در همان لحظه راننده به جاي ديگري نگاهش رفته و بزي را به زير گرفت، و آن سه جنتلمن کماکان مشغول بحث آگاهي بودند کاملأ ناآگاه از آنکه بزي را به زير گرفته بودند. وقتي اين فقدان توجه به آن آقايان که ميخواستند آگاه باشند ياد آوري شد، خيلي تعجب کردند [کريشنا مورتي، "آزادي از شناخته شدهFreedom From the Known"، متن انگليسي، 1969، ص31]."عبارات بالا نشان ميدهند که بيدار انديشي درباره نحوه توجه به جهان است و نه فقط شکلي از انديشيدن. در نتيجه آگاهي را نميتوان فقط برابر با آموختن دانست، همانطور که بسياري آگاه هستند که سيگار سم مضر است، اما از ترک آن عاجزند. در واقع اين حقيقت، چه توسط متفکرين تيزبين شرق نظير بودا، و چه بوسيله انديشمندان علم گراي غرب نظير رنه دکارت اذعان شده است. در رابطه با بودا، حکايت زير جالب توجه است، که در واقع جوهر تأمل انديشمندانهmeditation بودائي را در بيدار انديشي توضيح ميدهد، لازم به ياد آوري است که اصطلاح "ويپاساناvipassana " که در متن زير آمده است بمعني ديدن همه چيز آنگونه که هست، ميباشد: "ميگويند اندکي پس از روشن بيني enlightenment، بودا از کنار مردي در سر راه گذر ميکرد که آن مرد از تشعشع و آرامش فوق العاده حضور بودا يکه خورده و ميايستد و ميپرسد: "دوست عزيز، شما چه هستيد؟ آيا شما يک موجود زميني هستيد يا يک خدائيد؟" بودا ميگويد، "نه." "خب، پس، آيا شما يک جادوگر يا ساحريد؟" دوباره بودا پاسخ ميدهد، "نه." "آيا شما يک انسانيد؟" "نه." "خب، دوست من، پس شما چه هستيد؟" بودا پاسخ ميدهد، "من بيدار هستم." نام بودا يعني "کسي که بيدار است، و اين تجربه است، که جوهر واقعي و اساس ويپاساناvipassana ، يا بصيرت تأمل انديشمندانهinsight meditation را تشکيل ميدهد [جک کورنفيلدJack Kornfield، "جستجوي جوهر فرزانگيSeeking the Heart of Wisdom" ، متن انگليسي، 1987، ص 3]."همانطور که اشاره شد حقيقت بالا درباره جوهر تأمل انديشمندانه، نه تنها بوسيله متفکرين تيزبين شرق نظير بودا بلکه بوسيله انديشمندان علم گراي غرب نظير رنه دکارت نيز اذعان شده است که مفصلاً در نوشته "دکارت و لائيکات" [http://www.ghandchi.com/397-Descartes.htm] آنرا بحث کرده ام که چرا از نظر من ريشه تأمل انديشمندانه دکارت که پايه گذار فلسفي علمي مدرن است، در آموزش بودا نهفته است. در آن رساله درباره نظريه دکارت نوشتم که او "برخورد مشابهي با اصل cogito (عبارت معروف دکارت که ميگويد: من فکر ميکنم، پس هستم) دارد که بنظر من معنايش شبيه اين انديشه بودائي است که وقتي سؤال کنيم "من کيستم،" دريابيم که "من" آنوقت معني دارد،که درباره خود *فکر* کنيم. وگرنه، عبارت *خود* به تنهائي مجموعه اي از احساسات، حرکات، و غيره است، که گرچه واقعيت دارند، اما بيان چيزي بنام "من" بمثابه يک مفهوم concept، نيستند!"البته ارزيابي من از فلسفه علمي دکارتي مورد قبول عمومي نيست و مثلاً با تحليل والپولا راهولا محقق بودائي از اين موضوع متفاوت است که مينويسد، "...ما نميتوانيم انکار کنيم که اين ديدگاه بودائي [يعني اينکه هيچ فکر کننده اي در پشت انديشه نيست و خود فکر همان فکر کننده است] صد و هشتاد درجه در تقابل با اصل دکارتي cogito "من فکر ميکنم، پس هستم" قرار دارد [والپولا راهولا، "بودا چه فکر ميکرد،" 1958، انتشارات گروو، ص. 26]. برعکس نظر وي، من مفصلاً در رساله "دکارت و لائيکات" بحث کردم که ديدگاه دکارتي نيز به اين معني است که "من" فقط وقتي معني دارد که ما شروع به انديشيدن کنيم، در غير آنصورت "من" فقط مجموعه اي از چيزها، اتمها، و غيره است. بنابراين بنظر من نقطه آغاز دکارت در تأمل انديشمندانه اش که پايه گذاري متد علمي است، همان نقطه آغازي است که بودا وقتي که به معناي *خود* ميپردازد، در نظرش است. همچنين براي توضيح بيشتر درباره درک من از عمل تأمل انديشمندانه در انديشه بودا لطفاً به نوشتار "کنفرانس پرندگان" [http://www.ghandchi.com/320-Conference.htm] مراجعه کنيد.
***
اما آنچه در اين نوشته ميخواهم بحث کنم روشن بيني است. آيا روشن بيني قابل دسترسي است؟ آيا روشن بيني با علم در تعارض است؟ آيا روشن بيني معادل ديدگاه عرفاني است و نه يکسان با ديدگاه علمي؟در مقايسه با آنچه درباره برداشت از روشن بيني در ميان خردگرايان و علم گرايان غرب نظير دکارت ذکر کردم، بنظر من در ايران اساساً درک غلطي از آموزش بودا وجود داشته است و بمثابه معادل عرفان و در تقابل با علم درک شده است. به همين سبب از يکسو علم گرايان ما از اين مبحث گذشته اند و از سوي ديگر متفکرين عرفان منش ما روشن بيني را در برابر درک علمي درک کرده و بدانسان اشاعه داده اند.چرا در ايران روشن بيني غلط درک شده است؟بنظر من درک مذهبي مونيستي از جهان در انديشه ايراني چه قبل از اسلام، در افکار زرتشت، و چه پس از اسلام در انديشه اسلامي، در ايران رواج و تفوق داشته، و از پشتيباني دولت برخوردار بوده است، و اين امر باعث شده است که متفکرين ايران همه چيز را در چارچوب ا انديشه يکتاگرائي توضيح دهند. مهمترين مؤلفه اين يکتاگرائي اعتقاد به خدائي است که مسؤل اين جهان است و در نتيجه حتي عرفا که ميخواهند همه چيز را در يک وحدت وجود توضيح دهند، براي انسان اين مقام را قائل ميشوند که به مقام خدائي ميتواند برسد. براي بحث مفصل من درباره ديدگاه فلسفي قرون وسطي لطفاً به نوشتار "مدرانيسم و معناي زندگي" [http://www.ghandchi.com/359-Modernism.htm] مراجعه کنيد. همچنين برای توضيح بيشتر درباره نظر من در باره مبحث خدا و متافيزيک رجوع کنيد به "خدا و ماhttp://www.ghandchi.com/363-GodAndUs.htm" و نيز مراجعه کنيد به نوشتار "متافيزيک و مذهبhttp://www.ghandchi.com/264-Metaphysics.htm"].
صوفيان قادر نبودند که کلاً بحث خدا را از موضوع انديشه خود درباره معنويات به کنار بگذارند، کاري که مهمترين دستاورد انديشه هاي فلسفي بودا است. در واقع مهمترين جنبه انديشه هاي بودا در اين بود که وي برعکس همه متفکرين هندو در زمان خود، معتقد بود که به بحث درباره موضوعاتي نظير خدا و روح، ابدي بودن يا اذلي بودن جهان، محدود يا نامحدود بودن هستي، يکي بودن يا دوگانه بودن بدن و روح، نيازي نيست، تا که به تبيين معنويات مورد نظر وي نائل شد. در واقع کاهنان مذهب هندو در زمان بودا اساساً به اين بحث ها پرداخته اند ولي بودا اين مباحث را سودمند نميديده و وقت خود را با اين بحث ها صرف نکرده است.به قول والپولا راهولا شايد بتوان گفت که بودا تنها پايه گذار يک مذهب بزرگ است که هيچگاه نه ادعا کرده است که موجودي ماورالطبيعه است و نه گفته است که از ماورالطبيعه حامل پيامي يا مأموريتي است. حقيقتي را که بودا ادعا کرده است در زير درخت معرفتBodhi-tree يافته است، مدعي است هر انساني ميتواند بيابد. ( البته والپولا راهولا در عين حال مينويسد که مذهب بودائيسم در تاريخ 2500 ساله خود از خشونت دور بوده است چرا که خشونت در هر شکل آن با آموزش بودا در تضاد است. گرچه من با ادعاي دوم موافقم ولي در خوشبيني ادعاي اول درباره تاريخ مذهب بودائيسم با وي هم نظر نيستم،. علت نظرم را در ابتداي اين مقاله درباره دو فيلم سينمائي نوشتم، و حتي جنگهاي خونين تاميل تايگرهاي هندو با دولت سري لانکاي بودائيست که همين امروز در جريان هستند و ريشه مذهبي دارند، دليل ديگري بر نظر من هستند.)به بحث درک انسان عادي از انديشه بودا برگردم. اجازه دهيد خيلي ساده اين بحث را توضيح دهم. يک فرد عادي بودائيست هدف معنوي خود را اين نميبيند که نظير معتقدين اکثر مذاهب جهان، بنده يک خدائي باشد و آن خدا را عبادت کند، يا که نظير صوفيان و عرفا، خدا را در عالم وجود در همه چيز ببيند و بخواهد به درجه خدائي برسد. اصلاً بحث خدا برايش مطرح نيست. هدف معنوي او در زندگي اين است که به مقام بودا بودن برسد، نه بمعني يک کيش شخصيت، بعنوان هدفي قابل دستيابي براي هرکسي، در ديدن حقيقت، يعني کسي شدن که بيدار انديش و روشن بين است. يعني از منظر اين انديشه، انسان در روشن بيني، يعني در ديدن حقيقت، به درجات عاليتر ميرسد، و همزمان در وي خصائلي نظير شفقت نهادينه ميشوند. در نتيجه اينکه انسان روشن بين چگونه خصلت و ساختمان و منشأ و آينده جهان را براي خود و ديگران در هر زماني توضيح ميدهد موضوع علم و دانش موجود و درک وي از جهان است و موضوع تعالي معنوي وي نيست. در نتيجه اين شناخت براي مردم عادي ممکن است خيلي محدود و براي افراد با دانش تر ممکن است وسيع تر باشد و معادل توضيح علمي زمان خود باشد. به عبارت ديگر توضيح اينکه خدائي هست يانه، جهان تکاملي است يا نه، گذشته چه بوده و آينده چيست موضوع دانش است، و مسأله اصلي تعالي معنوي نيست که از آن نظر مورد توجه بودا قرار گيرد. پس موضوع توجه حقيقتي که انسان پس از روشن بيني به درک آن نائل ميشود، چيست؟قبل از بحث موضوع اجازه دهيد ذکر کنم که توجه من به اين موضوع فلسفي بمثابه يک فرد غير مذهبي است. وگرنه انواع فرقه هاي مذهب بودائيسم، نظير همه مذاهب ديگر، به دانش دوره هاي مختلفي که در آندوران ها شکل گرفته اند محدود مانده اند، و بسياري هم مانند همه مذاهب ديگر، آن دانش کهنه شده را به دگم تبديل کرده اند، و همانگونه هم درکشان از جهان به همان نسبت عقب مانده است، و درکشان از موضوعات مشخص به دوراني تعلق دارد که توضيحات معين فرقه آنها در آن دوره نگاشته شده اند. اين برداشت هاي شناختي مشخص مکاتيب بودائي از جهان و جامعه موضوع مورد توجه من نيست و منظور من در اينجا نوع نگرش در انديشه بودا به تعالي معنوي است، که در مقايسه با پايه گذاران اکثر مذاهب ديگر از جمله راهبان مذهب هندو، که قبول خدا و برهمن و يک متافيزيک معين را براي قبول طريق معنوي پيشنهادي خود لازم ميديدند، بودا چنين نيازي را نميديد. با اين وجود تکرار ميکنم که بودائيسم بمثابه يک مذهب در تاريخ چندان تفاوتي با بقيه مذاهب ندارد و درک علم دوره معين شکل گيري هر فرقه اش به دگم آن فرقه تبديل شده است و مذهب بودائيسم همانطور که در اول اين نوشتار متذکر شدم همانقدر مسأله داشته و دارد که ديگر مذاهب، و اصلاً فرقه ها و مذاهب بودائي موضوع مورد علاقه من نيستند.جالب است که ابتدا حقيقتي که پس از روشن بيني بودا ديده است قابل ترديد است که بتواند براي يک فرد عادي جالب باشد اما تجربه بودائيسم نشان ميدهد که مردم عادي توان درک حقيقت با همه بغرنجي هايش را دارند و پذيرش اين ديدگاه بغرنج، منحصر به گروهي از فرهيختگان جامعه نمانده است. هرچند در عين حال بايستي خاطر نشان کنم که با گسترش اين بينش در ميان مردم عادي، برخي جنبه هاي ساده پندارانه اين بينش، که در واقع ارثيه هندوئيسم هستند، نظير کارماkarma و تناسخ، در بودائيسم بمثابه يک مذهب، بيشتر مورد توجه قرار گرفته اند.تفسير بودا درباره "کارما" و تناسخ اصل بحث او نيست ولي بسادگي معناي کارما و تناسخ در اين بينش نهفته است که همان نيروهائي که هر لحظه ميتوانند انسان را بميرانند و زنده کنند پس از پايان زندگي انسان در کالبد کنوني هم ميتوانند باعث تولد و مرگ شوند. اساساً بودائيسم نه به روح جدا از بدن اعتقادي دارد و نه وجود يا وجود نداشتن خدا موضوع تفکرش است. در نظر بودا رسيدن به عاليترين مرحله تعالي معنوي که نيروانا ناميده ميشود پايان اين زائيده شدن و مردن است اما معنايش محشور شدن روح با خدا نيست که بسياري از صوفيان ايران تصور کرده اند. همانطور که اشاره شد اصلاً روحي جدا از بدن براي بودا مطرح نيست، و حتي بودا درباره آنچه پس از مرگ براي انسانهاي متعاليArahant، نظير خود وي و مرحله تکاملي که او به آن رسيده بود، چندان حرفي نميزند، و تکيه اش بر روي اين است که خود وي هم يک انسان مثل همه انسانهاي ديگر است که دارد ميميرد و قرار هم نيست که بازگردد. چرا براي من جالب است که بودا تا آخرين لحظه حيات ميگويد که يک انسان نظير هر کس ديگر است که دارد ميميرد گرچه کسي است که به نيروانا رسيده است اما تکرار ميکند که قرار نيست برگردد؟ بنظر من تجربه بودائيسم ثابت کرده است که بر عکس تصور بسياري از روشنفکران، مردم عادي قادر به درک چنين نگرش سخت و بغرنجي بوده اند، و انتظار هم نداشتند که بودا موجود ماوراالطبيعه باشد تا انديشه هاي معنوي وي را ارج نهند.
***
به اصل بحث برگردم. موضوع اصلي بحث بودا "حقيقت" است که پس از شش سال کوشش فردي به روشن بيني رسيده است و ديدن حقيقت معني روشن بيني اوست. روشن بيني يا ديدن حقيقت يعني چه؟ من در اينجا ميخواهم يک مثال بزنم. شايد اين مثال من خيلي گفتن بديهيات بنظر برسد وليکن بنظر من بياني از روشن بيني است:به سونامي در سواحل اقيانوس هند فکر ميکنم. آيا ميشود گفت که يک خداي ظالمي است که تصميم ميگيرد که کودکان معصوم در سواحل اندونزي را بکشد؟ نميشود گفت که آن کودکان خدا را جستجو نکردند و به همين علت به چنين سرنوشتي دچار شدند. هر عقل سليمي نشان ميدهد که هيچ توجيه حکمت الهي نيز قابل توضيح چنين فاجعه اي نميتواند باشد. البته من نميخواهم بگويم که بخشي از مردم در دنيا ترجيح نخواهند داد آنگونه بيانديشند. اما اگر اين توجيهات قابل قبول نيستند، پس اين واقعيت، يک واقعيت تلخ است، و اين هم درست است که انديشيدن به چنين واقعيتي و درک اين حقيقت ابتدا باعث نا اميدي ميشود.اگر نشود خدائي را بخاطر واقعه محکوم کرد و بالعکس اگر نتوان گفت که اگر خدائي قادر هست ولي اين يک حکمت الهي بوده و مثلاً همه کشته شدگان به بهشت ميروند، در آنصورت احساس دردناکي همراه پوچي زندگي گريبانگير ما ميشود. البته ميشود کسي به خدائي که خالق است ولي در جزئيات نميتواند دخالت کند، نظير يک نيروي اوليه معتقد باشد، که در آنصورت بازهم نتيجه يکي است و آن هم واقعيت دهشتناک اين رويداد است که جدا از آنکه فکر کنيم خدا بعداً قادر باشد در اين باره که در زمان اتفاق افتادن قادر به کاري نبوده است، بعداً آن را جبران کند! اما روشن بيني به اين معني که به هرحال اين واقعيـت است، واقعيتي بسيار دردناک، چگونه درکي بالاتر است؟ آيا احساس درد يا احساس پوچي و همه احساسات ديگر کماکان پس از روشن بيني وجود خواهند داشت؟ بله! و حتي بيش از قبل. پس تفاوت يک انسان روشن بين تر که اين واقعيت را درک ميکند با ديگران در چيست؟ بنظر من آنچه بودا ميگويد يعني اذعان به وجود رنج، گام نخست است. اذعان به اين معني نيست که دنبال راهکار براي از بين بردن عوارض سانحه يا در پي جلوگيري از لطمات سونامي در آينده نباشيم. به عبارت ديگر اذعان، به معني تسليم شدن نيست. اذعان يعني شفافيت و اينکه نترسيم با واقعيت دردناک وجود اين حقيقت دردناک و اين نوع رنج نامنصفانه مواجه شويم. درست است که بعداً بودا از غير دائمي بودن حرف ميزند ولي آنهم بمعني اين نيست که پس در باره اين فجايع و راه مقابله با آن ها کاري نکنيم. بلکه فقط يک توضيح بديهي است که رنج هميشگي نيست همانطور که شادي هم هميشگي نيست. و بالاخره وقتي که ميگويد که *خود* وجود ندارد، باز هم توضيح واقعيات است همانگونه که در بحث درباره تأمل انديشمندانه و دکارت بحث کردم.دوست فقيد من جک لي ( با نام مستعار کلوخ کوچک) عبارات زير را از بودا نقل ميکرد که بيان بسيار خلاصه اي از روشن بيني است:
"حقيقت در دورن ما است، و از هيچ چيز بيروني بر نميخيزد، هر اعتقادي که در آن باره داشته باشيم. يک مرکز بسيار دروني در همه ما هست، که در آنجا حقيقت در کمال خود وجود دارد، و در دور و بر آن، ديواري بر روي ديوار ديگر، جسم ما آن را احاطه کرده است. آن حقيقت کامل آشکار که حقيقت است.[http://iranscope.ghandchi.com/Anthology/Jack_Li-Zen.htm] "بنظر من روشن بيني قابل کسب است و اصلاً معنايش اين نيست که جواب آماده براي مسائلي که علم و تکنولوژي، تجربه و دانش ميتوانند حل کنند، از پيش مهيا شده است. يک روشن بين همانقدر نياز به همه اين ابزار هاي دانش پژوهي دارد که هر کس ديگر.اما چرا در ايران روشن بيني غلط درک شده است؟ چرا صوفيان ما در برابر شريعتمداران دين که انسان را بنده خدا ميديدند ميخواستند انسان را به خدائي برسانند. آيا اين واقعيت زندگي بشر برايشان آنقدر سخت بود که در صورت به دور انداختن افسانه شريعت، ترجيح ميدادند ره افسانه ديگري به پيش گيرند؟ من نميدانم، ولي برايم آشکار است که آنچه آنها به آن رسيدند روشن بيني نبوده است و بويژه ارائه تصوير مونيستي در برابر بينش پلوراليتسي بودا از حقيقت است، يعني ديدن حقيقت بمعني تقليل آن به نوعي يکتائي، خدا! براي بحث مفصل تر درباره صوفيگري مراجعه کنيد به "صوفيگري و تقديرگرائي" [http://www.ghandchi.com/354-Sufism.htm].
ديگر آنکه از نظر بودا، روشن بيني در خود شفقت را حمل ميکند، و بنظر من اين جوهر معنوي روشن بيني است در صورتيکه هيچوقت انديشمندان بودائي را نميبينيم که مرتب درباره عشق، محبت و شفقت بگويند و در توصيف اين صفات نيک به نصيحت کردن بنشينند. در واقع در ديدگاه معنوي مرتبط با روشن بيني، هم پاي وقوف به درد مشترک نه تنها بشريت بلکه همه حيات و هستي، اين صفات نيز در فرد به همراه ديدن حقيقت نهادينه ميشوند که همراهاني که در اين درد داريم را غمخوارشان باشيم و بدينسان شفقت جزئي غير قابل بيان از روشن بيني ميشود.
نقل قول پائين از فيليپ کاپلو که در واقع يک کوآنKoan است تفاوت ديدگاه شفقت compassion بودائي را از نصايح مذهبي که حرف زدن درباره مهرباني و بخشش است، نشان ميدهد، و ميتواند براي تأمل انديشمندانه درباره همه اين بحث درباره روشن بيني حقيقت و نهادينه شدن غمخواري و شفقت سودمند باشد:
فرماندار منطقه اي در چين باستان چند روزي را در کوهستان با معلم ظنZen خود که استاد معروفي بود، صرف ميکند. وقتي که فرماندار آماده بازگشت ميشود، استاد از او ميپرسد، "وقتي که به پايتخت بازگردي، چگونه بر مردم حکم خواهي راند؟" فرماندار پاسخ ميدهد، "با شفقت و درايت." استاد نظر ميدهد که "در آنصورت همه آنها در رنج و عذاب خواهند بود." [فيليپ کاپلو، "ظن-امتزاچ شرق و غرب،" 1979، ص. 199].
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com/
4 مرداد 1385
July 26, 2006
مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/449-Enlightenment-plus.htm
Let me first say that in this paper I am not advocating any religion including Buddhism. In fact, I suggest to readers to see the movie “Anna and the King’ which shows how Buddhist religion was related to some cruelties in history. Also I would suggest to watch a movie called "Water" which shows how Hindu religion too has had its share of some cruelties lasting to this day. It is interesting that the fanatic followers of Buddhism and Hinduism also try to ban these movies. The other schools of nonreligious ideologies from Fascism to Communism have also shown similar cases of cruelty. I wrote all this so that to make it clear that my goal is not to sanctify any religion or ideology but my goal is to discuss some ideas that have been proposed by Buddha which I find interesting.
More than a year ago in my article entitled Iran and Wakeful Reflection, I explained what I mean by *wakefulness* as follows:
"What I mean by "wakeful reflection" is not a certain kind of thinking, and it is not even limited to thinking and is the way of our attention to the whole of existence, in other words what I mean by wakeful reflection is being awake, aware, and in better words is to live mindfully. The following story by Krishnamurti shows this difference very well:
"Attention is not the same as concentration. Concentration is exclusion; attention, which is total awareness, excludes nothing. It seems to me that most of us are not aware, not only of what we are talking about but of our environment, the clouds, the movement of water. Perhaps it is because we are so concerned with ourselves, with our own petty little problems, our own ideas, our own pleasures, pursuits and ambitions that we are not objectively aware. And yet we talk a great deal about awareness. Once in India I was traveling in a car. There was a chauffeur driving and I was sitting beside him. There were three gentlemen behind discussing awareness, and unfortunately at that moment the driver was looking somewhere else and he ran over a goat, and the three gentlemen were still discussing awareness-totally unaware that they had run over a goat. When this lack of attention was pointed out to those gentlemen who were trying to be aware it was a great surprise to them [Krishnamurti-Freedom from the Known, Page 31]."
"The above words show that wakeful reflection is about our way of attention to the world, and not just about a way of thinking, and thus awareness cannot be thought of as equal to learning, the same way that many know cigarettes are poison, but are unable to quit it. In fact this truth, has been stated whether by astute thinkers of the East such as Buddha, or by scientific minded Western thinkers like René Descartes. In relation to Buddha, the following story is very interesting, where in reality the essence of Buddhist meditation is explained in wakeful reflection, and I should note that the term "vipassana" in the following text means seeing everything as they are:
"It is said that soon after his enlightenment, the Buddha passed a man on the road who was struck by the extraordinary radiance and peacefulness of his presence. The man stopped and asked, "My friend, what are you? Are you a celestial being or a god?" "No,"said the Buddha. "Well, then, are you some kind of magician or wizard?" Again the Buddha answered, "No." "Are yu a man?" "No." "Well, my friend, what then are you?" The Buddha replied, "I am awake." The name Buddha means "one who is awake," and it is this experience that is the very heart and essence of vipassana, or insight meditation [Seeking the Heart of Wisdom,P.3, Jack Kornfield]"
As noted, the above truth is the essence of meditation, not only been acknowledged in the piercing thoughts of Eastern thinkers like Buddha but has also been acknowledged by great scientific minds of the West such as Rene Descartes which I have discussed in details in my paper Descartes and Laity as to why in my view the root of Descartes' meditation which is the foundation of scientific method is in Buddha's teaching.
In that paper I wrote about Descartes' view that he has same approach to "cogito principle (I think, therefore I am), which in my opinion is similar to this Buddhist thought, that when we ask "who am I" and find out that "me" has meaning only when we think of *ourselves*, and that otherwise the person *himself/herself* is a collection of feelings, movements, etc. which are the reality, and not anything by the name called "I" as a concept!"
My assessment of Cartesian scientific philosophy is not universally accepted, for example, it differs from Walpola Rahula, a Buddhist scholar who writes, "..we cannot fail to notice how this Buddhist view [that there is no thinker behind the thought and thought itself is the thinker] is diametrically opposed to Cartesian cogito ergo sum: "I think therefore I am."[Rahula, Walpola, "What Buddha Thought", 1958, Grove Press, P.26] Contrary to his view, I have explained thoroughly in “Descartes and Laity,” Cartesian view also means that the "I" has meaning only when we start thinking, otherwise “I” is just a collection of things, atoms, whatever. Thus in my view Descartes'starting point in his meditations to found the scientific method has the same starting point as Buddha when looking at the meaning of *self*. Also for further explanation about my understanding of practice of meditation in Buddhist thought please see my article entitled "Conference of the Birds."
***
But what I want to discuss in this paper is enlightenment. Is enlightenment achievable? Is enlightenment in contradiction with science? Is enlightenment equivalent to mystical thinking and not identical with scientific thought?
In contrast to the understanding of enlightenment among the Western rationalists and scientists like Descartes that I noted, in my opinion in Iran basically a wrong understanding of Buddha's teaching has existed which has been perceived as equivalent to mysticism and in contradiction with science. This is why on one side our scientists have passed on the discourse and on the other hand our mystical thinkers have viewed enlightenment as opposed to scientific thinking and have advocated it as such.
Why in Iran enlightenment has been understood in a wrong way?
In my opinion, in the pre-Islamic Iranian thought, in the views of Zoroaster, and after Islam in the Islamic thought, the monist view of the world has had popularity and dominance, and has been supported by the state. And this has been the reason that the thinkers of Iran have explained everything in the framework of a monist thinking. The most important component of this monism has been the belief in a God who is responsible for this world and thus even the mystics who want to perceive everything in a pantheism, consider this position for the man to reach the status of God. For my detailed discussion about the Medieval philosophy, please see "Modernism and Meaning of Life." Also for more explanation of my views on the discussion of God and Metaphysics, please see "The God and Us" and "Metaphysics & Religion."
The Sufis were not able to remove the discourse of God from their subject of thought in the discussion of spiritual matters, the work which is the most important achievement of Buddha's philosophical thought. In fact, the most important aspect of Buddha's ideas was in the fact that contrary to all the Hindu thinkers of his him, he believed that discussion of topics such as God and Soul, the universe being eternal or not eternal, the existence to be finite or infinite, body and sould to be one of two things, was *not* necessary to enable him to define the moral and spiritual views he intended. In fact the priesthood of Hindu religion of Buddha's time were basically busy with these discussions whereas Buddha did not see these discussions useful and did not spend his time with these discussions.
In the words Walpola Rahula may be we can say that Buddha was the only founder of a major religion who neither claimed to be a supernatural being nor that he has any message or mission from a supernatural world. The turth that Buddha claims has found under the tree of wisdom (Bodhi-tree), claims that any human can find. (Of course Walpola Rahula also writes that Buddhist religion for 2500 years has been away from violence because violence in any shape and form is against the teachings of Buddha. Although I agree with the second claim but I do not share the optimism of the second claim about Buddhist religion. The reason for my view I noted at the beginning of this article about the two movies, and even the wars of Hindu Tamil-Tigers of today with the Sri Lankan Buddhist government are another reason for my view.)
Let's return to the discussion of the understanding of an ordinary person of Buddha's thought. Let me explain this discussion very simply. An ordinary Buddhist individual does not see the spiritual goal of her that like the believers of most religions of the world, to be the servant of some God and to worship that God, or like the Sufis and mystics, to see God in everything in the world and to want to reach the position of God. The discussion of God is not his issue. The moral goal in life is to reach the level of Buddha, not as some cult of personality of Buddha, but as an achievable goal that anyone can reach, in seeing the truth, meaning to be someone who is wakeful and enlightened. In other words in the view of this thought, human in enlightenment, meaning to see the truth, reaches higher levels, and at the same time characteristics like compassion become internalized in him/her.
Thus the fact of how an enlightened person explains the nature and structure and origin and future of the world for herself or others at any time, is the issue of science and knowledge of any era and is not the issue of his spiritual growth. Thus this knowledge fir ordinary people may be very limited and for more educated people may be broader and may be reach the scientific explanation of their time. In other words, the explanation that there is or there is not a God, whether the world is evolved or not, what has been the past and what future has in store for us, are issues of knowledge, and are not the main problem of spiritual growth for Buddha to look at them from that angle.
Then what is the subject of attention of the truth that an enlightened individual attains?
Before discussing this let me note that my focus on this philosophical topic is like a non-religious person. Otherwise the various sects of Buddhist religion, just like all other religions, are confined to the knowledge of the various eras that their particular sect has been formed, and many of them like other religions, are dogmatic in the obsolete knowledge that they have inherited, and the same way their understanding of the world is in the same way backward, and their views of particular subjects belongs to the times when those explanations of their sect have been written. These specific takes of particular issues of the world and society by different Buddhist sects is not of interest to me here and my goal here is the way of approach in the Buddhist thought towards the spiritual growth, which in contrast to the founders of most other religions including the priesthood of Hindu religion, does not require an acceptance of a God or Brahman and a specific metaphysics to define its intended spiritual path. Yet I repeat that Buddhism as a religion in history s not much different from other religions and the scientific understanding of a specific era that a particular sect has formed in has turned into the dogma of that sect and the Buddhist religion as I noted at the beginning of this article has had and still has as much problems as other religions, and basically the sects and religions of Buddhism are not the subject of my interest.
It is interesting that at first the truth that he had seen after enlightenment is doubtful whether can be interesting for an ordinary individual but the experience of Buddhism shows have the potential of grasping the truth with all its complexities and accepting this complex view did not remain in the confines of the educated elite in society. Although I should note that the spread of this view among the ordinary people, made some simplistic aspects of the view, that are basically inherited from Hindu religion, such as Karma and reincarnation, in Buddhism as a religion, have been found more attention.
Buddha's interpretation of "Karma" and reincarnation is not his main discussion but the karma and reincarnation in his view simply mean that the same forces that in every moment can kill and bring to life the individual's life will continue after the life of the person in the current body can still cause the birth and death. Basically Buddhism neither believes in any soul separate from body nor is the existence or non existence of a any God is the subject of its thinking. In Buddha's view to reach the highest levels of spiritual growth namely Nirvana, is the end of this birth and death cycle, but it does not mean the joining of soul with God that many Sufis of Iran have understood it. As noted there is no soul separate from body for Buddhism, and even Buddha when talking of what happens after life for those individuals who have reached higher consciousness, the Arahants, he does not say much, and his emphasis is that he is a human like all other humans who is dying and is not going to come back.
Why is it interesting for me that Buddha till the last minute of his life says that he is a human like all other humans who is dying although he is someone who has reached Nirvana but repeats that he is not coming back? In my opinion the experience of Buddhism has proven that contrary to the perception of some intellectuals, ordinary people are able to understand such a difficult and complex view, and they did not expect Buddha to be a supernatural entity to revere his spiritual ideas.
***
Let's go back to the discussion. The main discussion of Buddha is "truth" which he reached enlightenement after six years of personal efforts and seeing the truth is his enlightenment. What is enlightenment or seeing the truth? I am going to give an example here. Perhaps this example of mine is like saying the prima facie trial events but in my view it is an illustration of enlightenment:
Let's think about the tsunami of the shores of Indian Ocean. Can it be said that there is a merciless God who decides innocent children of the shores of Indonesia to be killed? One cannot say that those children did not seek God and this was why they ended up with such a fate. Any kind of common sense shows that no justification of Divine Wisdom can explain such a catastrophe. Of course, I do not want to say that some people of the world will not prefer to think that way. But if the justifications are not acceptable, then this reality, is a harsh bitter reality, and it is also true that thinking about such reality and understanding this truth will first cause despair.
If no God can be condemned for this event and if on the contrary can not be said that there is a powerful God but it has been in the Divine Wisdom and for example all those killed will go to heaven, in that case, a painful feeling accompanied with emptiness of life can take over us. Of course one can believe in a God which is like a prime mover but does not interfere in the details of the universe afterwards, such a a prime Force, which again ends in the same result and again the harsh reality of this event is with us which even if we think the God later to be able to do something about it to compensate, when He was not able to do anything when it all happened!
But enlightenment means that it is in any case a reality, a painful reality, but how is the higher understanding? Will the painful feelings or the feelings of emptiness still continue after seeing enlightenment? Yes! And even more than before. Then what is the difference between the human who is more enlightened who understands this event with the others?
In my opinion, what Buddha is saying meaning to acknowledge the suffering, is the first step. Acknowledgement does not mean not to seek the ways to remove the results of the mishap or not to try to prevent tsunami damages in the future. In other words acknowledgement, does not mean giving up. Acknowledgement means transparency and not to be afraid to face the harsh reality of this painful truth and this unfair suffering. It is true that later Buddha talks of impermanence but that does not mean not to do anything about these catastrophes and the ways to counter them. But it is again the explanation of the prima facie fact that pain is not permanent the same way that happiness is not permanent. And finally when he says that *self* does not exist, it is again statement of facts as I discussed it in my discussion of meditation and Descartes.
My late friend Jack Li (Little Rock) narrated the following from Buddha which is a very concise description of enlightenment:
"Truth is within ourselves; it takes no rise from outward things, whatever you may believe. There is an innermost center in us all, where truth abides in fullness; and around, wall upon wall, the gross flesh hems it in. This perfect clear perfection which is truth [http://iranscope.ghandchi.com/Anthology/Jack_Li-Zen.htm]."
In my view, enlightenment is attainable and its meaning is not to have ready made answers to the questions of science and technology, which experience and knowledge can solve. An enlightened person needs all these tools to seek knowledge as much as anybody else.
But why in Iran, enlightenment has been misunderstood? Why our Sufis in facing the Islamic clergy who saw humans as the servants of God wanted to take humans to become God. Was the reality of human life and suffering so difficult to endure after throwing away the myth of Shari'a and they preferred to take the road of another myth? I do not know, but it is obvious to me what they had reached was not enlightenment and especially offering a monist view in place of Buddha's pluralist view of truth, meanign to see the truth as reducing it to some kind of monistic entity, God! For detailed discussion about Sufism please see Sufism and Fatalism.
Moreover, in Buddha's view, enlightenment carries with it the compassion, and in my opinion this is the spiritual essence of enlightenment whereas one would not see any Buddhist thinker to keep talking about love, kindness, and compassion and to advise people describing these good characteristics. In fact in the spiritual view related to enlightenment, alongside understanding the common suffering of not only all humanity but all life and existence, these characteristics will also become ingrained in the individual alongside seeing the truth to be compassionate to those who are also suffering from the same pain and this way compassion becomes an inseparable part of enlightenment.
The following quotation from Roshi Philip Kapleau is in fact a koan that shows the difference of Buddhist compassion with religious advice about kindness and empathy and can be useful for meditation on all these discussion about enlighten viewing of truth and the ingraining of sympathy and compassion:
"Once the governor of a province in ancient China spent several days in the mountains with his Zen teacher, a famous master. As the governor was preparing to depart, the master asked him, 'When you return to the capital, how will you govern the people?' 'With compassion and wisdon,' replied the governor. 'In the cast," commented the master, "every last one of them will suffer.' [Roshi Philip Kapleau, Zen-Merging of East and West, 1979, P. 199]."
Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com/
July 26, 2006
Related Papers:
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralismEng.htm
Thursday, July 20, 2006
چرا اسلامگرائي ميکشد؟
سام قندچی
امپراطوري هاي خاورميانه در حال سقوط سريع هستند بخاطر عدم کارائي، و يادآور قرون پاياني تمدن آزتکAztec در قاره آمريکا هستند، زماني که موبدان آزتک، قرباني کردن انسان را افزايش دادند، نه تنها براي پوشاندن زوال نظام خود، بلکه اساسأ براي تضمين فرمانبرداري طرفداران خود، در شرايط مرگ و انحطاط نظم کهن، سقوطي که از جمله از هم پاشي خود مذهب آزتک را نيز شامل ميشد. اسلام شايد در آفريقا در حال رشد باشد، اما در مراکز قدرت خود، يعني در عربستان و ايران، در حال از هم پاشي است، و مردمي که از شيفتگي اسلام رهائيده اند، در جستجوي آلترناتيو هاي سکولار هستند.
ما در عصري زندگي ميکنيم که سقوط دنياي قديم در هر سوي جهان قابل رويت است، و بيشترين مقاومت در جائي است که جامعه در نيم قرن گذشته، بيش از هر جاي ديگري، نسبت به ثروتش در حال سکون بوده است، و آن هم دنياي اسلام است، که بخاطر در آمد نفتش، دست نخورده باقي مانده بود. بعوض، در بسياري بخش هاي ديگر دنياي بيرون از غرب، مثلأ در هند، خاور دور، يا آمريکاي لاتين، غرب مجبور بود که تغييرات جدي ايجاد کند، تا که نيروي کار براي نيازيهاي خود را کارا ترسازد، و نقش حکمرانان محلي در آن نقاط بيش از سرايدار منبع طبيعي اي نظير نفت بود.
تا زمانيکه نفت در شکل ساده استخراج ميتوانست بهشت ثروت براي غرب باشد، دنياي اسلام نيز ميتوانست دست نخورده باقي بماند. و بدينگونه بود که تغييرات اجتماعي 100 سال پيش، که در جنبش هائي نظير مشروطيت در ايران منعکس شده بودند، از طرف غرب به عقب کشيده شدند، تا که رهبران اسلامي را راضي کنند، البته تا زمانيکه رهبران اسلامي، منافع غرب در خاورميانه را از هم نمي گسستند.
اما بحران کنوني جامعه صنعتي بر تمام موسسات خاورميانه ضربه ميزند، و آن موسسات ديگر نميتوانند در حالت دست نخورده شبه فئودالي، با ساختارهاي فاقد کارائي سابق، ادامه حيات دهند. از عربستان سعودي تا عراق، حتي عدم کارائي در توليد نفت نيز مسأله است، و اين نيز خود بخشي از بحران است، ودر نتيجه اين جوامع ديگر نميتوانند نظير گذشته بمانند.
بحران دنياي صنعتي و تغييرات پايه اي بسوي جامعه فراصنعتي از طريق دو نيروي متضاد مورد برخورد قرار گرفته اند. اولي، يعني آينده نگر ها، براي پاسخ به بحران حاضر، به اقتصاد و سياست فراصنعتي نظر دارند، چه در شوروي سابق و اروپاي شرقي، چه در آمريکا و اروپاي غربي، و چه در يک کشور جهان سومي نظير ايران يا سنگاپور. دومي، يعني نيروهاي واپس گراي گذشته، نظيربنياد گرايان اسلامي، براي حل بحران، نظرشان به عقب، بسوي جامعه پيش صنعتي است.
آيا تسلط روحانيت اسلامي در قدرت در ايران باعث شرايط حاضر است؟ اگر اين چنين بود، چرا جنايات مشابه اسلامگرائي در بنگلادش، پاکستان، يا نيجريه نيز ديده ميشوند، در صورتيکه آن کشورها رژيم مذهبي (تئوکراسي) ندارند. حقيقت اين است که آنچه ما شاهدش هستيم، فراسوي مسأله رژيم مذهبي است. آيا فقط بخاطر اين است که اسلام، رفرماسيون و رنسانس نداشته است؟ نه، مسأله حتي فراسوي اسلام است. اساسأ اسلامگرائي بيان مقاومت شديد در برابر سقوط نظم کهن در خاورميانه است، واين را هم از طريق دست زدن به قتل هر آنکسي که اصول اساسي اسلام را زير سوال ميبرد، انجام ميدهد، و بدينسان سبعيت بنياد گرايان اسلامي، گردن زدنهايشان و قتلهاي فتوائي را شاهديم.
اگر در زمان هاي ماقبل تاريخ، مذاهبي بودند که قرباني کردن انسان را توجيه ميکردند، و اگر در قرون وسطي، مذاهبي بودند که زنده سوزاندن بخاطر کفر را توجيه ميکردند، در قرن 21، مذهب *سازمان يافته* اسلامگرائي، مخالفين خود را با *فتواي* رهبرانش ميکشد، و فرقه هاي اسلامگرا اين دستورات جنايات وحشيانه، بخاطر توهين به پيغمبر و معبود هايشان را، به عمل در مياورند. حتي روحاني ميانه روئي، مثل آيت الله منتظري، در مصاحبه اخير خود، هنوز مرتد کشي را، در مورد مسلمان سابق مخالفت جو رد نميکند.
بنظر من دنيا بايستي به اين ديدگاهي که نقطه نظرات جنايتکارانه مذهب *متشکل* اسلامگرائي را امري خصوصي ببيند، پايان دهد، همانگونه که نقطه نظرات سياسي *متشکل* نازيسم را بعنوان امري خصوصي قلمداد نميکند. هيچکس آتش زدن در کوره هاي آدم سوزي را امر خصوصي معتقدين نازي تصور نميکند. دنيا نياز به فاجعه مرکز تجارت نيويورک ديگر، سلمان رشدي ديگر، تسليمه نسرين ديگر ندارد، تا ببيند اين تشکيلاتها فرقه هاي جنايت کار هستند، و مذهبي بودن يا نبودنشان فرقي ندارد. البته غير قانوني شدن آنها در صورت عمل کردن نظراتشان است.
اگر امروز مذهب متشکلي در دنيا بود که قرباني کردن دختر باکره را بعنوان يک از شعائر مذهبي اش جائز ميدانشت، به آن بعنوان يک نظريه عجيب خصوصي اعتقاد مذهبي نگريسته نميشد، بلکه به آن بعنوان يک سازمان جنايتکار نگريسته ميشد، نه چندان متفاوت از مافيا، و با چنين سازماني نيروهاي پليس بمثابه يک *تشکيلات* جنايتکار برخورد ميکردند، و در صورت قرباني کردن، اينگونه اعمال آن ها نيز مجازات شده، و بعنوان آزادي مذهب تلقي نميشد.
جامعه جهاني و سازمان ملل، بايستي با اين مخاطره عصر ما، يعني با فتواهاي قتل اسلامگرايان بخاطر توهين و کفر، و تمام تشکيلاتهائي که اينگونه اعمال جنايت کارانه را بعمل ميگذارند ، بطوز جدي برخورد کنند، و آنها را در کنار سازمان هاي تروريستي ديگر، غير قانوني اعلام کنند. چه تفاوتي ميکند که اينها نام مذهب بر خود بگذارند. پلاتفرم است که تعيين ميکند تشکيلاتي جنايت کار است يا يک انجمن صلح طلب. [با اينکه در اين نوشته بحث من در مورد سازمان ملل است اما در رابطه با وظيفه روشنفکران ايران در ارتباط با فتواهاي قتل نظير سلمان رشدي قبلأ نوشته ام (http://www.ghandchi.com/186-rushdie.htm)، هر چند متأسفانه فرصت ترجمه را نيافته ام].
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.ghandchi.com/
20 بهمن 1383
February 9, 2005
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/380-UNIslamismEng.htm
The Middle Eastern Empires are going thru a rapid decline of inefficiency reminding one of the last centuries of Aztec in the American continent, where the Aztec priests increased human sacrifice, not only to cover their decline, but basically to ensure the obedience of their own adherents, in face of the death and decline of the old order, including the disintegration of religion of Aztec itself. Islam maybe growing in Africa, but it is falling apart in its strongholds of Middle East, in Saudi Arabia and Iran, where people are getting disenchanted with Islam and are looking to secular alternatives.
We are living in an era where the collapse of the old world is happening all around the globe, and the highest resistance is where the society in the last half century has been the most stagnant relative to its wealth, and that is the Islamic world, which remained untouched thanks to its oil income. In contrast, many other parts of the non-Western world, such as India, Far East or South America, the West had to make drastic changes in those areas, to be able to make the work force efficient for its own needs, and the role of local rulers was more than just being the custodians of a natural resource like oil.
As long as the oil in its simple excavation could be a wealth heaven for the West, the Islamic world was able to stay unchanged. This is how modern social changes of 100 years ago, reflected in movements such as the Constitutional Movement of Iran, were retracted by the West, to appease the Islamic leaders, as long as they did not disrupt the Western interests in the Middle East.
But the current crisis of industrial society is impacting all the Middle Eastern enterprises, and they cannot keep being in their untouched semi-feudal inefficient structures anymore. From Saudi Arabia to Iraq, even the production of oil is extremely inefficient, and is itself part of the crisis, and these societies cannot continue to exist as before.
The crisis of industrial world and the glacial changes to a post-industrial society is addressed by two opposite trends. The first, i.e. the futurists, look to post-industrial economy and politics, to address the crisis of the present, whether in the former Soviet Union and Eastern Europe, or in the United States and the Western Europe, or in a third world country like Iran or Singapore. The second, i.e. the retrogressive forces of the past, such as the religious fundamentalists, look backwards to the pre-industrial society, for a solution to the current crisis.
Has the dominance of power in Iran by the Islamic clergy caused the current conditions? If so, then why the same crimes of Islamism can be seen in Bangladesh, Pakistan or Nigeria, where those countries really do not have a theocracy. The truth is that what we are witnessing in the world is way beyond the issue of theocracy. Is it just because Islam has not had its Reformation and Renaissance? No, the problem is even beyond the issue of Islam itself. Basically Islamism is the representation of a strong resistance to the collapse of the old order in the Middle East, and this is done by resorting to the murder of whoever is questioning Islam's fundamental tenets. Thus the brutality of Islamist fundamentalists, their beheadings, and fatwa killings.
If in the prehistoric times, there were religions that justified human sacrifice, and if in Medieval Times, there were religions that justified burning of the blasphemous live at the stakes, in this 21st Century, there is the *organized* religion of Islamism kills opponents by *fatwa* of its religious leaders, and the Islamist mob carries out such heinous crime orders, for insulting their prophet and other idols. Even more moderate clergy, like Ayatollah Montazeri, in in his latest interview, still does not reject mortad killing for those x-Muslims who are belligerent towards Islam
I think the world should put an end to viewing the criminal *organized* religious views of Islamism as a private matter, the same way that *organized* political views of Nazism are not considered as private matter. Nobody would have considered the burning in the concentration camps as private matter of a Nazi faithful. The world does not need another WTC, another Salman Rushdie, another Taslimeh Nasrin, to see that these organizations are criminal mobs, and being religious or not makes no difference. Of course they can be outlawed if they act on their ideas.
If there was an organized religion in today's world which allowed sacrifice of virgins as its sanctioned practice, it would not be viewed as some fantastic private religious belief, and would be viewed as a murderous organization, not much different from mafia, and such an organization would have been dealt with by police authorities as a criminal *organization*, and if they sacrificed a human, such actions would not be considered as religious freedom.
The global community and the United Nations, must deal with this peril of our times, the murder fatwas of Islamists for blasphemy and insult, and all organizations that plan and act on such criminal practices, must be outlawed, along with the other terrorist organizations. What difference does it make if they call themselves a religion. The platform determines if it is a criminal organization or a peaceful association.
Hoping for a Futurist, Federal, Democratic, and Secular Republic in Iran,
Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com/
February 9, 2005
Tuesday, July 11, 2006
غير اسلامي کردن يعني نافرماني مدني
غير اسلامي کردن يعني نافرماني مدني
سام قندچی
سه روز پيش شوراي نگهبان جمهوري اسلامي ايران خاطر نشان ساخت، که اعلام اجازه يافتن زنان ايران براي پرزيدنت شدن، که از قول شوراي نگهبان در مطبوعات آمده بود، سو تفاهم بوده است، و کماکان زنان از چنين حقي در جمهوري اسلامي برخوردار نخواهند بود. در نتيجه بحث هائي که در ارتباط با کانديدائي شيرين عبادي در انتخابات رئيس جمهوري، که براي اول تابستان تدارک شده است، منتفي است. البته اگر در دست شوراي نگهبان جمهوري اسلامي بود، شايد زنان را از برنده شدن جايزه نوبل هم محروم ميکرد، ولي تا پيروزي جمهوري اسلامي جهاني، لازم نيست نگران بازپس گرفته شدن جايزه نوبل خانم عبادي باشيم. عبارات من ممکن است طنز جلوه کنند، ولي من خيلي جدي اين عبارات را نوشته ام.
در سطور زير بيشتر توضيح ميدهم که منظورم از بحث بالا چيست، و چرا بنظر من همه اين تبعيضات نتيجه ايران *اسلامي* است، و جرا بهتر است ايران اسلامي ديگر *اسلامي* نباشد همانگونه که چون جهان کنوني، جهان اسلامي نيست، خانم عبادي توانستند بدون اجازه مقامات مذهبي، برنده نوبل شوند . اگر فورأ در پاسخ گفته شود که من دارم براي مردم دين، يا نداشتن دين را، تعيين ميکنم، اجازه دهيد بگويم که اصلأ چنين نيست. خواستن اينکه ايران *اسلامي* نباشد، ربطي به دين داشتن يا دين نداشتن کسي ندارد. بسياري از مردم ايران مسيحي هستند، ولي ايران مسيحي *نيست*. در اينجا منظور من فقط سکولاريسم و جدائي مذهب و دولت نيست. منظور من اين است که ما بايستي به اساس *اسلامي* بودن جامعه ايران پايان دهيم، و فضاي ايران را *غير اسلامي* کنيم. بيشتر توضيح ميدهم.
مثلأ خود خانم عبادي، که در روز دريافت جايزه نوبل تأکيد داشتند بگويند مسلمان هستند، يعني علاقه داشتند دين خود را اعلام کنند، آيا همين شايع کردن و بازپس گرفتن حق زنان براي رئيس جمهور شدن، به ايشان نشان نميدهد، که با وجود مسلمان بودن نفع شان زندگي در يک ايران *غير اسلامي* است، چرا که در ايران *اسلامي* از حق رئيس جمهور شدن محرومند، اما در دنياي *غير اسلامي*، با وجود مسلمان بودن، از حق برنده جايزه صلح نوبل شدن، يعني برنده شدن يکي از بالاترين جوائز سياسي در جهان، برخوردارند. تکرار ميکنم که اين همه يعني بنفع ايشان بمثابه يک *مسلمان* است، که در ايران *غير اسلامي* زندگي کنند، و نه در ايران اسلامي. لازم است بگويم که انتخاب ايشان، که بدون حجاب اسلامي در مراسم نوبل شرکت کردند نيز، تصميمي از نوع نافرماني هاي مدني اي است که من در اين نوشته ميخواهم بحث کنم.
قبلأ اشاره کنم که درباره نظرم درباره ويژگي هاي مسأله زنان در جامعه فراصنعتي، در مقاله "زنان، مردان، عشق،و تعهد" نوشته ام، و همچنين درباره موضوع "سنگسار و زنان"، و نيز مسأله "حجاب" در نوشته هاي جداگانه بحث کرده ام، و در اينجا لازم به تکرار نيست، هرچند متأسفانه فرصت ترجمه آن مقالاتم به فارسي را نيافته ام. به هر حال در اين نوشته، منظور بحث من فقط مسأله زنان نيست، و موضوع مد نظرم طرحي جديد براي نافرماني مدني ايرانيان در ايران و خارج است، بويژه تا زمانيکه ايران تحت رژيمي مذهبي قرار دارد.
بيشتر توضيح دهم، بنظر من ما تا ميتوانيم بايستي سنت هاي غير اسلامي را در ايران رواج دهيم، حتي اگر مسلمان هستيم، همانگونه که اجداد ما، بر خلاف بسياري از کشورهاي ديگر مسلمان، عيد نوروز را بجاي عيد بعثت محمد، بعنوان عيد اصلي در ايران جشن گرفتند.
مثلأ اکثر ايرانيان مقيم غرب، وقتي تصميم به ازدواج ميگيرند، ازدواج اسلامي نميکنند، مگر آنکه براي کارهاي اداري مربوط به جمهوري اسلامي مجبور باشند. همچنين اکثر ايرانيان مقيم خارج، اگر ميخواهند همبرگر بخورند، برعکس مسلمانان برخي کشورهاي ديگر، گوشت ذبح اسلامي نميخورند ، و در رستوران هائي نظير مک دونالد، که گوشت ذبح اسلامي نيست، غذا ميخورند.
بنظر من ايرانيان در ايران و خارج در موقعيتي هستند که جنبش نافرماني مدني را به عرصه غير اسلامي کردن فرهنگ و عادات خود برسانند. در اکثر کشورهائي که شيوه نافرماني مدني را در سالهاي اخير برگزيدند، نافرماني مدني در برابر دولت هاي استبدادي رنگ مذهبي نداشته است، در صورتيکه بنطر من جنبش نافرماني مدني در ايران بويژه بخاطر جمهوري اسلامي رنگ غير اسلامي کردن دارد، و اين را بايستي پر رنگ تر کرد، و بويژه بايستي خاطر نشان کرد که اين امر ربطي به مسلمان بودن ندارد، همانگونه که يک مسيحي در ايران *اسلامي* دين مسيحيت را دارد، اما در ايران *مسيحي* زندگي نميکند، يک مسلمان هم در ايران *غير اسلامي* ميتواند دين اسلام را داشته باشد.
در واقع ايران اسلامي، آزادي مسلمان و غير مسلمان را سلب ميکند، چرا که جامعه تفسير معيني از دين را بر احاد مردم تحميل ميکند و حتي حق فردي يک مسلمان هم به تفسير معين خودش از اسلام، بدينگونه پايمال ميشود، و کسي مانند شيرين عبادي مسلمان، که فکر ميکند حجاب اسلامي لازمه مسلمان بودن نيست، در ايران *اسلامي* نميتواند به عقيده خود عمل کند، و مجبور است که تحميل حجاب را تحمل کند، ولي در سوئد *غير اسلامي*، اسلام مورد نظر خود را بهتر ميتواند عمل کند. و آنچه تفسير حکام از اسلام است را بر هر مسلمان و غير مسلمان تحميل ميکنند و آزادي مسلمانان هم در نتيجه در گرو پايان دادن به *اسلامي* بودن ايران است.
اکثر ايرانيان از زندگي در کشورهائي نظير عربستان بيزارند، پس چرا اندوخته براي تعطيلات خود را براي حج عمره صرف کنند، که حتي بر مسلمان واجب نيست و نوعي تفريح است، چرا انتخاب هزاران تفريحگاه سالم غير اسلامي را مردم نخواهند. رژيم جمهوري اسلامي رفتن به مقابر ائمه در سوريه را ارزان کرده تا ايران را اسلامي تر کند و تفريح مردم را هم به تفريحات اسلامي مبدل کند، در صورتيکه نافرماني مدني يعني انتخاب بسياري نقاط زيبا و سر سبز ايران و اطراف ايران بجاي تور سوريه.
نام سفره ابوالفضل را به همان سفره هاي ماقبل اسلام که مبدل آنهاست تغيير نام دهيم. در واقع آنها شکلي از تجمع هاي زنان در ايران باستان بوده است که اسلامي شده اند. کارهاي هاي بسياري از دانشمندان نظير نوشته هاي دانشمند ايراني خانم دکتر معصومه پرايس براي مدون کردن غير اسلامي کردن بسياري از عرصه هاي مختلف آداب و رسوم فرهنگي ايران با استفاده از سنت هاي فرهنگ پيش از اسلام ايران ميتواند مفيد باشد، اما غير اسلامي کردن نبايستي به سنت هاي پيش از اسلام ايران محدود شود و گنجينه دستاورد هاي بشريت در اقصي نقاط جهان قابل استفاده است.
هرجند سکولاريسم در عرصه سياست مهم است وليکن وزنه زندگي در ايران بويژه بعد از حمله مغول وارانه اسلام گرايان به جامعه ايران، طي 25 سال اخير، نياز به فعاليت جهت دار عکس آن را، در جهت ديگر ترازو براي *غير اسلامي* کردن جامعه ايران، تأکيد ميکند. من از کوششهاي سايتهاي اينترنتي نظير سايت درفش کاوياني در اين عرصه تحسين ميکنم.
بنظر من هر ايراني در هر عرصه زندگي خوب است که بيانديشد که چگونه ايران غير اسلامي را شکل دهد، از مراسم ختم تا عروسي، از تغذيه تا موسيقي. در واقع انتخاب نام هاي غير اسلامي براي کودکان در ايران، نمونه اي از اين نافرماني مدني براي غير اسلامي کردن ايران است.
اچازه دهيد تأکيد کنم که بنطر من همه اين ها بايستي داوطلبانه انجام شود و نه با تحميل. نبايستي هيچگاه تجربه غلط بي حجاب کردن اجباري را تکرار کنيم. فراموش نکنيم براي کسي که سالها به مناسک اجتماعي اسلامي عادت کرده است، ترک عادت ميتواند باعث احساس پوچي شود، مثل آنها که با برداشتن حجاب احساس لخت بودن ميکردند. نظير کسي که به سيگار معتاد است و زندگي بدون آن ممکن است برايش زندگي نکردن بنمايد، و مدتها طول ميکشد عادات جديد جايگزين عادات واپس گرا شود و بايستي که در اين تحول، شفقت، دلسوزي و غمخواري به يادمان باشد.
غير اسلامي کردن ايران تخطئه کسي بخاطر داشتن دين معين يا حتي ترجيح دين اسلام نيست، بلکه پايان دادن به استبداد مذهبي اي است که پايه اش بر ايران *اسلامي* استوار است و اينکه در ايران *غير اسلامي* مردم ايران ميتوانند به دموکراسي نزديک تر شوند.
به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.ghandchi.com/
8 بهمن 1383
January 27, 2005
مقالات مرتبط:
http://www.ghandchi.com/412-PowerReligion.htm
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm
متن مقاله به انگليسي
De-Islamization is Civil Disobedience
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/370-disobedienceEng.htm
Three days ago Guardian Council of Islamic Republic of Iran (GC) announced that permitting Iranian women to become president, which had been quoted from their spokesperson was a misunderstanding, and Iranian women do not have such a right in the Islamic Republic of Iran (IRI), as before. As a result, discussions with regards to the candidacy of Shirin Ebadi, for the upcoming IRI election, which is planned for this summer, are finished. Of course, if it was in it was in the hands of IRI's GC, perhaps Iranian women would be banned from winning Nobel prize too, but till the success of worldwide Islamic Republic, there is no need to worry about the call back of Shirin Ebadi's Nobel Prize. My words may seem satirical, but I am very serious in what I wrote.
In the following line, I will explain more about what I mean by the above discussion, and why in my opinion all these discriminations are the result of *Islamic* Iran, and why it is better that Iran not to be *Islamic* anymore, the same way that since current world, is not Islamic world, Mrs. Ebadi was able, without the permission of religious authorities, to win the Nobel prize. If immediately in response to be said that I am determining religion, or lack of it, for people, let me say that it is not that at all. To ask for Iran not to be *Islamic*, has nothing to do with anyone having or not having a religion. Many people in Iran are Christian, but Iran is *not* Christian. In here, my point is not just secularism and separation of religion and state. My point is that we should end to Iranian society being *Islamic*, and we should *de-Islamize* the Iranian space (environment). I will explain more.
For example, Mrs. Ebadi, in the day of receiving her Nobel Prize, had the emphasis to say that she was a Muslim, in other words she liked to announce here religion, but this rumor and the callback of the right of women to run for IRI presidency, doesn't show her, that even being a Muslim, it is to her benefit to live in a *non-Islamic* Iran, because in *Islamic* Iran, she is deprived from the right of becoming a president, but in a *non-Islamic* world, despite being a Muslim, she had the right to win one of the highest political prizes of the world, namely the Nobel Peace Prize. Let me repeat, these all are all to her benefit as a *Muslim*, to live in a *non-Islamic* Iran, and not in an Islamic Iran. I should note that here choice of appearing without Islamic hejab during the Nobel ceremony, was a decision of the type of civil disobedience I am trying to discuss in here.
Previously I have discussed my views of women issues in the post-industrial society, in my paper "Women/Men/Love/Commitment/Etc.", and also I have discussed in separate article about stoning and women and about hejab, and there is no need to repeat here. At any rate, in this article, my issue is not just women issues, and the issue that I have in mind is to present a new plan for civil disobedience of Iranians in Iran and abroad, especially as long as Iran is under the rule of a religious state.
I explained before, that in my opinion, as much as we can, we should promote non-Islamic traditions, even if we are Muslims, the same way that our ancestors, contrary to many other Muslim countries, celebrated Norouz instead of Prophet Mohammad's birthday, as the main holiday of Iran.
For example, most Iranians living in the West, when they decide to get married, they do not do the Islamic marriage ceremony, unless for official need related to Islamic Republic to be forced to do so. Also most Iranians abroad, if they eat hamburger, contrary to Muslims of other countries, they do not eat halal meat, and they eat at places like McDonald's, which do not serve Islamic halal meat.
In my opinion, Iranians inside and abroad are in a situation to extend the movement of disobedience to the realm of de-Islamization of our culture and habits. In most countries that have chosen the methods of civil disobedience in the recent years, the civil disobedience in face of the despotic regimes, has not had the religious colors, whereas in my opinion civil disobedience in Iran because of Islamic Republic will have the color of de-Islamization, and this should be highlighted more, and especially it should be reminded that this has nothing to do with being Muslim, the same way that a Christian is living in *Islamic* Iran but has Christian religion, and is not living in a *Christian* Iran, a Muslim in *non-Islamic* Iran, can have Islamic religion.
In fact, Islamic Iran, is taking away the freedom of Muslim and non-Muslims, because the society is enforcing one interpretation of religion on all the people and even the individual right of one Muslim to his own interpretation of Islam is disallowed, and someone like the Muslim Shirin Ebadi, who thinks hejab is not a necessity of being Muslim, in *Islamic* Iran, cannot act to her belief, and is forced to tolerate hejab, but in *non-Islamic* Sweden, she can act according to here own view of Islam. And what the interpretation of rulers is of Islam is forced on every Muslim and non-Muslim, and thus the freedom of Muslims is in ending Iran being *Islamic*.
Most Iranian hate to live in countries like Saudi Arabia, but they spend their savings going to omreh haj, which is not even required for Muslims as a religious duty, and is a kind of entertainment, but why the people not want thousands of non-Islamic healthy recreational areas. The Islamic Republic has made tours of Islamic sites of Syria cheaper to Islamize Iran more, and to change people's recreations to Islamic entertainment, whereas the civil disobedience, instead, means to choose the beautiful non-Islamic areas of Iran instead of Syria tours
We can change the name of sofreh abolfazl to the pre-Islamic names it has been derived from. In fact, these were the Iranian women gatherings of Ancient Iran that have been Islamized. The works of many scientists such as the writings of Dr. Massoume Price
are excellent sources to use to document the various areas of cultural customs and rituals using the rich pre-Islamic Iranian cultural traditions, but de-Islamization should not be limited to the pre-Islamic traditions and the treasure of the achievements of humanity in all parts of the world are available for use.
Even though secularism in the realm of politics is very important but the real weight of life in Iran especially after the moghol-type attack of Islamists against the Iranian society in the last 25 years, the need of doing a directed activity in the opposite direction of the balance to de-Islamize Iran is imperative. I admire the efforts of Internet sites such as Derafsh-Kaviyani in this area, over the years.
In my opinion, every Iranian in any area of life should think about how to form the non-Islamic Iran, from the traditions of funeral to wedding, from food culture to music. In fact choosing the non-Islamic names for children in Iran, is a good example of such civil disobedience for de-Islamizing Iran.
Let me emphasize that in my opinion all these should be done voluntarily and not by force. We should never repeat the wrong experience of removing hejab. Let's not forget that for the one who has been used to Islamic social practices, quitting the habit can cause the feeling of emptiness, just like those for whom removing hejab felt like being naked. The same way that the one who is addicted to cigarettes and may feel that life without is is no life at all, and may take a long time that new habits replace the old retrogressive habits and the utmost compassion should be remembered in this process.
De-Islamizing Iran does not mean to ridicule people for having a religion or for preferring the religion of Islam, but it means to end the religious dictatorship which is based on *islamic* iran and that in *non-Islamic* Iran, people can get closer to democracy.
Hoping for a Futurist, Federal, Democratic, and Secular Republic in Iran,
Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com/
January 27, 2005
Related Articles:
http://www.ghandchi.com/412-PowerReligionEng.htm
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralismEng.htm
Monday, July 10, 2006
پلوراليسم و اتميسم منطقي راسل
سام قندچي
فهرست مطالب
1. پيشينه تاريخي اتميسم منطقي
2. خصلت جهان
3. ساختار جهان
4. منشأ و آينده جهان
5. جمع بندي
ياداشت 1:LK در سطور زير منظور کتاب منطق و دانش، مقالات برتراند راسل بين سالهاي 1901 تا 1950 است که رابرت چارلز مارش در سال 1956 توسط شرکت مک ميلان در نيويورک به زبان انگليسي منتشر کرده است.
ياداشت 2:AT در سطور زير منظور کتاب فلسفه قرن بيستم: سنت آنالتيک (تحليلي) است که پال ادواردز و ريچارد پاپکين در سال 1966 نوسط انتشارات آزاد در نيويورک به زبان انگليسي منتشر کرده اند.
فلسفه اتميسم منطقي راسل در سخنراني 1914 وي تحت عنوان "منطق بمثابه جوهر فلسفه" ارائه شد. اين فلسفه بيشتر در سال 1918 در نوشتار وي تحت عنوان "فلسفه اتميسم منطقي" و نيز در سال 1924 در نوشتار ديگري از وي تحت عنوان "اتميسم منطقي" بسط داده شده است. تأثير ويتگنشتاين در فلسفه اتميسم منطقي راسل بويژه بخاطر اشارات متعدد وي به ويتگنشتاين در آثار ذکر شده توجيه شده است. معهذا بنظر من نفوذ ويتگنشتاين بيشتر در جزئيات زبانشناشي *تئوري هاي* طرح شده است و نه در *سيستم* ارائه شده توسط راسل. اين ادعا وقتي من در بخش بعد، کارهاي قبلي راسل را که به ترويج اتميسم منطقي انجاميد توضيح دهم، بيشتر روشن خواهد شد.
راسل در کارهاي بعدي خود به ترويج اتميسم منطقي ادامه نداد. مثلاً در کتاب "تاريخ فلسفه غرب" که در سال 1945 منتشر کرده است، راسل فلسفه خود را فقط بعنوان فلسفه تحليل منطقي تعريف ميکند و فلسفه اتميسم منطقي خود را حتي از نظر تاريخي هم ذکر نميکند. برخي از *تئوري هاي* معرفي شده در اتميسم منطقي در کارهاي فلاسفه آنالتيک بعد از راسل يا رد شدند و يا تعديل گشتند، و از اين لحاظ نظرات فلسفي دوران اوليه کار ويتگنشتاين از راسل پر اهميت تر است. برخي فلاسفه آنالتيک بعدي اکثراً يا در چارچوبي فاقد عموميت و متمرکز بر روي مسائل مشخص محدود ماندند، يا آنکه نظير ويليام جيمز ميگفتند که "به سبک ذره ذره تکوين فلسفي معتقدند." ديگران، برخي نظير "وايت هدWhitehead" وقتي که به طرح سيستم فلسفي پرداختند، کل پلوراليسم را به دور ريختند. ويتگنشتاين هم در دوره دوم تحول فلسفي اش از سنت فلسفه تحليلي (آنالتيک) بر گشته و به فنومنولوژي رسيد. خود راسل هم، در سالهاي متأخر فعاليتش، بيشتر و بيشتر به موضوعات اجتماعي-سياسي ميپرداخت تا به موضوعات صرفاً فلسفي. بنابراين ميشود شک کرد که آيا فلسفه اتميسم منطقي اهميتي دارد که بعنوان يک پروژه متداوم به بحث گذاشته شود يا اينکه بايستي بمثابه يک گوشه بي اهميت از تاريخ گذشته آنرا فراموش کرد، زمانيکه حتي پايه گذار اين فلسفه از آن دست کشيده بود. من در اين رساله نشان ميدهم که چرا هدف اتميسم منطقي نبايستي بمثابه يک هدف شکست خورده در موزه فلسفه به دور ريخته شود، بلکه به عکس اين مساعي و آزمايش هاي سخت با وجود همه نقصان هاي آن بايستي بمثابه يک پاراديم براي کوششهاي آينده جهت توسعه سيستم هاي فلسفي نوين پلوراليستي، بکار روند.
I. پيشينه تاريخي اتميسم منطقي
راسل به سنتي در فلسفه معاصر متعلق بود که فلسفه آنالتيک يا تحليل منطقي خوانده ميشود. اين سنت بمثابه چالشي در برابر سيستم هگلي که در دانشگاه هاي بريتانيا و آمريکا در آغاز قرن بيستم سنت فلسفي غالب بود، برخاست. تحليل منطقي يک رقيب تجربه گرائي يا امپريسيسم انگليس جان استوارت ميل و پيشينيان وي بود. فلاسفه آنالتيک خوب ميدانستند که شکست امپريسيسم بوسيله سيستم هگلي اساساً بخاطر ناتواني امپريسيسم محض در پايه گذاري اصول مختص خود است که بيش از پيش باعث ميشد که تجربه گرايان از رئاليسم (واقع گرائي) دور شوند و به سوليپسيسم (نفس گرائي) سقوط کنند (مثلاً ديدگاه اسقف برکلي). در واقع ناهمگوني هاي امپريسيسم محض را که قبلاً کانت و هيوم نشان دادند که راه را براي غلبه هگل بر انديشه فلسفي قرن نوزدهم هموار کرد.
دو نقد فلسفي اصلي در قرن نوزدهم در چالش فلسفه هگل ارائه شدند، يکي مارکسيسم و ديگري آنارشيسم. مارکس ايده آليسم هگل را نقد کرد، معهذا، وي مونيسم هگلي را حفظ کرد و فقط ماده مطلق را بجاي روح مطلق هگل نشاند. با وجود مونيستي بودن ماترياليسم ديالکتيک مارکس، قبول پراتيک بمثابه اصل در تئوري شناخت، مارکس را قادر کرد که ديالکتيک هگل را در قالب رئاليستي تري تجديد بنا کند. از سوي ديگر پير ژوزف پرودن پدر آنارشيسم در نقد خود از فلسفه هگلي مونيسم آنرا مستقيماً هدف نقد خود قرار ميداد. پرودن مونيسم را به دور ريخته و پلوراليسمي را ميپذيرفت که در آن ديدگاه موجويت هاي مشخص بدون مناسبات لازم قبول ميشد. فلسفه پرودن اساساً يک فلسفه اجتماعي-سياسي بود، که در آن افراد هيچ مناسباتي را از روي ضرورت با يکديگر نداشته، و همه مناسبات اجتماعي نظير دولت، خانواده، مذهب، و غيره اجباري تلقي ميشدند. در نتيجه نقد آنارشيستها از هگل بخاطر بالا بردن درک مناسبات عيني (چه مناسبات خارجي چه دروني) نبود، چرا که آنها ترجيح ميدادند که همه اين روابط را با هم به دور بريزند، چه در علم چه در جامعه، و نه آنکه آن مناسبات را درک کنند، و بخواهند کمبود هاي آن را بهبود بخشند. خود پرودن متعجب شده بود وقتي که خود را در نقش رهبري حزب آنارشيستي ديد چرا که ايده داشتن حزب، که خود يک نوع مناسبات و آنهم رابطه اي محکم را تداعي ميکند، با اصول بنياني آموزش هاي وي در تضاد بود. آنارشيستها شبيه کَلبيون دوران سقوط فلسفه يونان بودند که وقتي قادر به حل معضلات معرفت و جامعه نبودند، آرزوي کنار نهادن کل جامعه بشري و معرفت را کرده و زندگي کردن نظير حيوانات را ترويج ميکردند.
مارکسيسم و آنارشيسم نتوانستند به غلبه هگليسم بر دانشگاه هاي اروپائي پايان دهند. آنها اساساً در محافل بيرون از جمع هاي رسمي آکادميک رشد کردند بويزه بخاطر راديکاليسم شان و نيز بخاطر جهت گيري شان بسوي جنبش هاي کارگري. مضافاً آنکه براي تعيين نفوذ اين دکترين هاي راديکال در ميان روشنفکران، دولت هاي اروپائي و نهادهاي متشکل مذهبي از دکترين رقيب، يعني از خود سيستم هگلي پشتيباني کردند. دانشگاه ها و مدارس الهيات توجه بيشتري به کارهاي هگل مبذول نمودند و هگل به محافل روشنفکري بريتانيا و آمريکا معرفي شد. احتمالاً به استثناء ارسطو، هيچ فيلسوفي در تاريخ، به اندازه هگل توسط نهادهاي موجود مورد پشتيباني قرار نگرفته است. در پرتو اين زمينه تاريخي است که در پايان قرن نوزدهم چالش نويني از سوي سيستم هگلي در دانشگاه هاي بريتانيا و آمريکا پا به عرصه وجود نهاد. اگر مارکسيسم در آلمان متولد شد، و پرودنيسم در فرانسه، آلترناتيو تازه در برابر فلسفه هگل در آغاز قرن بيستم توسط فلاسفه بريتانيا و آمريکا در برابر هگليسم در محاقل آکادميک اين دو کشور پا به عرصه وجود گذاشت.
کارهاي جيمز استوارت ميل که آخرين فيلسوف مهم امپريسيسم بود از نو در محافل آکادميک دست به دست ميشد، معهذا نقد به هگل محدود به تولد مجدد امپريسيسم نبود. اعتقاد را بر اين بود که تجربه گرائي کهن بدون تکميل شدن بوسيله يک منطق پرقدرت نميتواند با هگل مقابله کند. درواقع امپريسيسم محض قبلاً در نبرد با هگل يک قرن پيشتر از آنزمان، شکست خورده بود. به همين سبب تولد تازه امپريسيسم بريتانيا همراه توجه تازه اي به منطق توسعه يافت، گرچه اين منطق نه ارسطوئي بود و نه هگلي. تطور منطق نوين از همان زمان توسط بول Boole، فريگ Freg، و پيانو Peanoشکل گرفته بود و بخوبي توسط منتقدين تازه هگل يعني توسط فلاسفه تحليل منطقي، به کار گرفته شد.
جي.ئي. مور G.E. Moore و برتراند راسل در ميان پيشقراولان نفد جديد سيسم هگلي بودند و از همان ابتدا قلب مونيستي آن را هدف گرفتند. نقد مور از هگل هم به مونيسم وي بود و هم به کوشش هگل براي سيستم-سازي. از ديدگاه مور، پلوراليسم به معني تأمل درباره جهان بشکل عقل سليم بود، و چي ئي مور سعي در سيستماتيزه کردن آاين برداشت عقل سليم نداشت. از سوي ديگر برتراند راسل نيز مونيسم هگلي را قوياً به نقد ميکشيد وليکن بر عکس مور، ميخواست که يک سيستم فلسفي آلترناتيو (البته يک سيستم پلوراليستي) تکامل دهد. اين امر دليل توجه ويژه راسل در تاريخ فلسفه به لايبنيتس است که هدف مشابهي را دو و نيم قرن پيش از او دنبال کرده بود. تفاوت بين مور و راسل در ارتباط با پلوراليسم، حتي در کارهاي اوليه آنها آشکار است، گرچه اين اختلاف در حوالي سال 1924 به اوج خود رسيد، وقتي که راسل نوشتار "اتميسم منطقي" خود را منتشر کرد، و يک سال بعد مور کتاب "در دفاع از عقل سليم" را منتشر نمود. در واقع اين دو رساله دو موضع متضاد را بيان ميکردند. تمايل راسل بسوي سيسم-سازي در واقع يک ربع قرن پيش از وي در کار مشترک او با الف.ن. وايت هد A. N. Whitehead تحت عنوان اصول رياضيات Principia Mathematica آشکار است که حتي عنوان کتاب ياد آور کتاب نيوتون درباره فيزيک مکانيک تحت عنوان اصول Principia بود.
هم مور و هم راسل بخاطر ضديتشان با مونيسم با مارکسيستها اختلاف داشتند. آنها از آنارشيستها نيز بخاطر پذيرش مناسبات پديده ها متفاوت بودند، گرچه آنها برعکس ديدگاه هگلي اعتقاد به روابط دروني نداشتند اما به وجود روابط بيروني پديده ها اذعان داشتند. آنها هم با مارکسيستها و هم با آنارشيستها بخاطر رد کردن منطق ديالکتيک اختلاف داشتند، منطقي که از نظر آنها به نتايج بي معني منتج ميشد، و آنها منطق نوين آنالتيک را ترجيح ميدادند. هدف آنها زنده کردن دوباره آنگونه انديشه و دانش فلسفي بود که در کليت خود از علم بمثابه مقياس سنجش بهره ميجست. در سياست، آنها سيستم دموکراتيک پلوراليستي را ارج ميگذاشتند و ميخواستند که دستاوردهاي آنرا بسط دهند و نه آنکه نظير مارکسيستها آنرا با يک سيسم متمرکز مونيستي جايگزين کنند يا که نظير آنارشيستها براي بهبود معايب جامعه کل آن را نابود کنند. گرچه "مور" و راسل پيش کسوتان پلوراليسم علمي بودند، معهذا راسل معتقد بود که ويليام جيمز "بزرگترين نقاد مونيسم" بوده است [مراجعه کنيد به کتاب جان پاسمور John Passmoreتحت عنوان "يک صد سال فلسفه" منتشر شده در سال 1966].
پراگماتيسم ويليام جيمز آلترناتيو ديگري در برابر مونيسم هگلي بود و فلسفه وي نيز در زمينه روحي اي که فلسفه تحليل منطقي در آن رشد و نما يافت، رشد کرد. جيمز با راسل در پلوراليسم اشتراک نظر داشت، وليکن جيمز هيچگاه نظير راسل براي منطق و خردگرائي چندان اهميتي قائل نبود. نقد جيمز از هگل بيشتر همراه نقد عمومي از راسيوناليسم بطور کلي بود، در صورتيکه راسل از سوي ديگر، نقد منحرف شدن هگل از راسيوناليسم را نقد ميکرد، و در واقع نقد راسل از هگل در دفاع از راسيوناليسم بود و نه در نفي آن. با وجود اين اختلاف بسيار مهم بين جيمز و راسل، جيمز بيش از هر فيلسوف ديگري که به اين چالش پرداخته است، به معرفي و دفاع پلوراليسم همت کرده است. نقل قول طولاني زير از جيمز بيش از هر توضيح ديگري ميتواند بما کمک کند که انديشه پلوراليستي را درک کنيم. در سال 1907 جيمز مينويسد:
"با تفسير پراگماتيک وار، پلوراليسم يا دکترين آنکه کثرت وجود دارد، به اين معني است که قطعات گوناگون واقعيت "ممکن است از طريق بيروني" مرتبط باشند. هر آنچه شما ميتوانيد به انديشه بياوريد، هر چقدر بزرگ ودر برگيرنده، از نقطه نظر پلوراليستي به يک نوع يا اندازه، يک محيط حقيقي "خارجي" دارد. همه چيز به طرق گوناکون "با" يکديگر هستند، ولي هيچ چيز همه چيز را در بر نميگيرد، يا بر همه چيز غلبه ندارد. لغت "و" در دنباله هر جمله اي ميايد. و چيزي هميشه از قلم ميافتد. "نه کاملأ" بيان بهترين کوشش ها، در هر جاي گيتي، جهت دستيابي به همه-شمولي بايستي ذکر شود. جهان پلوراليستي بيشتر به جمهوري فدرال شبيه است تا يک امپراطوري يا يک پادشاهي [تاکيد از من]. معهذا هرچند بسياري را بتوان با هم جمع کرد، بسياري ديگر حضور خود را در مرکز موثر آگاهي و عمل آشکار ميسازند يعني چيز ديگري خود گردان و غايب بوده، و غير قابل تقليل به يگانگي است.
"مونيسم، از سوي ديگر، تکيه دارد که وقتي ما به واقعيت توجه ميکنيم، يعني واقعيتِ واقعيات، همه چيز پيش روي *همه چيز* ديگر در يک همزماني بزرگ کامليت حضور دارند، که هيچ چيز يه هيچ معني کاري يا اساسي، نميتواند از بقيه چيز ها جدا باشد، و همه چيز در يکديگر، در يک تلاقي عظيم، درهم ادغام ميشوند."
(مراجعه کنيد به کتاب ويليام جيمز تحت عنوان "يک جهان پلوراليستيA Pluralistic Universe"، متن هاروارد، صفحه 45، چاپ 1977)
ويليامز جيمز ميکوشيد که سيستم پلوراليستي اي را بسط دهد. او ميدانست جامعه اي که حقوق فردي را برسميت بشناسد ميتواند از پاره پاره شدن بوسيله تدوين يک سيستم غير متضاد از قوانين که روابط انسانها را معين کند، به پرهيزد. اگر فلسفه ميخواست که پلوراليسم را بپذيرد، احتياج داشت علاوه بر اشياء مشخص و روابط آنها، به دنبال يک سيستم پلوراليستي در جهان هم باشد. ويليام جيمز هيچگاه به چنين هدفي دست نيافت شايد به اين خاطر که ديدگاه فلسفي وي ضد خردگرائي بود و معتقد بود تکوين فلسفي را بايستي به " سبک ذره ذرهpiece-meal fashion" دنبال کرد.
راسل در سعي براي ارائه يک سيستم فلسفي پلوراليستي يعني اتميسم منطقي، با موانع ديگري مواجه شد. متأسفانه اتميسم منطقي در دستيابي به اهداف دور دست خود موفق نبود و تنها عناصر تکه تکه شده اي از جزئيات منطقي-زبانشناسي آن باقي مانده است. فلاسفه بعدي سنت آنالتيک اکثراً از هر گونه کوششي براي ساختن يک سيستم پلوراليستي دست شستند و شايد اين امر دليل توجه آنها به کارهاي فاقد جهانشمولي ad hoc-ness در تأمل فلسفي است. از سوي ديگر شايد دشمني اکثر فلاسفه آنالتيک با سيستم سازي بتواند عدم جذابيت نظرات فلسفي آنها را در ميان مردم عادي، توضيح دهد. امروز غير قابل انکار است که بسياري روشنفکران غرب نوعي مونيسم موسوم به فنومنولوژي را که در راستاي نئو-هگليسم مرلوپونتي و هايدگر است، به فلسفه آنالتيک ترجيح ميدهند. بنظر ميرسد که با نوعي طنز تاريخ روبرو هستيم که بازگشت به آنچيزي اتفاق افتاده است که همه مأموريت فلسفه آنالتيک بخاطر تقبيح آن بود، يعني رد کردن مونيسم!
هدف کوشش هاي راسل براي خلق يک سيستم پلوراليستي امروز پس از اين سالها بيشتر قابل درک است و ناکامي هاي کوشش پيشگامانه وي ميتواند سرمشق خوبي براي تأمل هاي فلسفي زمان حاضر باشد.
از اينجا ببعد در اين رساله من هدفم بررسي فلسفه اتميسم منطقي راسل در ارتباط با محتمل بودن تئوري هاي مشخص ارائه شده از سوي وي نيست، بلکه ميخواهم توجه خود را برروي مسائلي که ساختن سيستم پلوراليستي از سوي او ميخواست به آنها پاسخ بدهد، متمرکز کنم. امروزه ساختن يک سيستم پلوراليستي از نظر اکثر فلاسفه آنالتيک بنظر مانند کيمياگري مينمايد و چنين هدفي بمثابه موضوعي براي يک برهه تاريخي معين نگريسته ميشود و نه يک موضوع مثمر ثمر انديشه فلسفي. همانگونه که اشاره کردم من طور ديگري فکر ميکنم و از از اين منظر کوششهاي راسل را بسيار جالب و شايسته تأمل انديشمندانه ميدانم حتي اگر که به همه اهداف خود نرسيدند.
من در سطور زير سيستم فلسفي اتميسم منطقي را در ارتباط با سه مسأله بحث ميکنم:
1- خصلت جهان يعني که آيا جهان از بسياري چيزهاي عيني بنياني تشکيل شده است (پلوراليسم) و يا آنکه فقط از يکي (يعني مونيسم).
2- ساختمان جهان، يعني اينکه عناصر اصلي تشکيل دهنده جهان چيستند و چگونه با هم مرتبط هستند.
3- منشأ و آينده جهان.
در بحث مبحث اول کوشش خواهم کرد که توجه مان را به اهميت متافيزيک در فلسفه اتميسم منطقي معطوف کنم. در بررسي مبحث دوم اهميت کاتگوري ها (طبقه بندي هاي فلسفي) را مورد توجه قرار ميدهم. در ارتباط با موضوع سوم در کار راسل حرف زيادي زده نشده است وليکن من ميخواهم اهميت آن براي هر تأمل فلسفي در آينده را بررسي کنم.
II. خصلت جهان
راسل پيش فرض هاي متافيزيکي را بعنوان پيش شرطي براي دکترين منطقي خود نميديد. اولين جائي که اتميسم منطقي را طرح ميکند ميگويد "من سعي ميکنم که ...نوع معيني دکترين منطقي را ارائه کنم و بر مبناي آن نوع معيني از متافيزيک را تعريف کنم [اورمسون Urmson, J. 0 ، تحليل فلسفي Philosophical Analysis ، 1958، صفحه 6]. راسل اين برخورد به متافيزيک را در آخرين کار مهم خود درباره اين گفتمان تحت عنوان "اتميسم منطقي" در سال 1924 به اين شرح تعميم ميدهد: ".. منطق آن چيزي است که در فلسفه بنياني است، و اينکه مکاتيب فلسفي بايستي بوسيله منطق آنها مشخص شوند و نه بوسيله متافيزيک آنها [برتراند راسل، اتميسم منطقي Logical Atomism ، L & K، ص 323]." معهذا بنظر من پس از بررسي کار راسل درباره اتميسم منطقي، ما ميتوانيم متافيزيک بنياني آنرا (يعني پلوراليسم را) پيدا کنيم که به منطق آن تقدم دارد. اگر اينچنين باشد، اين امر ممکن است نشان دهنده اهميت متافيزيک در فرموله کردن يک سيستم پلوراليستي باشد.
از راسل در ابتداي سخنراني خود در سال 1918 تحت عنوان "فلسفه اتميسم منطقي" درباره اثبات پلوراليسم در سيستم وي سؤال ميشود و وي کوشش ميکند که آنرا بر مبناي تجربي و نه بشکل يک پيش فرض اپريوري a priori (از پيش) ارائه دهد. وي ميگويد:
"يک انسان تجربه کننده بطور طبيعي ميگويد که چيزهاي بسياري هستند و اثبات ضد آن که ارائه شود اپريوري (از پيش) است. پيشنهاد من رد آن استدلالات اپريوري است...[برتراند راسل، فلسفه اتميسم منطقي، LK، ص 323]."
برتراند راسل در سال 1924 در رساله "اتميسم منطقي" حتي صريح تر از اين موضع دفاع ميکند و مينويسد:
"..اگر من درست بگويم در آنصورت چيزي در منطق نيست که بتواند بما کمک کند که بين مونيسم و پلوراليسم را انتخاب کنيم، يا بين ديدگاهي که معتقد است حقايق خردمندانه نهائي وجود دارند و ديدگاهي که فکر ميکند چنين حقايقي وجود ندارند. تصميم خود من براي ترجيح پلوراليسم و روابط پديده ها بر مبناي زمينه هاي تجربي گرفته شده است، پس از آنکه خود را قانع کرده ام که استدلالات اپريوري در تقابل با آن ها، معتبر نيستند [برتراند راسل، اتميسم منطقي، LK، ص 338-339]."
بنابراين به اذعان خود راسل بنياني ترين پيش فرض (يعني پلوراليسم) نميتواند از طريق منطق تبيين شود و اين خود در تضاد با ادعاي راسل است که منطق بنيان فلسفه است. مضافاً آنکه وي نميخواهد اين نگرش را برمبناي متافيزيکي هم بپذيرد. وي مباني تجربي را بعنوان دليل گزينش خود ذکر ميکند. معهذا پذيرش اين اصل اساسي بر مبناي زمينه هاي تجربي کم درد سر تر نيست.
در آغاز نوشتار "منطق بمثابه اساس فلسفه" راسل نشان ميدهد که استقراء نميشود بر مبناي تجربي پذيرفته شود و نيازمند يک اصل منطقي اپريوري است [برتراند راسل، منطق بمثابه فلسفه، AT، ص 128-129]. اگر استقراء درباره يک رابطه علت و معلولي در جهان است، پلوراليسم درباره همه چيزها و روابط در جهان است، گذشته و آينده، و بنابراين از استقراء بسيار عمومي تر است. چگونه ميتوان با همان استدلال، پذيرش پلوراليسم را بر مبناي زمينه هاي تجربي قبول کرد؟ راسل آگاه است که وي نميتواند بگويد پلوراليسم بر مبناي منطق پذيرفته شده است، چرا که چنين استدلالي دايره وار است، چرا که منطق او از قبل پلوراليسم را پيش فرض خود دارد.
مضافاً آنکه ادعاي آنکه پلوراليسم ميتواند بر مبناي تجربي پذيرفته شود، در آثار وي در مورد اتميسم منطقي برايش استدلالي نميشود، و بمثابه يک حقيقت بديهي طرح ميگردد. من نتيجه ميگيرم که پلوراليسم براي راسل يک اعتقاد متافيزيکي است که هم از طريق حقائق تجربي ميتواند تبيين شود و هم بوسيله استدلال هاي منطقي درباره موضع متقابل آن يعني مونيسم. به عبارت ديگر ادعاهاي وي که "منطق در فلسفه بنيادي است" و اشتقاق "متافيزيک از منطق،" حتي با استدلالات خود وي هم در تطابق نيستند.
بيشتر اينکه براي اثبات متافيزيک ضمني خود، راسل بيشتر نگران نتايج *عملي* اين اعتقاد (پلوراليسم) است تا استدلالات فرضي براي تبيين آن بصورت پيشفرضانه (اپريوري). اين موضوع بيشتر آشکار ميشود وقتي که وي کار خود را در نوشتار ديگرش "فلسفه اتميسم منطقي" به اين شرح خلاصه ميکند:
"يک هدف که نظير شرياني در ميان هر آنچه من گفته ام جريان يافته است ،مستدل کردن اين تحليل بوده است، يعني مستدل کردن اتميسم منطقي، ديدگاهي که که ميتوان در تئوري به منبع آن رجوع کرد، اگر نه در عمل، به نهايت غائي بسيط، که از آن جهان ساخته شده است، و آنکه آن عناصر ساده يک واقعيتي دارند که به هيچ چيز ديگري تعلق ندارد [برتراند راسل، فلسفه اتميسم منطقي، LK، ص 270]."
بنابراين راسل فکر ميکند که پلوراليسم را در کارهاي خود مستدل کرده است. معهذا اگر اين يک حقيقت بديهي بود و نه يک اعتقاد متافيزيکي، هيچ دليلي نداشت که کل کار او بمثابه استدلالاتي براي اثبات اين ديدگاه در نظر گرفته شوند. بنظر من اين تصور غير قابل اجتناب است که پلوراليسم، متافيزيک اتميسم منطقي راسل است . در واقع اين برخورد، متدولوژي يک فيلسوف آنالتيک را براي بنيانگذاري يک اعتقاد متافيزيکي برجسته ميکند، در مقايسه با فيلسوفاني که به انديشه منطقي تعلقي ندارند. بنابراين بنظر من، برعکس ادعاي راسل، متافيزيک و نه منطق بنياني است، حتي براي توصيف فلسفه اتميسم منطقي خود او، اگر نه براي مکاتيب ديگر فلسفي.
از مورد راسل ميتوان آموخت که دور ريختن شفاهي متافيزيک باز پس گرفتن آن از در پشت است. مارکسيستها به همين سان ديالکتيک را در جهان بمثابه يک حقيقت بديهي و نه يک اعتقاد متافيزيکي تلقي ميکردند. به همين شکل پوزيتويستها اعتقاد به تجربه مستقيم را بمثابه حقيقت بديهي تلقي ميکردند و نه بمثابه يک اعتقاد متافيزيکي. آنان هر دو ادعا ميکردند که از متافيزيک خود را خلاص کرده اند، وليکن اگر واقعاً متافيزيک را به دور ريخته بودند، چرا هميشه مجبور بودند حقايق عيني را تعديل کنند، تا که در طرح هاي باصطلاح "حقايق بديهي" آنها بگنجند!؟ به نظر من صريح بودن درباره پيشفرض هاي متافيزيکي، و مطالعه همگوني آنها با حقايق علمي، بهتر است تا ادعاهاي شبه علمي که گوئي متافيزيک را به دور ميريزد. اين موضوع ممکن است که براي کوشش هاي آينده جهت توسعه سيستم پلوراليستي بسيار قابل تأمل باشد.
ديديم که خصلت جهان در فلسفه اتميسم منطقي پلوراليستي است و نه مونيستي. اعتقاد به پلوراليسم بي ارزش است مگر آنکه بتواند توصيف بهتري از حقيقت در جهان به بار آورد و پيش بيني هاي بيشتري از آينده را در عرصه هاي مختلف زندگي ممکن کند. بنابراين براي تبيين پلوراليسم بايستي نشان داد که تفاوت آن با مونيسم در ارتباط با تفکر درباره موضوع تحقيق عرصه هاي مختلف علمي چيست. همانطور که مفصلاً در رساله "آينده نگري و پلوراليسم ارسطو[http://www.ghandchi.com/440-Aristotle.htm]" نشان دادم، وقتي ارسطو پلوراليسم خود را طرح ميکند آنرا با فلسفه هاي مونيستي زمان خود مقايسه ميکند و نيز موضوعات مختلف مورد توجه علوم مختلف را با ديدگاه فلسفي خود مورد ارزيابي قرار ميدهد. بعبارت ديگر وي معني دار بودن پلوراليسم خود را در مقايسه با ديدگاه آلترناتيو در مطالعه جهان تبيين ميکند. اين برخوردي است که در متون فلسفه اتميسم منطقي غايب است. در اين مورد بيشتر در بخش چهارم اين نوشتار توضيح خواهم داد.
خلاصه کنم استتار اهميت متافيزيک و ارائه تجريدي پلوراليسم بدون آنکه اختلاف آن با مونيسم بطور مشخص در عرصه هاي مختلف زندگي توضيح داده شود، ميتوانند دو علت مهم شکست توسعه سيستم در فلسفه اتميسم منطقي تلقي شوند. بيشتر آنکه هر گونه کوشش هاي در آينده براي توسعه سيستم پلوراليستي ممکن است که نياز به چيره شدن بر موانع مشابهي را در نظر بگيرد.
III. ساختار جهان
در پي تبيين پلوراليسم بمثابه ديدگاه عمومي از خصلت جهان، گام بعدي براي يک سيسم فلسفي کشف ساختار جهان است. اينکه اتميسم منطقي چگونه با اين مسأله دست و پنجه نرم کرده است، موضوع اين بخش رساله است.
طبق نظريه اتميسم منطقي، بنياني ترين عناصر جهان عبارتند از اشياء، مناسبات، کيفيات و فاکتهاي اتمي (حقايق مسلم). راسل منظور خود از حقايق را اينگونه توضيح ميدهد: "اشياء در جهان خواص مختلفي دارند و در برابر يکديگر در مناسبات متفاوتي قرار دارند. اينکه اين خواص و مناسبات را دارند *فاکتها* facts است و اشياء و کيفيات يا روابط آنها به روشني به يک معني يا معناي ديگر اجزاء اين فاکتها که داراي اين کيفيات و روابط هستند، محسوب ميشوند ...[همانجا، ص 192]." مضافاً آنکه وي فکر ميکند که "فاکتها به جهان عيني تعلق دارند [همانجا، ص 197]."
گرچه فاکتها مرکب هستند وليکن همانها نهائي تلقي ميشوند [برتراند راسل، اتميسم منطقي، LK، ص 338-339] و نميـتوانند به اجزاء ساده تري تقسيم شوند. وي مينويسد:
"...بسيط ها، همانگونه که سعي کردم توضيح دهم، تعداد بينهايتي هستند. آنها شامل مشخص ها و کيفيات و روابط در درجات مختلف ميشوند، يک سلسله مراتب (هيرارشي) کامل از بسيط هاي گوناگون، اما همه آنها، اگر ما درست بگوئيم، به طرق گوناگونشان يک شکلي از واقعيت را در خود دارند که به هيچ چيز ديگري متعلق نيستند. تنها نوع عينيت ديگري که در جهان پيدا ميکنيد آن چيزي است که ما آن را *فاکتها* ميناميم و فاکتها آن نوع چيزهائي هستند که از طريق عبارات منطقي بيان يا نفي ميشوند، و به شکل متعارف به همان معنائي که اجزاء آنها وجود دارند، ابداً وجود ندارند. آنهم از طريق اين واقعيت نشان داده ميشود که نميتوانيد بر آنها نامي بگذاريد. فقط ميتوانيد آنها را نفي يا بيان کنيد يا در نظر بگيريد وليکن نميتوانيد به آنها نامي گذاريد چرا که آنها در جائي نيستند که ناميده شوند، هر چند بمعناي ديگري اين درست است که شما نميتوانيد جهان را بشناسيد مگر آنکه فاکت هائي که تشکيل دهنده حقايق جهان هستند را بشناسيد. [برتراند راسل، فلسفه اتميسم منطقي، LK، ص 270]." [تأکيدات از من است]
به عبارت ديگر، تصور ذهني از حقيقت به اينگونه عينيت مييابد وقتي که راسل مدعي ميشود حقيقت جهان قابل تقليل به "فاکتهائي است که تشکيل دهنده *حقايق* truths جهان هستند." اين ادعا خيلي شبيه مونادولوژي لايبنيتس است که در آن تصور ذهني از تفکر توسط موناد ها *عينيت* مييابند [رجوع کنيد به توضيحات من درباره مونودولوژي لايبنيتسhttp://www.ghandchi.com/394-MonadsCPH.htm]. طبق فلسفه اتميسم منطقي، اتمهاي مرتبط به حقيقت در جهان عيني چيزهاي مشخص يا روابط يا کيفيت ها نيستند، بلکه يک يگانگي ويژه آنها است که در تطابق با حقيقت ميباشد، يعني در تطابق با فاکتهاي اتمي. بنابراين اين فاکتهاي اتمي هرچند مرکب هستند، قابل تقليل به اجزاء خود نيستند، گوئي که عينيت يافتن حقيقت، مثل روحي است که از گسستن آنها ممانعت ميکند.
اگر يگانگي هاي غير قابل تقليل فاکتهاي اتمي بشکل بالا پذيرفته شوند، در آنصورت ديگر دليلي براي ترجيح در نظر گرفتن روابط بمثابه روابط خارجي بين اشياء، بجاي روابط دروني فاکتهاي اتمي نيست. در واقع دومي مناسب تر است، چرا که حقيقت و روابط را از هم جدا نميکند. مضافاً آنکه نيازي نيست که مشخص ها را جدا از فاکتهاي اتمي موضوع شناخت بدانيم ،چرا که حقيقت آنها نميتواند مستقل از فاکتهاي اتمي تبيين شود. به عبارت ديگر به اين طريق، فقط فاکتهاي اتمي نهائي تلقي شده و اشياء، روابط، و کيفيات جنبه هائي از فاکتها خواهند بود. راسل چنين نتيجه اي را از تشبيه خود نميگيرد، معهذا برادلي Bradley (نظريه پرداز هگلي آنزمان که نقد راسل و مور از هگل بر روي نظرات وي متمرکز است)، سريعاً اين نکته را در نظريه راسل خاطر نشان مي:ند:
"موضع اصلي آقاي راسل براي من غير قابل درک است. از يکسو اين درک القاء ميشود که ايشان از پلوراليسم صريح دفاع ميکنند، که برايش هيچ چيزي فراسوي عبارات ساده و روابط خارجي قابل قبول نيست. از سوي ديگر، آقاي راسل بنظر ميرسد در همه جا با تأکيد بيان از عقايدي دفاع ميکنند که چنين پلوراليسمي بايستي منکر آن عقايد باشد. اين دو موضع بنظر من غير قابل سازش هستند، چرا که آنگونه که من ميفهمم دومي با اولي در تضاد کامل است [برتراند راسل، اتميسم منطقي، LK، ص 336]."
راسل به نقد بالا اينگونه پاسخ ميدهد که وي "بسيط ها و مرکب ها را هميشه دو رستهtype مختلف فرض ميکند.[همانجا، ص 336]." معهذا حتي اگر ما تئوري رسته ها types را بپذيريم، ما کماکان با مسأله تطابق عيني حقيقت و مرکب هاي نهائي روبرو خواهيم بود و نه بسيط ها، و بسيط ها نيز کماکان از حقيقت تهي خواهند بود. به اين طريق ساده ها نظير مفهوم کانتي شيئي در خود در خواهند آمد، با اين تفاوت که براي کانت بسيط هاي نهائي قابل شناخت نبودند، در صورتيکه براي راسل حقيقت عيني نميتواند تصديق شود مگر در مرکب ها. بنابراين بنظر من آقاي برادلي ميتوانست کماکان انتقاد خود را توجيه کند، حتي پس از آنکه راسل تئوري رسته ها Theory of types را ارائه ميکند. تئوري رسته ها فقط اذعان بسيط ها بعنوان رسته اي از اشياء هستند که حقيقت آنها نميتواند مستقل از مرکب ها تبيين شود. بنابراين در مورد عجيب فاکتهاي اتمي و نقد من در بالا، ارائه تئوري رسته ها تغييري بجود نميآورد. من مفاهيم زير را براي روشن کردن مسأله پيشنهاد ميکنم:
هشت تا ده طبقه بندي ارسطو براي موضوعات تفکر و مطالعات ارسطو درباره روابط آنها با يکديگر مفاهيم بهتري را براي کشف ساختمان جهان براي يک پلوراليست مهيا ميکند تا طبقه بندي هاي راسل. در واقع راسل فقط سه طبقه بندي را ذکر ميکند، يعني اشياء، روابط، و کيفيت ها، و بنظر من، برايش سخت است که بتواند با آنها سيستمي بسازد که با جهان واقعي در تطابق باشد، و در نتيجه طبقه بندي جديدي از موضوعات فکر اضافه ميکند که همان فاکتهاي اتمي است که نوعي عينيت يافتن حقيقت است تا که جاي خالي را براي توضيح جهان واقعي پر کند. در واقع، فقط اين طبقه بندي آخر کافي است و حتي سه طبقه بندي ديگر وي تکرار اضافي redundant هستند، چرا که فاکتهاي اتمي همه عناصر اوليه را براي تبيين حقيقت در جهان مهيا ميکنند. وليکن به اين طريق وي از پلوراليسم بسيار دور ميشود، البته بدون آنکه متوجه شود. بنظر من در دام اين اشتباه افتادن بخاطر سهو راسل در نديدن اهميت طبقه بندي موضوعات فکر در هر سيستم فلسفي است. وي به اين اشتباه خود حتي سالها بعد نيز، پس از آنکه فلسفه اتميسم منطقي را رها کرده بود،ادامه داد و تا آنجا که من ميدانم هيچ يک از منتقدين هم به اين موضوع توجه نکرده اند. در سال 1945 در کتاب "يک تاريخ فلسفه غرب"، راسل مينويسد:
"آنچه که دقيقاً از عبارت "طبقه بنديcategory" در ارسطو يا در کانت و هگل درک ميشود، من بايستي اذعان کنم که هيچوقت قادر نبوده ام که بفهمم. من خود اعتقادي به اصطلاح "طبقه بندي" به هيچ شکل مفيدي که نشانگر ايده روشني در فلسفه باشد، ندارم [برتراند راسل، يک تاريخ فلسفه غرب، 1945، ص 199-200]."
برعکس نظر راسل، طبقه بندي ها بر ساختار سيستم هاي فلسفي اثر دارند و به اين خاطر است که فلاسفه جامع پردازي نظير ارسطو و هگل بسيار بر روي روشن کردن طبقه بندي هاي موضوعات فکر در فلسفه خود بذل توجه کرده اند. شفافيت درباره طبقه بندي هاي مورد قبول ميتواند از اينکه طبقه بندي هائي بدون توجيه براحتي وارد يک سيستم فلسفي شوند جلوگيري شود. در واقع راسل خود يک طبقه بندي جديد ارائه کرده است وقتي که فاکتهاي اتمي را بديهي فرض ميکند و اگر وي اين کار را آگاهانه کرده بود، شايد تشخيص داده بود که از نظر دسته بندي هيچ اختلاف اساسي بين عبارات اتمي وي وجود نداشت که باصطلاح منعکس کننده فاکتهاي اتمي هستند و خود فاکتهاي اتمي چيزي بجز يک طبقه بندي تازه بيان نظير رابطه، جوهر، کيفيت، و غيره نبودند. همچنين نداشتن طبقه بندي هائي نظير زمان و مکان در اتميسم منطقي راسل از نظر هاي ديگر مشکل ساز بودند (اين موضوع را در بخش بعدي بحث خواهم کرد).
ناروشني درباره طبقه بندي کمک ميکند که سوبژکتيويسم طبقه بندي جديد "فاکتهاي اتمي" ، از نظر دور بماند. از آنجا که فاکتهاي اتمي "عيني" هستند و عبارات اتمي ذهني هستند، نميشد که ظن به سوبژکتيويسم برد. اين نظير آن بود که فرض کنيم يک شيئي به کابوس مرتبط است و بعد فکر کنيم سخن گفتن از کابوس ميتواند هم ذهني و هم عيني باشد. ما ميـتوانيم تصور مشابهي را در اتميسم منطقي بيابيم. راسل عبارات را بمثابه عکس هائي را فاکتها تصور ميکند. اما فاکتهائي نظير کابوس تا آنجا که با حقيقت در ارتباطند، مفاهيم ذهني هستند، و آنها را عيني ناميدن هيچ چيزي را عوض نميکند. مضافاً آنکه مرکب بودن فاکت ها "با مرکب بودن عبارات نظير انعکاس در آينه است [برتراند راسل، فلسفه اتميسم منطقي، LK ، ص 197]." فلسفه اتميسم منطقي سپس به مطالعه عبارات منطقي ميپردازد و نه فاکتها. راسل مينويسد: "خصلت هر شيئي به اين معني همه عبارات حقيقي که در آن شيئي مورد نظر ذکر شده است، خواهد بود. [همانجا، ص 204]"
اتميسم منطقي به اين شکل به پيش رفت يعني در جهت پوزيتويسم زبانشناسي. و به اين طريق مطالعه منطق و زبان جايگزين مطالعه جهان شد. اين مدل جديد تأمل فلسفي، فلاسفه آنالتيک را با ريزه بيني هاي زبانشناسي آن، شيفته خود کرد، و ديگر مسائل واقعي درباره جهان و جامعه براي اين مدل درک جهان، غير لازم مينمودند! اين سرنوشت شايد نتيجه اشتباه "عينيت دادن " يک مفهوم ذهني حقيقت بمثابه فاکتهاي اتمي که منعکس کننده عبارات اتمي فرض ميشدند، بود. اما در واقع تفاوتي بين آن عينيت و مفهوم ذهني نبود. تفاوت واقعي بين طبقه بندي هاي بيان و موضوعات سخن بود که هميشه ارتباط متقابل با جهان را لازم ميکند تا که محتواي اين طبقه بندي ها درک شوند. اين طبقه بندي شبه عيني حقيقت راه ساده اي بود که جهان را در کتب زبانشناسي مطالعه کنند. فاکتهاي اتمي در واقع بي مصرف بودند و عبارات اتمي جايگاه افضل را در تأمل فلسفي يافتند.
خلاصه کنم تعداد محدود طبقه بندي هاي موضوعات انديشه، "عيني کردن" مفهوم حقيقت، در شرايط فقدان شفافيت درباره مهمترين طبقه بندي ها در سيستم فلسفي، کمبود بنياني طرح راسل براي درک ساختار جهان را باعث شدند. در نتيجه در متافيزيک وي، پلوراليسم بوسيله يگانگي هاي مرکب تحليل نشده، يعني به فاکتهاي اتمي تنزل کرد. همچنين در علم شناخت وي، رئاليسم بوسيله عبارات اتمي، که موقعيت افضل را در سيسم فلسفي او کسب کرده بودند، به تحليل رفت.
IV. منشاء و آينده جهان
مدل راسل از جهان (اتميسم منطقي) براي موضوعات وابسته به زمان خيلي ضعيف بود. همانگونه که قبلاً توضيح دادم هيچ ذکري از زمان در طبقه بندي هاي ارائه شده در سيستم راسل وجود ندارد. اشياء در مدل وي براي مدت کوتاهي که درباره آنها حرف زده ميشد دوام داشتند. بنابراين، سيستم او، از موضوعات تجربه فوري جندان فراتر نميرفت، و از اين نظر سوليپسيست (نفس گرا) بود. وي در "فلسفه اتميسم منطقي" مينويسد:
"...مشخص ها اين ويژگي خاص را دارند که در ميان آنگونه چيزهائي که بايستي در جهان سياهه برداري کنيد، هرکدم از آنها قائم به ذات هستند و کاملاً خود کفا ميباشند. اينگونه خود کفائي است که قبلاً متعلق به جوهر بود، با اين تفاوت که در گذشته تا آنجا که به تجربه ما مربوط ميشد در لحظه کوتاهي دوام داشت [همانجا، ص 202]."
راسل حتي در بخش سؤال و جواب سخنراني خود صريح تر اين مطلب را بيان ميکند:
"...من آن نقطه را گذاشتم و درباره اش لحظه کوتاهي حرف زدم. منظورم اين است که اکثر اوقات خيلي تغيير ميکند. اگر سريع بحث کنيد، طولي نميکشد که تمام شود. من فکر ميکنم که چيزها براي مدت محدودي دوام مياورند، چند ثانيه يا دقيقه يا هر آنقدر که باشد [همانجا، ص 203]."
بنابراين اگر چيزها آنقدر سريع عوض ميشوند مطمئن ترين ارزيابي جهان، برداشت زبانشناسانه جهان خواهد بود، که دست نخورده ميماند، و دوباره ما بر ميگرديم به آنچه در بخش قبل ديديم، هر چند اين بار بخاطر "زمان".
معضلات راسل با طبقه بنديcategory زمان، فقط بخاطر سيستم پيشنهادي وي نبودند، بلکه تفسير هاي وي از فيزيک مدرن نيز بر اغتشاش مسأله افزوده بودند. راسل در پايان نوشتار "اتميسم منطقي " در سال 1924 طبقه بندي هاي خود را روان تر ميکند. اينجا است که ميتوانيم گره خوردگي هاي سيستم وي با فيزيک مدرن را ببينيم. تقل قول طولاني زير لازم است تا که موضوع برايمان آشکار شود. وي مينويسد:
"جهان از يک عدد، شايد محدود، شايد بي نهايت، از چيزهائي که هرکدام با يکديگر در ارتباط هستند، شايد همچنين با خواص مختلف، تشکيل شده است. هر کدام از اين چيزها را شايد بتوان يک "رويداد" خواند، از نقطه نظر فيزيک قديمي شده، يک رويداد يک زمان کوچک محدود و يک مقدار کوچک مکان را اشغال ميکند، ولي از آنجا که ما زمان و مکان فيزيک قديمي شده را نداريم، اين بيان ميتواند فقط در سطح ظاهري پذيرفته شود. هر رويداد با تعداد معيني رويداد هاي ديگر مرتبط است که ميتواند با آنها "هم زمان وجودي" خوانده شود، از نقطه نظر فيزيک، همه مجموعه رويداد هاي موجود همزمان يک ناحيه کوچکي از مکان-زمان را اشغال ميکنند [همانجا، ص 341]."
"اين مناطق ميتوانند با هم جمع شوند، از طريق قوانين فيزيک، بشکل شيارها يا لوله ها، با امتداد يافتن در يک بُعد مکاني-زماني تا که در سه بُعد. چنين لوله اي از نقطه نظر تکه اي از ماده که در بعُدمعيني امتداد يافته ميتواند زمان ناميده شود و "تاريخ" آن تکه از ماده را تشکيل دهد، وليکن فقط زمان خصوصي آن ماده است چرا که در تطابق با بُعد ديگري که تکه ديگري از ماده در آن امتداد يافته نيست ...[همانجا، ص 342]."
نقل قول بالا نشان ميدهد که بر سر طبفه بندي هاي راسل چه آمده است. نفوذ تئوري نسبيت باعث شده است که وي از طبقه بندي هاي جداگانه زمان و مکان دست بشويد در صورتيکه در زندگي روزمره اين طبقه بندي ها غير قابل چشم پوشي هستند. فاکتهاي اتمي راسل آنچنان چيزهائي هستند که از طريق عبارات اتميatomic prepositions قابل استناد هستند، آنها اساساً موضوعات انديشه هستند که برايشان زمان و مکان جداگانه قابل تميز است. موضوعات فيزيک در سرعت زياد، نظير ذرات زير اتمي، بوسيله زبان عادي بيان نميشوند، و فرمول هاي رياضي براي توصيف خواص آنها به کار ميرود. در عين حال تئوري نسبيت نشان داده است که براي سرعت هاي عادي بهتر است که ما طبقه بندي هاي جداگانه زمان و مکان را حفظ کنيم.
حتي انشتين پس از طرح رويدادهاي مکاني-زماني، در تئوري نسبيت خاص، از طبقه بندي هاي جداگانه براي توضيح تئوري نسبيت عمومي و مطالعات خود درباره فيزيک کوانتا در کتاب "تکامل فيزيک" استفاده ميکند. اين نشان ميدهد که اين طبقه بندي ها براي مطالعه جهان غير ضروري نيستند. چگونه ما ميتوانيم از تغييرات زمين شناسي، تکامل، و تغييرات اجتماعي بدون استفاده از مفهوم زمان سخني بگوئيم. بهر حال بنظر من راسل در آنزمان بخاطر قواعد کلي فيزيک نو سردر گم شده است تا حدي که زمان را "زمان خصوصي" يا بمثابه چيزي ذهني و وابسته به مشاهده کننده فرض ميکند که دوباره بسط فيزيک کوانتا براي اندازه ها و سرعت هائي است که لزوماً معتبر نيستند.
آشکار است که سيستم بالا تاريخ را بمثابه تاريخ خصوصي افراد تفسير ميکند، بنابراين اين سوليپسيسم نميتوانست به موضوع منشاء و آينده جهان پاسخي ارائه کند. بطور خلاصه اتميسم منطقي بمثابه يک سيستم قادر نبود با اينگونه سؤالات درباره جهان دست و پنجه نرم کند. يک سيسم فلسفي بدون طبقه بندي هاي مناسب مکاني و زماني نميتواند با موضوعات مهم تفکر فلسفي نظير تغيير، مواجه شود. بنظر من هر سيستم فلسفي پلوراليستي بايستي آنگونه عناصر مکاني و زماني را ارائه کند که انعطاف کافي براي مطالعه سطوح مختلف علوم و عرصه هاي مختلف تأمل فلسفي را داشته باشند، تا قادر باشند گذشته را مطالعه کنند، و ارائه پيش بيني را درباره آينده در عرصه هاي مختلف زندگي، ممکن سازند.
V. نتيجه گيري
فلسفه اتميسم منطقي اولين کوشش براي ساختن يک سيسم فلسفي پلوراليستي بر مبناي علم معاصر بود. جاي تعجب نيست که ضعف هاي زيادي داشت و نتوانست به اهداف خود دست يابد. فلسفه يونان باستان شاهد شکست دموکريتوس و لوسيپوس بود پيش از آنکه به اوج سيستم فلسفي ارسطوئي نائل آيد. اتميسم منطقي به همين سان ميتواند بمثابه اولين کوششهاي قرن بيستم براي بناي يک سيستم فلسفي نو که قادر باشد در پرتو تحولات جديدعلم، تکنولوژي، و جامعه، جهان را آنگونه که ما امروز ميشناسيم، مورد تأمل قرار دهد. آنچه را فهرست وار از اين کوشش جسورانه براي چالش هاي آينده جهت توسعه سيستم هاي فلسفي پلورالستي ميشود آموخت، شايد به شرح زير بتوان خلاصه کرد:
1. معرفي طرح يک متافيزيک صريح براي سيستمي پلوراليستي که فاصله خود را با سيستم هاي مختلف مونيستي در عرصه هاي مختلف انديشه به روشني ترسيم کند.
2. بکار بردن سيستم فلسفي ارائه شده در عرصه هاي مختلف علوم و غيره و تبيين ارزش آن براي حل مسائل مختلف.
3. تصريح طبقه بندي هاي جديد براي موضوعات انديشه که در تطابق با سطح علوم باشند و در عين حال براي پروژه هاي مختلف مطالعه جهان کفايت کنند. بويژه نياز به معرفي طبقه بندي هاي جديد زمان و مکان که از انعطاف لازم برخوردار بوده و از عهده بر آوردن نيازهاي مطالعه در عرصه هاي علوم مختلف بر آيند.
4. براي اجتناب از درهم و برهم شدن مفاهيم ذهني و عيني، بر عکس تيغ اوخام (نگاه کنيد به رساله پلوراليسم ارسطو براي توضيحات درباره تيغ اوخام)، بر تعداد مسائلي که در مقابل خود قرار ميدهيم بيافزائيم و نه آنکه از آنها بکاهيم.
5. فرم هاي تازه منطق را که قابل تطابق با ديناميسم و تغييرات زماني جهان هستند، مطالعه کنيم. کوششهاي بولBoole، فريجFrege، پيانوPeano، و راسلRussell ما را از محدوديت هاي مدل موضوع-خبر در منطق آزاد کرد. گام بعدي چيره شدن بر سکون گرائي (staticism) در منطق از نظر زماني است. منطق هگل با وجود همه اشکالات آن، شايد از اين نظر استحقاق توجه ما را داشته باشد.
توسعه سيستم فلسفي پلوراليستي قادر به پاسخ گوئي به نيازهاي تحولات علم و تکنولوژي، يک پروژه سريع نيست، و شايد زمان طولاني بطول انجامد، با بسيار نااميدي ها، قبل از آنکه به نقطه اوجي نظير سيستم هاي ارسطوئي و هگلي فلسفه برسد.
سام قندچي، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://www.iranscope.com
20 تير 1385
July 11, 2006
مطالب مرتبط:
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralism.htm
متن مقاله به زبان انگليسي
Pluralism and Russell's Logical Atomism
Sam Ghandchi
http://www.ghandchi.com/447-RussellPluralism-plus.htm
Table of Contents
I. The Historical Background of Logical Atomism
II. The Nature of the World
III. The Structure of the World
IV. The Origin and Future of the World
V. Conclusion
Note 1: LK means Marsch, Robert Charles, Logic and Knowledge, Bertrand Russell’s 1901-1950 essays, The MacMillan Company, New York, 1956.
Note 2: AT means Edwards, Paul and Popkin, Richard H., Twentieth Century Philosophy: The Analytic Tradition, The Free Press, New York, 1966.
Russell’s philosophy of logical atomism was proposed in his 1914 lecture entitled: Logic as the Essence of Philosophy. It was further elaborated in Philosophy of Logical Atomism (1918) and Logical Atomism (1924). Russell’s philosophy of logical atomism is attributed to the influence of Wittgenstein and especially Russell’s frequent allusions to Wittgenstein in the aforementioned works have justified this appraisal. However, in my opinion, Wittgenstein’s Influence has been in the linguistic details of the expounded *theories* rather than the proposed *system*. This claim may become more evident as I explain the developments which gave rise to Russell’s promulgation of logical atomism in the next section.
Russell did not continue enunciating logical atomism in his later works. For example, in his A History of Western Philosophy (1945), he only mentions his philosophy as the philosophy of logical analysis and does not even disclose logical atomism historically. Some of the *theories* introduced in logical atomism were rejected and some modified in the works of later analytic philosophers, and in this respect early Wittgenstein was more important than Russell. The later analytic philosophers mostly remained within the ad hoc treatment of specific problems, or as William James would say, they worked in a ‘piece-meal fashion’. Others, like A. N. Whitehead, mostly discarded pluralism when developing a philosophical system. Wittgenstein turned from analytic tradition to phenomenology and Russell himself, in his later years, became more occupied with socio-political issues than purely philosophical undertakings. Thus it may be doubted whether the philosophy of logical atomism deserves to be discussed as an ongoing project rather than a forgotten piece of history, when even its originator gave it up. I show in this paper why the aim of logical atomism should not be tossed into the museum of philosophy as a lost cause, but rather, its trials and tribulations should be upheld as a paradigm for endeavors to develop new pluralistic philosophical systems.
I. The Historical Background of Logical Atomism
Russell belonged to a tradition in contemporary philosophy called logical analysis. This tradition was developed as a challenge to the dominant Hegelian system in the British/American universities at the turn of the century. Logical analysis was a revival of British empiricism, though, with a strong emphasis on logic unprecedented in British empiricism prior to and including John Stuart Mill. Analytic philosophers were aware that the defeat of empiricism by the Hegelian system was mainly due to the incapability of pure empiricism to establish its own principles which further caused empiricists to depart from realism and in the extreme to fall into solipsism (e.g. in the case of Bishop Berkeley). In fact, the inconsistencies of pure empiricism were previously demonstrated by Kant and Hume who paved the way for Hegel’s domination of philosophical thought in nineteenth century.
Two major philosophical criticisms were introduced in the nineteenth century to challenge Hegelian philosophy, i.e. Marxism and anarchism. Marx criticized Hegelian idealism, nevertheless, he retained Hegelian monism and only substituted absolute matter for Hegel’s Absolute Mind. Despite the monism of Marx’s dialectical materialism, his acceptance of practice as fundamental in his epistemology, enabled him to reframe Hegel’s dialectics more realistically. On the other hand, Pierre-Joseph Proudon, the father of anarchism, criticized Hegelian philosophy aiming directly at its monism. Proudon discarded monism and accepted pluralism in which he admitted particulars without the necessary relations. His philosophy was essentially a socio-political one, in which individuals had no necessary relations to each other, and all relations such as government, family, religion, etc. were considered compulsory. Therefore anarchists’ criticism of Hegel was not to enhance the understanding of objective relations (whether external or internal), as they preferred to do away with relations altogether, whether in science or society, rather than to understand them, and to improve their shortcomings. Proudon himself was embarrassed when he found himself as the leader of an anarchist party; the idea of a party, a ‘relation’ and even a strong one, was irreconcilable with his basic teachings. Anarchists resembled the Cynics at the downfall of Greek civilization, who unable to solve the problems of knowledge and society, wished to do away with human society and knowledge entirely, and advocated living like animals.
Marxism and anarchism did not disturb Hegel’s domination of European universities. They were essentially outside formal academic circles mostly because of their radicalism and orientation towards the labor movements. Moreover, to undermine the influence of these radical doctrines on intellectuals, the European governments and organized religious institutions supported their rival doctrine, i.e. the Hegelian system itself. Universities and seminaries paid more attention to Hegel’s works and Hegel was introduced to the British/American intellectual circles. Probably with the exception of Aristotle, no other philosopher ever received support by traditional institutions as much as Hegel. It was in this historical context at the end of the nineteenth century, that a new challenge to the Hegelian system was born in British/American universities. If Marxism was born in Germany, and Proudonism in France, the new alternative to Hegel’s philosophy developed by the British/American philosophers at the turn of the 20th century.
The works of J. S. Mill, the last Important philosopher of empiricism, were circulating once more in the academic circles; nevertheless, the criticism of Hegel was not limited to a simple revival of empiricism. It was believed that old empiricism without any augmentation by a strong logic, could not confront Hegel. In fact pure empiricism had already lost the battle to Hegel a century earlier. That is why the new revival of British empiricism was accompanied with a new interest in logic, though this logic was neither Aristotelian nor Hegelian. A new logic was already developed by Boole, Frege, and Peano and it was used well by the new critics of Hegel, i.e. the logical analysts.
G.E. Moore and Bertrand Russell were at the forefront of the new criticism of the Hegelian system and right from the start they aimed at its monistic heart. Moore criticized Hegel both for his monism and for his system-building. He viewed pluralism as the common sense contemplation of the world and did not wish to systematize it. Russell also firmly criticized Hegel’s monism, but contrary to Moore, wished to develop an alternative philosophical system (a pluralistic one). This was the reason for Russell’s special interest in Leibniz who had pursued the same goal two and a half centuries earlier. The difference between Moore and Russell with respect to pluralism is evident even in their early works, though this difference reached its culmination around 1924 when Russell published his Logical Atomism and a year later when Moore published his A Defence of Common Sense as two opposing position papers. Russell’s tendency toward system-building was actually demonstrated a quarter-century earlier in his joint work with A. N. Whitehead, Principia Mathematica.
Both Moore and Russell differed from Marxists because of their opposition to monism. They differed from anarchists in their acceptance of relations, though, they admitted external relations rather than Hegel’s internal relations They differed from both Marxists and anarchists in discarding dialectical logic, which they viewed as giving rise to absurdities, and preferred the new analytic logic. Their goal was to revive philosophical thought and knowledge, as a whole, with science as their measuring rod. In politics, they appreciated a pluralistic democratic system and wanted to enhance its achievements, rather than replacing it with a monistic centralized system (like Marxists), or to destroy society to cure its ills (like anarchists). Although Moore and Russell were pioneers in scientific pluralism, nevertheless, Russell conceded that William James was “the most important of all critics of Monism [Passmore, John, A Hundred Years of Philosophy, Basic Books Inc., New York, 1966, p.262].”
William James’s pragmatism was another alternative to Hegelian monism and his philosophy was also in the spirit of analytic philosophy. James shared pluralism with Russell, but he never valued logic and rationalism as did Russell. James’s criticism of Hegel was mostly concurrent with criticism of rationalism in general; Russell, on the other hand, criticized Hegel’s deviations from rationalism and his approach was to uphold rationalism. Despite this significant difference of James and Russell, James introduced and defended pluralism more thoroughly than most other philosophers who took this challenge. The following long quotation from James may help us grasp pluralistic thought better than any other explanation. In 1907 he wrote:
“Pragmatically interpreted, pluralism or the doctrine that it is many means only that the sundry parts of reality may be externally related. Everything you can think of, however vast or inclusive, has on the pluralistic view a genuinely ‘external’ environment of some sort or amount. Things are ‘with’ one another in many ways, but nothing includes everything, or dominates over everything. The word ‘and’ trails along after every sentence. Something always escapes. ‘Even not quite’ has to be said of the best attempts made anywhere in the universe at attaining all-inclusiveness. The pluralistic world is thus more like a federal republic than like an empire or a kingdom. However, much may be collected, however much may report itself as present at any effective centre of consciousness or action, something else is self-governed and absent and unreduced to unity.
“Monism, on the other hand, insists that when you come down to reality as such, to the reality of realities, everything is present to everything else in one vast instantaneous co-implicated complete-ness -- nothing can in any sense, functional or substantial, be really absent from anything else, all things interpenetrate and telescope together in the great total conflux [James, William, Pluralistic Universe, Harvard edition, 1977, p. 45] .”
James tried to develop a pluralistic system. He knew that a society recognizing the plurality of individual rights could avoid disintegration by establishing a consistent system of laws that determines the relationships between the individuals. If philosophy wanted to recognize pluralism, it needed to discover such a system, in addition to particulars and relations, in the world. James never accomplished this goal, probably because of his anti-rationalistic philosophical outlook and his ‘piece-meal fashion’ of philosophizing.
Russell, encountering other obstacles when attempting to propose a pluralistic philosophical system, i.e. the logical atomism. Unfortunately, logical atomism was not successful in its far-reaching goal and only fragmentary elements of its logical-linguistic details have survived. The later analytic philosophers mostly relinquished any attempt to build a pluralistic system and perhaps this should count for their ad hoc-ness in philosophical contemplation. Probably the hostility of most analytic philosophers towards system-building has also contributed to their lack of appeal to popular thought. It is undeniable today that many western intellectuals are giving up analytic philosophy in favor of a new kind of monism called phenomenology which is more in line with the neo-Hegelian philosophy of Merleau-Ponty and Heidegger. It seems like a historical irony, to return to what the whole mission of analytic philosophy was to denounce, i.e. monism.
The cause of Russell’s endeavor to develop a pluralistic system is a fortiori felt today and the tribulations of his pioneering work can be a good paradigm for current contemplations. Hereafter in this paper, I do not intend to review Russell’s philosophy of logical atomism with respect to the plausibility of the proposed specific theories, rather I wish to focus on the problems for building a pluralistic system tackled in his work. Today attempting to build a pluralistic system seems like alchemy to most analytic philosophers and this desideratum is treated as a piece of history rather than an efficacious subject of thought. As I have stated, I think otherwise, and from this perspective I view Russell’s endeavors to be very interesting and to deserve our contemplation, even if they did not achieve all their goals.
I will discuss the philosophical system of logical atomism in relation to three problems:
1) The nature of the world, i.e. whether the world is made of many basic objects (pluralism) or of just one (monism).
2) The structure of the world, i.e. what the basic elements of the world are and how they are related.
3) The origin and future of the world.
In discussing the first problem, I try to draw your attention to the importance of metaphysics in the philosophy of logical atomism. In the review of the second problem, the importance of categories is highlighted. There is not much said on the third problem in Russell’s work, but I would like to unearth its importance in any future work on system development.
II. The Nature of the World
Russell did not consider metaphysical assumptions as a prerequisite to his logical doctrine. His first suggestion of logical atomism was: “I shall try to set forth...a certain kind of logical doctrine and on the basis of this a certain kind of metaphysics [Urmson, J. 0., Philosophical Analysis 1958, p.6]." He generalizes this approach to metaphysics in his last important work Logical Atomism in 1924 as follows: “...Logic is what is fundamental in philosophy, and that schools should be characterized rather by their logic than by their metaphysic [Russell, Bertrand, Logical Atomism, L & K, p. 323].” However, I think, upon reviewing his work on the philosophy of logical atomism, we can find its basic metaphysical belief (i.e. pluralism) prior to its logic. If so, this may also show the importance of metaphysics in formulating a pluralistic system.
Russell, at the beginning of his lecture in 1918 entitled The Philosophy of Logical Atomism is questioned about the proof of pluralism in his system and he tries to propose it as an empirical rather than an a priori assumption. He says:
"The empirical person would naturally say, there are many things, and that the disproofs that have been offered are a priori. I should propose to refute his a priori arguments...[Russell, Bertrand, The Philosophy of Logical Atomism, LK, p.323]."
He is more explicit in 1924 in Logical Atomism:
"...If I am right, there is nothing in logic that can help us to decide between monism and pluralism, or between the view that there are ultimate rational facts and the view that there are none. My own decision in favor of pluralism and relations is taken on empirical grounds, after convincing myself that a priori arguments to the contrary are invalid [Russell, Bertrand, Logical Atomism, LK, pp.338-339]."
Thus, the most fundamental assumption (i.e. pluralism) cannot be decided by logic and this already contradicts Russell’s claim that logic is fundamental in philosophy. Moreover, he is not going to accept it by metaphysical arguments either. He introduces the empirical grounds as the reason for his choice. However, acceptance of this basic principle on empirical grounds is not less troublesome either.
At the beginning of his Logic as the Essence of Philosophy, he shows that induction cannot be accepted on empirical grounds and needs an a priori logical principle [Russell, Bertrand, Logic as the Essence of Philosophy, AT, pp.128-129]. If induction is about one causal relationship in the world, pluralism is about all things and relations in the world, past and future, and thus is more general that induction. How can pluralism be accepted on empirical grounds by the same reasons? He is aware that he cannot say that pluralism is accepted by logic, which would be circular, since his logic already presumes pluralism.
Moreover, the claim that pluralism can be decided on empirical grounds is not argued in his works on logical atomism, and is brought up as a prima facie truth. I conclude that pluralism is a metaphysical belief for Russell which can be verified by empirical facts, as well as by logical arguments about contrary assumption (i.e. monism). In other words, his claims that ‘logic is fundamental in philosophy’ and derivation of ‘metaphysic from logic’ are even inconsistent with his own arguments.
Furthermore, to prove his implicit metaphysics, Russell is more concerned with the *practical* consequences of this belief (pluralism) than with speculative arguments to establish it a priori. This is more evident when he summarizes his work in The Philosophy of Logical Atomism:
"One purpose that has run through all that I have said, has been the justification of analysis, i.e. the justification of logical atomism, of the view that you can get down in theory, if not in practice, to ultimate simple, out of which the world is built, and that those simples have a kind of reality not belonging to anything else [Russell, Bertrand, The Philosophy of Logical Atomism, LK, p. 270]."
Thus, Russell thinks that he has justified pluralism in his work. Nevertheless, if it were a prima facie truth and not a metaphysical belief, there would be no reason to think of his whole work as a justification for this outlook. In my opinion, it is inescapable that pluralism is the metaphysics of Russell’s logical atomism, and his methodology only exemplifies the approach of an analytic philosopher in establishing a metaphysical belief, from the approach a speculative philosopher. Therefore, in my view, contrary to Russell’s claim, metaphysics rather than logic is fundamental, even in characterizing his philosophy of logical atomism, let alone the other philosophical schools.
It should be learned from Russell’s example that verbal discarding of metaphysics is receiving it through the back door. Marxists considered dialectics in the world as prima facie truth and not a metaphysical belief. Same way, the positivists held belief in only direct experience as prima fade truth, and not as a metaphysical belief. They all claimed to have done away with metaphysics, but if they really had discarded metaphysics, why did they always have to modify objective facts to fit their "prima facie" schemes!? I reckon being explicit about metaphysical assumptions, and studying their coherence with scientific facts, is better than pseudo-scientific claims of doing away with metaphysics. This also may be an important consideration for future endeavors in developing a pluralistic system.
We have seen that the nature of the world is pluralistic rather than monistic in the philosophy of logical atomism. Belief in pluralism is worthless unless it can give a better description of the truth in the world, as well as enabling predictions about the future in every sphere of life. Thus, to establish pluralism one must show its difference with monism in relation to fathoming subject areas of different sciences. Aristotle introduced his pluralism and contrasted it to various monistic schools of his time as well as appraising different subjects of various sciences by his philosophy. In other words, he substantiated the significance of his pluralism in contrast to alternative approach for studying the world. This approach is essentially missing in the texts on the philosophy of logical atomism (more on this point in part IV)
In short, camouflaging the importance of metaphysics, as well as abstractly introducing pluralism without concretely describing its difference with monism in different spheres of life, can count as two important reasons for failure of system development in the philosophy of logical atomism. Furthermore, any future endeavors to develop a pluralistic system, may need to overcome similar hurdles.
III. The Structure of the World
Having established pluralism as the general outlook of the nature of the world, the next step for a philosophical system is to discover the structure of the world. How logical atomism tackled this problem is described in this section.
The most basic elements of the world, as claimed by logical atomism, are things, relations, qualities and atomic facts. Russell explains what he means by facts in this way: “the things in the world have various properties and stand in various relations to each other. That they have these properties and relations are facts and the things and their qualities or relations are quite clearly in some sense or other components of the facts that have these qualities or relations...[Ibid., p. 192].” Moreover, he thinks that “facts belong to the objective world [Ibid., p. 197].”
Although facts are complex, they are ultimate [Russell, Bertrand, Logical Atomism, LK, pp.338-339]” and cannot be reduced to the simple constituents. He writes:
"...Simples, as I tried to explain, are of an infinite number of sorts. There are particulars and qualities and relations of various orders, a whole hierarchy of different sorts of simples, but all of them, if we were right, have in their various ways some kind of reality that does not belong to anything else. The only other sort of object you come across in the world is what we call facts and facts are the sort of things that are asserted or denied by propositions, and are not properly entities at all in the same sense in which their constituents are. That is shown in the fact that you can not name them. You can only deny or assert, or consider them, but you can not name them because they are not there to be named, although in another sense it is true that you can not know the world unless you know the facts that make up the truths of the world [Russell, Bertrand, The Philosophy of Logical Atomism, LK, P. 270]. [my emphasis- S.G.]"
In other words, the subjective notion of truth is objectified when he claims that the truth of the world can be reduced to “facts that make up the truths of the world.” This was very similar to Leibniz’s monadology where the subjective notion of mind was *objectified* by monads. The atoms relating to the truth in the objective world, according to logical atomism, are not particulars, relations, or qualities; but a unique unity of them corresponds to the truth, i.e. the atomic facts. Thus, these atomic facts, though complex, are not reducible to their parts as if the objectification of truth is a ghost holding them together.
If irreducible unities of atomic facts are admitted as above, then there is no reason to prefer considering the relations, as external relations between things, rather than internal relations of atomic facts. Actually, the latter is more suitable because it does not separate truth and relations. Moreover, there is no need to recognize particulars separate from facts, since their truth cannot be established independent of atomic facts. In other words, virtually the ultimate is only atomic facts and things, relations, and qualities are aspects of facts. Russell would not draw these conclusions from his ontology, nevertheless, Bradley was quick to point them out:
"Mr. Russell’s main position has remained to myself incomprehensible. On the one side I am led to think that he defends strict pluralism, for which nothing is admissible beyond simple terms and external relations. On the other side, Mr. Russell seems to assert emphatically, and to use throughout, ideas which such a pluralism must repudiate. These two positions to my mind are irreconcilable, since the second, as I understand it, contradicts the first flatly [Russell, Bertrand, Logical Atomism, LK, p. 336]."
Russell replied to the above by regarding “simples and complexes as always of different types [Ibid., p.336.].” However, even if we accept the theory of types, we are still faced with the problem of objective correspondence of truth to ultimate complexes, rather than the simples, and simples are still devoid of truth. This way the simples will become like Kant’s things-in-themselves, with the difference that for Kant these ultimate simples are not knowable, whereas for Russell their objective truth can not be established except in complexes. Hence, I think that Mr. Bradley could still justify his criticism, even after Russell’s proposing the theory of types. Theory of types is only the acknowledgement of simples as a type of things whose truth can not be established independent of complexes. The peculiarity of the atomic facts and my criticism above, therefore, remain intact by the theory of types. I propose the following notions to elucidate the problem.
Aristotle’s eight to ten categories of the objects of thought and his studies of their relations to each other provided better concepts in discovering the structure of the world for a pluralist than Russell’s categories. Actually, Russell only mentions three categories, i.e. , things, relations, and qualities, and, in my opinion, finding it hard to build a system corresponding to the real world based on these categories, he introduces a new category of objects of thought (atomic facts) as an objectification of truth to fill in the gap in explaining the real world. In fact, only this category would suffice and even the three simple categories are redundant, since atomic facts already furnish all the basic elements, to establish the truth in the world. In this way, he departs from pluralism to a great extent without noticing it. I think, falling into this mistake was due to Russell’s oversight in not appreciating the significance of categories of the objects of thought in philosophical systems. He continued this mistake even years after giving up logical atomism, and as far as I know, none of the critics has noticed it. In his A History of Western Philosophy (1945) he writes:
"What exactly is meant by the word “category”, whether in Aristotle or in Kant and Hegel, I must confess that I have never been able to understand. I do not myself believe that the term “category” is in any way useful in philosophy, as representing any clear idea [Russell, Bertrand, A History of Western Philosophy, Simon and Schuster, New York, 1945, pp. 199-200]."
Contrary to Russell’s view, categories do affect the structure of philosophical systems and this is why all-sided philosophers like Aristotle and Hegel have emphasized the elaboration of their accepted categories of objects of thought. Clarity about accepted categories can help prevent unnoticed categories to unobtrusively slip into a philosophical system without justification. Actually, Russell himself is introducing a new category when he postulates atomic facts and if he were aware of this fact, probably he would have recognized that categorically there was no essential difference between his atomic propositions, that were supposedly picturing atomic facts, and the atomic facts themselves, which were nothing but a new category of speech like relation, substance, quality, etc. Also the lack of categories like time and space were problematic in Russell’s logical atomism. (This will be discussed in the next section).
Lack of clarity about categories helps the subjectivism of the new category “atomic facts” to go unnoticed. Since atomic facts are “objective” and atomic propositions are subjective, there could not be any suspicion of subjectivism. It is like assuming an object to correspond to a nightmare and then thinking that speaking about nightmares can be subjective as well as objective. We can find something similar in logical atomism. Russell views propositions as the pictures of facts. But facts like nightmares are subjective notions as long as they correspond to truth and calling them objective does not change anything. Moreover, the complexity of facts is “mirrored by the complexity of propositions [Russell, Bertrand, The Philosophy of Logical Atomism, LK, p.197].” The philosophy of logical atomism then turns to studying propositions rather than the facts. Russell writes: “The nature of the thing would come to mean all the true propositions in which the thing is mentioned [Ibid., p. 204].”’
This is how logical atomism proceeded in the direction of linguistic positivism and the study of the world was replaced by the study of logic and linguistics. The new model fascinated analytic philosophers with its linguistic intricacies and studying the real problems about the universe and society seemed unnecessary for this model for understanding the world! This fate was probably due to the mistake of “objectifying” the subjective notion of truth as atomic facts mirrored by atomic propositions. But, in fact, there was no difference between the two. The real correspondence between categories of speech and their objects always necessitates interaction with the world to understand the contents of these categories. This pseudo—objectified category of truth was an easy way to study the world in linguistic textbooks. Atomic facts were actually useless and atomic propositions occupied the supreme position of contemplation.
In summary, the limited number of categories of the objects of thought, ‘objectifying’ the notion of truth, in the absence of clarity about the importance of categories in philosophical systems, formed the fundamental shortcomings of Russell’s scheme for understanding the structure of the world. Consequently, in his metaphysics, pluralism was undermined by accepting unanalyzed complex unities: atomic facts. Also, in his epistemology, realism was undermined when atomic propositions gained supremacy in his philosophical system.
IV. The Origin and Future of the World
The model of Russell’s world model (logical atomism) was very weak in coping with time-dependent problems. As already noted, there was no mention of time in his categories. The things in his model would last only for a short time to talk about them. Thus, his system would not proceed very far from the objects of immediate experience, and in this respect, it was solipsist. He writes in The Philosophy of Logical Atomism:
"...particulars have this peculiarity, among the sort of objects that you have to take account of in an inventory of the world, that each of them stands entirely alone and is completely self—subsistent. It has that sort of self—subsistence that used to belong to substance, except that it usually only persists through a very short time, so far as our experience goes [Ibid., p. 202]."
He is even more explicit in the question and answer session following his lecture:
"...I made that dot and talked about it for some little time. I mean it varies often. If you argue quickly, you can get some little way before it is finished. I think things last for a finite time, a matter of some seconds or minutes or whatever it may happen to be [ Ibid., p. 203]."
Thus, if the things change this fast, the most reliable account of the world is the linguistic account of the world that remains intact and we are back where we were in the previous section although now it is because of ‘time’.
Russell’s problems with the time category were not only due to his proposed system but his interpretations of modern physics had also added to his confusion. Russell at the end of his Logical Atomism (1924) redefines his categories. This is where we can discern his entanglements with modern physics. The following long excerpt is necessary to clarify the matter. He writes:
“The world consists of a number, perhaps finite, perhaps infinite, of entities which have various relations to each other, perhaps also various qualities. Each of these entities may be called ‘event’; from the point of view of old-fashioned physics, an event occupies a short finite time and a small amount of space, but as we are not going to have an old- fashioned space and an old-fashioned time, this statement can be taken at its face value. Every event has to a certain number of others a relation which may be called ‘compresence’; from the point of view of physics, a collection of compresent events all occupy one small region in space-time [Ibid., p.341]."
“...Such regions can be collected, by means of the laws of physics, into tracks or tubes, very much more extended in one dimension of space-time than in the other three. Such a tube constitutes the ‘history’ of a piece of matter; from the point of the view of the piece of matter itself, the dimension in which it is most extended can be called ‘time’, but it is only the private time of that piece of matter, because it does not correspond exactly with the dimension in which another piece of matter is most extended...[Ibid., p. 342]."
The above excerpt shows what has happened to Russell’s categories. The Theory of Relativity has influenced him to give up separate categories of time and space whereas in ordinary life these categories are indispensable. If atomic facts are the kind of objects referred to by atomic prepositions, they are essentially ordinary objects of thought for which separate time and space categories are distinguishable. The objects of high-velocity physics such as sub-atomic particles are not even described by ordinary language and mathematical formulations are used for describing their properties. On the other hand, the Theory of Relativity has also shown that for ordinary speeds, we better retain the separate categories of time and space.
Even Einstein after postulating space-time events, in the Special Theory of Relativity, uses the separate categories to explain his General Theory of Relativity and his studies of Quantum Physics in his book The Evolution of Physics. This shows how indispensable these categories are for studying the world. How can we talk about geological, anthropological or social changes without using the notion of time. Anyway, I think, Russell at the time was confused by the maxims of new physics to the extent to consider time as a ‘private time’ or as something subjective and dependent on the observer, again the influence of quantum physics in a realm where th the size and speed do not necessarily warrant the extrapolation.
It is evident that the above system would interpret history as a private history of individuals, therefore this solipsism could not offer a response to the question of the origin and future of the world. In short, logical atomism as a system, was unable to encounter such questions about the world. A philosophical system without appropriate spatial and time categories can not deal with the most important subjects of philosophical speculation, i.e. change. I think, any proposed pluralistic philosophical system should provide appropriate spatial and temporal elements flexible enough for the studies of various levels of science and different spheres of contemplation, to enable us to study the past as well as to make predictions about the future in different spheres of life.
V. Conclusion
The philosophy of logical atomism was the first endeavor to build a pluralistic system founded on contemporary science. It is no surprise that it was very weak and could not achieve its goals. The Ancient Greeks witnessed the defeat of Democritus and Leucippus before reaching the zenith of the Aristotelian system. Logical atomism likewise can be viewed as one of the endeavors in the twentieth century to build a new philosophy capable of coping with the new upheavals in science, technology, and society, reflecting on the universe as we know it today. As an outline of what we can learn from this bold attempt, for future endeavors, to develop pluralistic philosophical systems, I would like to make the following summary:
1. To introduce an explicit metaphysical scheme for a pluralistic system and clearly demarcate its differences with monistic systems in various spheres of thought.
2. To apply the proposed philosophical system in different sciences, etc. and to substantiate its significance in solving various problems.
3. To elaborate new categories for the objects of thought, consistent with the level of science, as well as being sufficient for tackling various projects of the study of the world. Especially the need to introduce new time and space categories, with the necessary flexibility, to cope with the tasks of different sciences.
4. To avoid muddling subjective notions with objective notions which, contrary to Ockham’s razor, increases our problems rather than diminishing them.
5. To study new forms of logic that could correspond to dynamism and time-changes in the world. Boole, Frege, Peano, and Russell’s endeavors freed us from subject-predicate limitations in logic. The next step is to overcome the staticism in logic with respect to time. In this regard, perhaps Hegelian logic can have some merits regardless of its recognized known demerits.
The development of a pluralistic philosophical system capable of meeting the upheavals in science and technology is not a quick project and may take quite a long time, with frequent disappointments before reaching an apex like the Aristotelian and Hegelian systems.
Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com
July 11, 2006
Related Articles:
Secularism & Pluralism-Essays
http://www.ghandchi.com/600-SecularismPluralismEng.htm
Sunday, July 09, 2006
دموکراسي اسلامي پلوراليسم نيست
دموکراسي اسلامي پلوراليسم نيست
سام قندچی
پيشگفتار
در اکتبر امسال، من در باره خبر خوش تعلق جايزه صلح نوبل امسال به خانم شيرين عبادي، فعال حقوق بشر ايران، نوشتم، و همچنين درباه خبر بد اينکه رقرميست هاي جمهوري اسلامي سخت مشغولند تا از اين مناسبت استفاده کرده، و برنامه خود را به مثابه آلترناتيو ايران جلوه دهند. کنسرت نوبل که به افتخار خانم عبادي در اين ماه برگزار شد، رويداد بسيار ارزشمندي بود که به سراسر جهان مخابره شد، و کمک کرد تا دوراني که ايرانيان به عنوان گروگان گير شناخته شده بودند سپري شود. بله دوراني که کسي نميدانست طي همه اين سالها، ختي در زير فاشيسم جمهوري اسلامي در ايران، مردمي در داخل ايران بوده و هستند، که زندگي خود را بمخاطره ميافکنند، و براي دموکراسي، و بر عليه نقض حقوق بشر توسط جمهوري اسلامي، در ايران و خارج، فعاليت ميکنند. معهذا، نقطه توجه کنسرت صلح نوبل بيشتر به نمايش باصطلاح "دموکراسي اسلامي"، بمثابه آلترناتيو ايران، و بقيه خاورميانه بود. و اين يک اشتباه استراتژيک بزرگ ديگري است که غرب اکنون در خاورميانه، از عراق و افغانستان گرفته تا ايران و عربستان سعودي، به آن مشغول است.
دموکراسي اسلامي استراتژي غلط ديگري براي خاورميانه
دموکراسي اسلامي به مثابه يک شو تلويزيوني معجزه زيبائي است، و در پايان همه تا ابد خوشالند، بدون آنکه ديگر تروريستي باشد، يا سنگسار، کشتن مرتدين ديني، و يا قطع عضوي اتفاق افتد. اما واقعيت دموکراسي اسلامي يک کابوس است و نه يک روياي خوش.
نه تنها خاتمي، بلکه حتي امثال آقاجري، يکي از دو برنده جايزه کارسکي امسال، احترامي براي پلوراليسم قائل نيستند، و قتل شخصيتهاي غير اسلامي را توجيه کرده اند و يا حتي حمايت کرده اند. آقاجري و تشکيلات وي يعني "سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي"، حاميان فتواي خميني برعليه سلمان رشدي بودند، و او از ميراث خميني پشبيباني کرد، آنهم زمانيکه خود وي در سال گذشته براي کفر گوئي و توهين به مقدسات اسلامي به مرگ محکوم شده بود، و همان زمان وقتي تشکيلات "سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي" وي، در کنفرانس مطبوعاتي، پشتيباني آن سازمان از فتواي خميني براي قتل رشدي را مجددأ تأييد ميکرد، آقاجري ساکت بود.
وقتي يک حزب سياسي اسلامي به قوانين قتل مرتدين، سنگسار، قطع عضو، و امثالهم، صحه گذارد، آيا چنين پلاتفرمي بر ضد هر قانون اساسي دموکراتيک واقعي نيست؟ پس چگونه ميتوان باصطلاح "دموکراسي اسلامي"، که از طرف بخشي از نيروهاي اسلام گرا در ايران و بقيه خاورميانه، تجويزميشود را، با دموکراسي و پلوراليسم واقعي، که سکولار است، يکسان دانست؟ من در جاي ديگر بحث کرده ام که معني واقعي *پلوراليسم* چيست و نيازي به تکرار در اين جا نيست.
در خاورميانه، پلوراليسم مي بايست پشتيباني شود، و نه باصطلاح "دموکراسي اسلامي" که يک ايدئولوژي ضد پلوراليستي است، و تمامي اين سالها بخشي از اسلام گرائي بوده است، و سعي اش در نابودي ايدئولوژي ها و ديدگاه هاي سياسي غير اسلامي در خاورميانه بوده و هست.
دموکراسي اسلامي در ايران ابتدا بوسيله رفسنجاني، زمانيکه وي رئيس چمهور بود، ترويج ميشد، و پس از وي، خاتمي همين برنامه را ترويج کرده است. در زندگي واقعي ايران، تحت اين باصطلاح "دموکراسي اسلامي"، قتل فجيع شاهپور بختيار در پاريس، ترور رهبران کرد در آلمان، و بالاخره قصابي فروهر ها در تهران انجام شد. هيچيک از اين جنايات، از طرف جمهوري اسلامي پاسخ گوئي نشده، و حتي سوال کنندگاني نظير اکبر گنجي، و وکلاي مربوط به اين پرونده ها، نظير ناصر زرافشان، روانه زندان شده اند، زمانيکه مروجين دموکراسي اسلامي خود در رأس قدرت قرار داشته اند، چه در زمان وقوع اين جنايات، و چه بعد ازآن.
دموکراسي اسلامي يا پلوراليسم سکولار؟
خاتمي مي گويد دستهايش بسته است. آيا واقعأ اين سر سختان مذهبي هستند که دموکراسي را سد کرده اند و مروجين دموکراسي اسلامي ميخواهند در ايران وخاورميانه دموکراسي بگسترند؟ آيا دموکراسي اسلامي منادي پلوراليسم است؟ پاسخ به اين سوالات* منفي* است. دموکراسي اسلامي *خودش* ضد دموکراتيک است، چرا که ضد پلوراليسم است.
فقط براي سايه روشن هاي مختلف انديشه هاي اسلامي آزادي قائل شدن پلوراليسم *نيست*، آپارتيد است. بدون سکولاريسم، هيچ دموکراسي در ايران يا در بقيه خاورميانه به وجودنخواهد آمد. حتي در اروپا، با وجود قرن ها چالش پروتستانيسم در برابر کاتوليسيسم، تنها پس از خيزش سکولاريسم است، که بالاخره کثرت گرائي واقعي، در عرصه اجتماعي شکل گرفت.
کشورهاي خاورميانه کشورهاي اسلامي *نيستند*، بر عکس تصويري که اسلام گرايان دوست دارند از اين منطقه ارائه دهند، اين کشورها، جوامعي هستند در راه سکولاريسم و پلوراليسم، و آنها ميتوانند از هر پشتيباني غرب در اين سفر خود به سوي پلوراليسم بهره جويند.
همه رنگ هاي انديشه بشر، مذهبي يا غير مذهبي، بايستي که در خاورميانه حق حيات داشته باشند. چرا برخي در غرب به خود اجازه ميدهند که دموکراسي اسلامي را به خاورميانه تحميل کنند، اما همان ها، برخورد مشابهي به اروپا و يا آمريکا نمي کنند، که دموکراسي مسيحي را به مردم تحميل کنند؟ آيا آنها دموکراسي کمونيستي را به پلوراليسم براي اروپاي شرقي ترجيح ميدهند؟ آيا آنها به مروجين دموکراسي کمونيستي که قبلأ در تسويه هاي استاليني دست داشته اند هم جايزه اهدأ ميکنند؟
چرا دموکراسي اسلامي براي خاورميانه تجويز ميشود؟ و اين چه خطاي باصره اي است که درمان ويروس تروريسم را در اين برنامه دموکراسي اسلامي ميبيند؟
آيا غرب از اشتباه ساختن هيولاي فرانکشتاين طالبان، در تأسي از انقلاب ايران، درس نگرفته است، که امروز دوباره با تأسي از پاراديم جمهوري اسلامي ايران، راه شکست خورده دموکراسي اسلامي ايران را، در افغانستان و عراق هم ميخواهد پياده کند، که گامي ديگر به عقب است! امتياز دادن به دسته جات مختلف اسلام گرا، يعني به رهبران دموکراسي اسلامي، و فدا کردن سکولاريسم در خاورميانه، مسأله تروريسم را حل نميکند، فقط آنرا بد تر ميکند.
سکولاريست ها کثرت گرايان واقعي ايران و ديگر کشورهاي خاورميانه هستند، که بطور خستگي ناپذيري در کوشش براي نهادينه کردن دموکراسي وحقوق بشر در اين جوامع مشغولند. آنچه آنان از غرب انتظار دارند، اين است که دموکراسي هاي غرب، وقتي با مسائل خاورميانه دست و پنجه نرم ميکنند، اقلأ به سنت هاي پلوراليستي خود وفادار بمانند، همانگونه که در اروپاي شرقي وفادار ماندند. چقدر مايه تأسف است که آنانکه خود در اروپاي شرقي با باصطلاح دموکراسي کمونيستي دست و پنجه نرم کرده اند، براي خاورميانه دموکراسي اسلامي را تجويز ميکنند.
دولت هاي غربي ميبايست عربستان سعودي را بخاطر تبعيض نسبت به زنان و پيروان اديان ديگر و نيز بخاطر انجام مجازات هاي وحشيانه، نظير گردن زدن که هنوز در قرن 21 در آن کشور مرسوم است، محکوم کنند. چرا بايستي يک يهودي براي جان خود هراس داشته باشد که به آن کشور برود، و عربستان کماکان عضو سازمان ملل باشد و بعنوان دوست امريکا تلقي شود؟
اسلام گرائي يعني انحصار اسلام در خاورميانه، و مي بايست در هر رنگش محکوم شود .اسلام گرايان سعي ميکنند، سکولاريست هاي خاورميانه را کمونيست، لامذهب، و کافر بنامند، تا از آنان ديوي بسازند، و سرکوب آزادي انديشه آنان را توجيه کنند، و ستم بر آزاد انديشان را در آن بخش از جهان مشروعيت بخشند، و انحصار قدرت خود در خاورميانه را سکوي پرش خود براي صادر کردن ايدئولوژي خود به نقاط ديگر جهان کنند.
کوشش هاي جمهوري اسلامي و عربستان سعودي براي حمله به سکولاريست ها، بعنوان کافر و کمونيست، يا تحت هر عنوان ديگر، بايستي محکوم شود. زمان آن رسيده است که به جهانيان نشان داده شود که جنگ سرد به پايان رسيده است، و اسلام گرايان ديگر قادر نباشند از شعار هاي آن دوران، براي فريب غرب استفاده کنند، و رژيم هاي عقب مانده خود را، با کمک غرب در قدرت نگاه دارند. اکثريت سکولاريست ها در همه کشورها، کمونيست نيستند، معهذا چه فرق ميکند که چه ايدئولوژي اي هر کسي دارد؟ چرا اسلام گرائي، و حتي نوع باصطلاح دموکراسي اسلامي آن، به خود اجازه دهد یراي مردم، از طريق خفه کردن آزادي انديشه در خاورميانه، تصميم بگيرد، که چه نوع انديشيدني مشروع است؟
اسلام گرائي خود از کمونيسم بهتر نيست، پس چرا غرب از يکي پشتيباني کند و نه ديگري؟ از نظر من، کمونيسم و آتئيسمAtheism هم مذاهبي هستند نظير اسلام، و تا زمانيکه اين مذاهب به مردم تحميل نشده اند، در يک دولت پلوراليست، هرکسي بايستي بتواند هرگونه که دوست دارد *بيانديشد* و آزادي انديشه بايستي از طرف دولت تضمين شود. زمان آن فرا رسيده است که رژيم هاي اسلام گرا و از جمله دموکراسي هاي اسلامي که هيچ احترامي براي آزادي انديشه قائل نيستند، مردود اعلام شوند، و پلوراليسم کامل در خاورميانه مورد حمايت جهانيان قرار گيرد.
بسياري در غرب ممکن است تعجب کنند اگردرباره پشتيباني وسيع پنهان و آشکار، براي سکولاريسم و پلوراليسم، در کشورهائي نظير ايران بشنوند، يعني در نقاطي که اسلام گرايان از تهديد و ارعاب و کشتن دگرانديشان ابائي نداشته و ندارند، مردم با همه مخاطرات، بازهم علنأ از جدائي کامل دولت و مذهب، در کوي و برزن سخن مي گويند. اما اسلام گرايان در تبليغات خود سعي ميکنند تا مردم ايران را اسلام گرا نشان دهند، و به غرب وانمود کنند که آن ها بهترين متحد غرب در خاورميانه اند. هيچ چيز بيش از اين ادعا دور از واقعيت نيست.
مردم ايران سالها پيش از آنکه غرب اين جريان واپس گرا را در 11 سپتامبر ببيند، با اسلام گرائي دست و پنجه نرم کرده بودند. حتي در زمان گروگان گيري در ايران، بسياري روزنامه نگاران در داخل ايران، از جمله خود من، بخاطر موضع ضد گروگان گيري، مورد حمله اسلام گرايان واقع شدند.
شعار مرگ بر آمريکاي اسلام گرايان، براي ترساندن غرب است، تا که غرب از پلوراليسم واقعي در خاورميانه پشتيباني نکند، چرا که اسلام گرائي براي حفظ تسلط در منطقه، با مشکلات زيادي روبروست. غرب نيست که به مبلغين دموکراسي اسلامي نياز دارد. در حقيقت بر عکس است، آنها هستند که به غرب براي حفظ آخرين بقاياي اسلام گرائي در خاورميانه نيازمندند. قتل عام در مرکز تجارت آمريکاWTC ثابت کرد که حتي غرب هم از طريق معامله با اسلامگرايان رنگارنگ نميتواند به امنيت دست يابد.
تا زمانيکه پلوراليسم توسط اسلام گرائي سرکوب شود، و تا زمانيکه اسلام گرائي بر خاورميانه مستولي باشد، تمام قول و قرارهاي باصطلاح دموکرات هاي اسلامي به غرب، نظير عهدنامه هاي چمبرلين با فاشيسم، فاقد هر ارزشي هستند.
ايدئولوژي اسلامگرائي و تروريسم
طي همه اين سالها، اسلامگرايان به دختران باکره قبل از اعدام تجاوز کردند، براي آنکه آنها اعتقاد داشتند خدا در قران از آنها خواسته است که زنان باکره را اعدام نکنند، و جلادان سپاه پاسداران جمهوري اسلامي، بي شرمانه جهيزيه دختران زنداني سياسي را که به آنها تجاوز کزده بودند، به همراه جسد بي جان قرباني خود، به پدر و مادر زجر کشيده اين جانباختگان تحويل ميدادند.
ايدئولوژي اسلام گرائي به اين اعتقاد دارد که اسلام حق انحصاري بر تفکر مردم خاورميانه دارد، و از کشتن حاميان هر انئيشه ديگري که اسلامگرائي را به چالش طلبند، ابائي ندارد. به اينگونه اسلام گرائي هر جا که دست بالا را، در هر جاي خاورميانه داشته است، توسعه پلوراليسم را متوقف کرده است، و هدف آنها در نهايت، پايان دادن به پلوراليسم در مقياس جهاني، و جايگزيني آن با اسلام گرائي است. ريشه اين رفتار اسلام گرايان در چيست؟
نگاهي ساده به متون اسلامي نشان ميدهد که همه جا انسان به عنوان *برده* خداوند محسوب ميشود. درست است که اين ديدگاه را در همه مذاهب ابراهيمي ميتوان مشاهده کرد، اما همانگونه که در جاي ديگري ذکر کرده ام، معني تحت اللفظي اين بندگي، در کشورهائي که اکثريت جمعيت آنها مسيحي هستند، از بين رفته است، حتي در ميان فرقه هاي افراطي انجيليانEvangelists ، که رابطه شبان و چوپاني بين انسان و خداي خود قائلند.
در مقايسه، اسلام گرايان، رابطه خالق و مخلوق را، براي مشروعيت عملکرد روحانيون اسلام گرا، رابطه کامل ارباب و بنده تلقي ميکنند، تا که آنان به مثابه سخن گوي خداي ارباب، فتواي قتل بي چون و چرا، فرمان تجاوز به زندانيان سياسي باکره را صادر کنند، و جنايات ديگر را به راحتي براي اسلام خود مشروعيت بخشند.
سالها پيش من رساله اي تحت عنوان "ابزار هوشمند: شالوده تمدني نوين" نوشتم، که در آن نگاه عميقي به برده داري و هوش مصنوعي کرده بودم. در آن نوشته من ذکر کردم که چگونه ابزار سازي، تقريبأ انسان به شکلي که ما اکنون ميشناسيم را، خلق کرده است، و چگونه جامعه برده داري، بهترين بيان جامعه اي بود که در آن انسان ها بروشني به مثابه *ابزار* استفاده شدند. از يک سو ابزار سازي وجود تمدن بشري را ممکن کرد، و از سوي ديگر باعث به وجود آمدن نگرش کنترل طبيعت و حتي کنترل بشر یوسيله بشر، که در نوشته"رقص در آسمان" ذکر کرده ام، شد.
حقيقت اين است که ابزارسازي، براي انسان ممکن ساخت، که چيزهاي نويني بسازد، و در نتيجه انسان *خالق*تلقي شود، و خود آن اشيأ، *مخلوق* بشمار آيند. انسانها اين ديدگاه را به تمام عالم هستي و جامعه بشري نيز بسط دادند.
بنابراين آنها ديدگاهي از جهان را بسط دادند که در پرتو آن، همه جهان، نتيجه کار "خالق" تلقي ميشدند، و خودشان و همه چيز ديگر در عالم، "مخلوق" قلمداد ميشدند. خدايان خالق بودند و انسانها و اشيأ هم مخلوق، و بعضي اوقات علت وجود مخلوقات، حتي فقط براي سرگرمي خدايان تلقي ميشد. و کاهنان و کشيش ها براي خدايان سخن ميگفتند، و اغلب نيازي به توضيحي براي مشروعيت دادن به اوامر ارباب به بندگانش نبود. اين ديدگاه از خدا، به درجات مختلف، در تمام مذاهب ابراهيمي موجود است. در مقايسه، بندرت يتوان چنين نقطه نظري را در مذاهب زردشتي ايران، مذهب هندو و يا در بودائيسم مشاهده کرد،چرا که آنان به عالم هستي، به شکل انسان مرکزبيني (انتروپوسنتريک) نگاه نميکنند. حتي برخي فرقه هاي مذاهب ابراهيمي نيز ديدگاه هستي شناسي انسان مرکز بين را به دور افکنده اند.
همانگونه که مبناي مادي استفاده از انسان بصورت ابزار باقي مانده است، تا امروزکه توان توليد مصنوعي ابزار هاي هوشمند فراهم شده است، ديدگاه انسان مرکز بين خالق-و-مخلوق از جهان نيز، به صورت تفکر مسلط در تمام جوامع باقي مانده است. همانطور که در جاي ديگر خاطر نشان کرده ام، پايان يافتن بسياري از جوامع برده داري به دليل يايان يافتن مبناي مادي برده داري نبود، بلکه بخاطر آن بود که رفتار بي شرمانه با نوع خود، بمثابه ابزار محض، ديگر براي جوامعي که چنين تفکري را به دور ريخته بودند، قابل قبول نبود، و قابل ذکر است که قرن ها بعد از نابودي برده داري، حتي در ايالات متحده آمريکاي مدرن، برده داري تجديد حيات يافت، زيرا که مبناي مادي برده داري از بين نرفته بود.
در نتيجه تا زمانيکه زمينه مادي برده داري، يعني استفاده از انسان بمثابه ابزار هوشمند از بين نرفته بود، نمي شد ادعا کرد که برده داري براي هميشه پايان يافته است. به همين طريق، مبناي ديدگاه انسان مرکز بين که همه چيز در دنيا و جامعه را بشکل خالق و مخلوق، يا ارباب و بنده مي بيند ، پايان نيافته است.
اجازه دهيد به موضوع اسلام گرائي در خاورميانه برگردم.
اسلام گرائي حتي در ميان سنت هاي اسلامي نيز افراطي ترين ديدگاه محسوب ميشود. اين تفکر اساسأ به يک آبت الله اجازه ميدهد فتواي قتل يک نويسنده بي گناه نظير سلمان رشدي را صادر کند، براي هيچ دليلي جز ناخشنودي خداي اسلام گرا بخاطر کفر گوئي اين مرد، و بندگان (بردگان يا سربازان) خدا، از پاکستان تا ايران و عربستان سعودي، فکر ميکنند وظيفه شان رفتن و کشتن، تجاوز و قصابي هر آنکسي است که کافر خوانده شود، و موضوع اعمال قهر خداوند اربابياست که از طريق آيت الله ها با اين بندگان خود حرف ميزند.
اين وحي مرگ است که *مخلوق* بايستي به آن تسليم شود، وقتي که سروش در قاموس آيت الله ها، از قول *خالق* سخن ميگويد. بنابراين، جلاد جمهوري اسلامي که دختران باکره زنداني را مورد تجاوز قرار ميدهد، دارد وظيفه خود را به خداي خود ادا ميکند، و به همينگونه آنانيکه قربانيان خود را در مراسم قرباني کردن انسان در تمدن اينکاInca گردن ميزدند، عمل خود را خدمت به خدا و مردم خويش ميپنداشتند.
حالا سوأل اين است که با اين واقعيت اسلام گرائي در خاورميانه، چه کار ميتوان کرد؟ آيا اين واقعيت تفاوت چنداني با مسيحيت قرون وسطائي دارد، که ساحران را ميسوزاند و انديشمنداني نظيرجوردانو برونو Giordano Bruno را در روي هيزم، به خاطر نظراتشان زنده زنده به آتش ميکشيد. خالي از طنز تاريخ نيست که ذکر کنم، نظرات جوردانو دریاره عيسي، بيشتر به نظرات ضد تثليث مسلمانان شباهت داشته است!
آيا اين اعمال با رفتار شقاوت آميز سيستمهاي لامذهب فاشيسم و کمونيسم با مرتدان آن ايدئولوژي ها، فرق داشته است؟ بنظر من چندان تفاوتي بين همه اين اشکال مختلف رژيم هاي ايدئولوژيک نيست، و اروپا، هم در قرون وسطي و هم در دوران نازيسم و کمونيسم، اين جنايات رژيمهاي ايدئولوژيک را شاهد بوده است، و مردم اروپا بهتر از هر کسي واقفند که دموکراسي ايدئولوژيک بي معني است، و بهترين پاد زهر در برابر اين ويروس، همان پذيرش *پلوراليسم سکولار*، به مثابه اصل در جامعه است.
مايه تآسف است که جهان غرب که تجارب مشابهي از دولت هاي استبدادي ايدئولوژيک داشته است، به اشکال مختلف، نظير ترويج با صطلاح "دموکراسي اسلامي"، مکررأ پلوراليسم سکولار در خاورميانه را تضعيف ميکند،و غلبه اسلام بر خاورميانه را مورد حمايت قرار ميدهد، و از اميال پلوراليستي مردم خاورميانه پشتيباني نمي کند. بويژه در طي دوران جنگ سرد، دولت هاي غربي، اسلام گرائي را سدي در برابر کمونيسم مپنداشتند، و از دولت هائي نظير عربستان سعودي پشتييباني مي کردند، رژيمي که روشنفکرانش را، براي بزير سوأل بردن اسلام، به عنوان کافر يا کمونيست، مورد ستم قرار ميدهد. جنگ عربستان با *پلوراليسم* است و هدفش هم تسلط اسلام بر خاورميانه است، وليکن عربستان از پشبيباني کامل غرب، طي همه اين سالها، برخوردار بوده است!
نتيجه گيري
واقعيت اين است که رفرميست هاي جمهوري اسلامي ايران، برنامه شان تبديل جمهوري اسلامي ايران به دولت اسلامي مدل رفرميست ها ست، تا که اسلام گرائي در ايران را نجات دهند، و آن ها هيچ قصد کمک به شکل گيري سکولاريسم در ايران ندارند. آنها ميخواهند ايران را به چين ديگري تبديل کنند، همانگونه که تين سيائو پينگ، دولت کمونيستي چين را با اتيکت رفرميستي حفظ کرد.
اميد مردم ايران آينده اي نيست که ايران به چين ديگري تبديل شود، که در آن پلوراليسم و سکولاريسم غربي در بند ند، اما تجارت با غرب در آزادي!
بسياري از ايرانيان، نظير شيرين عبادي، سعي ميکنند در چارچوب جمهوري اسلامي فعاليت کنند، تا بتوانند در داخل کشور به مردم ايران خدمت کنند، و آنها افراد صديقي هستند که ميخواهند تا آنجا که امکان دارد، کارنيکي در درون سيستم انجام دهند. اما لابي ايست هايIRI lobbyists رژيم سعي ميکنند چارچوب خود-سانسوري مورد استفاده اين فعالين را، به مثابه چارچوب ايده ال براي دولت آينده ايران عرضه کنند. اينان اميال و آرزوهاي مردم ايران را خيلي دستکم گرفته اند، وقتي تمايلات ارتجاعي رفرميست هاي جمهوري اسلاميIRI refromists را با خواستهاي مردم ايران يکسان جلوه ميدهند، و سعي ميکنند ازشرايط حاضر استفاده کنند و پشتيباني آمريکا از جمهوري اسلامي را کسب کنند؛ تحت عنوان باصطلاح "دموکراسي" بودن جمهوري اسلامي. همانطور که در جاي ديگر مفصلأ بحث کردم اسلامگرائي در داخل و خارج ايران؛ در واقع بيشتر از طريق کساني که مذهبي نيستند، اما گمراهند، تبليغ شده است.
شش ماه پيش بود که زهرا کاظمي، خبرنگار ايراني-کانادائي بوسيله جمهوري اسلامي به قتل رسيد، و طبق معمول پرزيدنت خاتمي شکوائيه اي نوشت مبني بر آنکه قوه قضائيه قاتلان را رها کرد ه است. اين همان کاري است که وي قبلأ درباره قاتلان فروهر ها انجام داد. پرزيدنت خاتمي به گونه اي اعتراض ميکند که گوئي وي بخشي از فعالين سياسي است، و نه رئيس قوه مجريه کشور. آيا هنوز رفرميست هاي جمهوري اسلامي فکر ميکنند با شعار "دموکراسي اسلامي" ميتوانند ضديت خود با پلوراليسم سکولار را کتمان کنند؟
مردم ايران خواهان حمله آمريکا نيستند، ولي اين به آن معني نيست که مردم ما پشتيباني از مبارزه خود در جنبش دموکراسي خواهي براي پلوراليسم واقعي ، که لازمه اش *تغيير رژيم* به *جمهوري سکولار* است، را نخواهند.
لابي ايست هاي جمهوري اسلامي همان تاکتيک هائي را امروز بکار مي برند، که در 20 سال گذشته بکار برده اند، يعني هميشه هرآنکس که خواهان تغيير رژيم در ايران است را مجاهد و يا سلطنت طلب ميخوانند. آنها از موقعيت جايزه نوبل شيرين عبادي استفاده ميکنند، تا اين توهم را ايجاد کنند، که فعالين واقعي سياسي و حقوق بشر در ايران، خواهان رفرم جمهوري اسلامي و باصطلاح "دموکراسي اسلامي" هستند، و نه آنکه جنبش دموکراسي خواهي ايرانيان خواهان به دور ريختن تمام اشکال اسلامگرائي و خواهان بنيانگذاري پلوراليسم واقعي و جمهوري سکولار در ايران است.
سام قندچی، ناشر و سردبير
ايرانسکوپ
http://iranscope.ghandchi.com/
6 دي 1382
Dec 28, 2003
ضميمه:
اتحاد براي جمهوري سکولار
نه اتحاد جمهوريخواهان
متن رساله بزبان انگليسي
http://www.ghandchi.com/308-IslamicDemocracyEng.htm
Islamic Democracy is *not* Pluralism
http://www.ghandchi.com/308-IslamicDemocracyEng.htm
Persian Version
http://www.ghandchi.com/308-IslamicDemocracy-plus.htm
Preface
In October this year, I wrote about the good news that Iranian human rights activist Shirin Ebadi had won the Nobel Peace Prize, and the bad news that IRI reformists were trying to use this occasion to portray themselves as the alternative for Iran. Nobel concert in honor of Ms. Ebadi this month was a wonderful event that was broadcasted worldwide, and helped to pass the era when Iranians were viewed as hostage-takers, and nobody knew that all these years, even under fascism of Islamic Republic of Iran (IRI), there were people inside Iran, who risked their lives, to speak for democracy, and against IRI violations of human rights in Iran and abroad. Nonetheless, the focus of the Noble Peace Prize Concert was to show the so-called "Islamic Democracy" as the alternative for Iran and the rest of Middle East. And this is another huge mistake the West is now making in the Middle East.
Islamic Democracy another Mistaken Strategy for Middle East
Islamic Democracy as a show on TV is a beautiful miracle, and it ends up with all being happy ever after, with no terrorists, no stoning, no killing of heretics, and no amputations. But the reality of Islamic Democracy is a nightmare and not a pleasant dream..
Not only Khatami, but even the likes of Aghajari, co-winner of Karski award this year, have no respect for pluralism, and have condoned or even supported the murder of non-Islamic personalities. Aghajari and his organization OMIR were supporters of Khomeini's fatwa against Rushdie, and he still supported Khomeini's legacy when he himself was given a death verdict for blasphemy last year, and kept silence, while Khomeini's death fatwa against Salman Rushdie was supported by his OMIR organization in a press conference at the time.
When an Islamic political party subscribes to the laws of killing heretics, stoning, amputations, etc, isn't such a platform opposite to any real democratic constitution? Then how can this so-called Islamic Democracy of these Islamist forces be prescribed for Iran, and the rest of the Middle East, as if it is democracy and pluralism. I have extensively explained what real *pluralism* means and there is no need to repeat here.
In the Middle East, pluralism should be supported, and not the so-called "Islamic Democracy", which is actually an anti-pluralist ideology, and has been part of Islamism all these years, trying to eradicate non-Islamic ideologies and political views in the Middle East.
Islamic Democracy in Iran was advocated by Rafsanjani, when he was the president of IRI, and after him, Khatami has been using the same program. The real life of Iran and Iranians under the so-called "Islamic Democracy", has been the slaughter of Bakhtiar in Paris, murder of Kurdish leaders in Germany, and finally the butchering of Forouhars in Tehran. None of these cases were ever answered properly by IRI, when the promoters of Islamic Democracy themselves were at the helm in Iran, during and after these atrocities.
Islamic Democracy or Secular Pluralism?
Khatami tries to say that his hands are tied. Is it really the hardliners who are blocking the democracy that supposedly the promoters of Islamic Democracy want to usher in? Is Islamic Democracy the harbinger of pluralism? The answer is *no*. Islamic Democracy *itself* is anti-democratic, because it is anti-pluralist.
Allowing only the shades of Islamic thought to have freedom is *not* pluralism. It is apartheid.
Even in Europe after centuries of the Protestant challenge to Catholicism, it was only after the rise of secularism that finally a true pluralism ushered in.
Without secularism, there will be no democracy in Iran or in the rest of Middle East. Middle Eastern countries are *not* Islamic countries, contrary to the way Islamists like to depict the region to the world. They are countries on the road to secularism and pluralism, and they can use all the support the West can give them in their journey to pluralism.
All shades of human thought, religious or not religious, should be allowed to exist in the Middle East. Why do some in the West allow themselves to push Islamic Democracy on the Middle East, when they do not follow similar approach for Europe or America. Do they want Christian Democracy for Europe and America? Would they prefer Communist Democracy rather than full pluralism in Eastern Europe? Would they award advocates of Communist Democracy, who had been involved in Stalin's purges?
Why is all this Islamic Democracy prescribed for Middle East? And what is the illusion to see it as the remedy for the virus of Islamist terrorism?
Hasn't the West learned from the mistake of creating the Frankenstein monster of Taliban mimicking Iran's Revolution and today it is trying to create the failed path of Islamic Democracy of Iran in Afghanistan and Iraq which is again a step backwards following he IRI paradigm! Concessions to a faction of Islamists, the so-called leaders of Islamic Democracy, and sacrificing secularism in the Middle East, will not resolve the issue of terrorism. It will make it worse.
The secularists are the real pluralists who are working tirelessly in Iran and other Middle Eastern countries. What is expected of the West is that the Western democracies to stay truthful to their own pluralist traditions, when dealing with the Middle East. It is so unfortunate that the same people who in Eastern Europe dealt with the so-called Communist Democracy, are advocating Islamic Democracy for Iran.
Western states should condemn Saudi Arabia, which discriminates against followers of other religions and women, and executes all kinds of Islamist cruel punishments, such as beheading which is commonplace in Saudi, in 21st Century. Why should a Jew be scared of his/her life to go to Saudi, and still Saudi Arabia to be a member of the UN and to be considered as a friend of the U.S.?
Islamism means exclusivity of Islam in the Middle East and it should be condemned in all its shades. Islamists have demonized secularists as Communists, Atheists, or infidels in the Middle East, to justify their suppression of free thought, and their oppression of free thinkers in that part of the world, which they consider as their launch pad to export their creed to dominate the world.
The attempts of the likes of IRI and Saudis to attack the secularists as infidel or Communist or anything else must be condemned. It is time to show the world that the Cold War is over, and that Islamists cannot use the slogans of that era, to deceive the Western democracies, to keep their backward regimes in power. The majority of secularists in all these countries are not Communists, nonetheless, why should anybody care what ideology anyone has? Why Islamism, albeit the so-called Islamic Democracy, allows itself to decide what way of thinking is legitimate for people, by strangling the freedom of thought in the Middle East?
Islamism is not any better than Communism, so why should the West support one and not the other? As far as I am concerned, Communism and Atheism are other religions like Islam, and as long as these religions are not forced on the people, in a pluralist state, anybody should be able to *think* as they wish and have freedom of conscience. It is time to reject Islamist regimes, including the so-called Islamic Democracy that have no respect for freedom of thought, and support full pluralism in the Middle East.
The West would be amazed to know how much latent support for secularism and pluralism exists in countries like Iran, where the Islamists try to use intimidation inside, and propaganda outside, to depict the people of Iran as Islamist. Nothing can be farther from the truth.
Iranian people have been fighting Islamism long before the West saw this menace on Sept 11th. Even at the time of hostage-taking in Iran, there were many journalists inside Iran, such as myself, who were attacked by the Islamists, because of taking a stand against hostage-taking.
The Islamists' Death to America slogan has been to scare the West from supporting real pluralism in the Middle East, when Islamism has a hard time to keep dominance in the region. The West does not need these so-called proponents of Islamic Democracy in the Middle East. It is the other way, they need the West to save this last vestige of Islamism in the Middle East. WTC massacre proved that even the West cannot be immune, when making deals with the Islamists of different colors, and as long as pluralism is suppressed by Islamism, and as long as Islamism dominates the Middle East, all these deals are like the pacts of Chamberlain with Nazism.
Islamist Ideology and Terrorism
All these years, the Islamists raped the virgin girls before executing them, because they believe their God has asked in Koran not to execute women who are virgins, and the IRI Revolutionary Guard executioners shamelessly would go and pay the dowry of the virigin political prisoners they raped the previous night, to her parents, along with the lifeless body of the victim.
What is the root of this attitude of Islamism? Islamist ideology is a belief that Islam is entitled to exclusivity for the mind of the people of the Middle East, and kills anybody holding any other thought challenging Islamism.. This is how Islamism stops pluralism wherever they get the upper hand anywhere in the Middle East, and their goal is to do the same at the global scale.
A simple look at the Islamic texts shows that everywhere the human being is referred to as the *slave* of God. True that one can see this view in all Abrahamic religions, as I have discussed elsewhere, but its literal meaning is lost even by Evangelists who see a herd and shepherd relation in the predominantly Christian countries. Whereas the extreme slave and Master, or created and Creator relation, builds the legitimacy of clerics under Islamism, speaking in the name of God Master, to incontestably order fatwa killings, rape of prisoners, and other atrocities.
Years ago I wrote a paper entitled "Intelligent Tools: The Cornerstone of a New Civilization", which was an in-depth look at slavery and artificial intelligence, In that paper I noted how tool making nearly made humans as we know them, and how slave society was the best example of a society where the humans were clearly used as *tools*. On one hand tool-making made human civilization possible, on the other hand it made the attitude of controlling nature, and even controlling of humans by humans, possible, as I noted in another work entitled "Dancing in the Air".
The fact is that tool-making made it possible for humans to create new things and thus be *creator* of their *created* objects, and humans extended this view to the universe and human society at large.
Thus they developed a view of the world as being the work of a "Creator" and regarded themselves as well as everything else in the universe, as the "created". The Gods were Creators and the humans were just the created objects, sometimes just to entertain the Gods, and the priesthood speaking for those Gods, needed little explanation to justify the demands of those Supreme Masters from their subjects. This view of God is present, in various degrees, in all Abrahamic religions. In contrast, one seldom sees such a view in religions like Zoroastrianism of Iran, or Hinduism, or Buddhism, where they do not look at the universe in such anthropocentric ways, and even some traditions within the Abrahamic religions have discarded such ontological views.
The anthropocentric Creator-vs-created view of the universe has been dominant in all societies the same way the material basis of using humans as tools had remained until intelligent tools could be artificially made. As I have noted elsewhere, the ending of many slave societies was not because of ending the material basis of slavery, and rather it was because the shameful treatment of our kind as a mere tool was no longer acceptable in the societies that discarded it, and it is noteworthy that even in the modern U.S., slavery revived centuries after it had been discarded, because the material basis of slavery had not been eradicated. So until the material basis of slavery which is using the humans as tools is ended, one could not say the slavery was totally over and done with. Also the basis of the view where everything in the universe and society is viewed in a Creator and created or in a slave and master relation
Let me return to the topic of Islamism in the Middle East.
Islamism is even the most extreme attitude among the Islamic traditions, let alone within the Abrahamic traditions. It basically allows an Ayatollah to issue a fatwa to kill an innocent writer like Salman Rushdie, for no reason but the unhappiness of Islamist God for the man's blasphemy, and the servants (slaves or soldiers) of God from Pakistan to Iran to Saudi Arabia think it is their duty to go and kill, rape, and murder whoever they consider an infidel and the object of the wrath of their Islamist God, which speaks thru their Ayatollahs.
This is the oracle of death which the *created* have to succumb to, when the oracle speaks for their *Creator*. Thus the IRI executioner who rapes the virgin girl, is doing a service for his God, the same way those who beheaded their victims of human sacrifice in the Inca civilization, considered their action as serving their God and people.
Now the question is what can one do with this reality of Islamism in the Middle East? Is this much different from the Christian Medievalism, burning of witches and killing of thinkers like Giordano Bruno at the stakes, for his ideas that were ironically more similar to Islamic anti-Trinity ideas of Jesus?
Is it so different from similar ruthless treatment of heretics by the atheistic systems like Communism or Nazism? Frankly I do not see much of a difference between all these forms of ideological regimes, and Europe in Middle Ages and in the eras of Nazism and Communism hese kinds of atrocities of ideological systems and is better aware that ideological democracy is meaningless, and the best antidote to this virus is the acceptance of *secular pluralism* as the basis in society.
It is unfortunate that the Western world that has had similar experiences of ideological despotic states, but has continuously undermined secular pluralism in the Middle East ,and in one way or other, under tags like the so-called "Islamic Democracy", and they have supported Islam's dominance in the Middle East, and have not supported the pluralist aspirations of the Middle Eastern people. Especially during the Cold War, the Western states viewed Islamism as a way to block Communism and supported states like Saudi Arabia that basically murdered anyone questioning Islam as infidel or communist. Saudis war is with *pluralism* and their goal is dominance of Islam in the Middle East and they received the full support of the West.
Conclusion
The reality is that IRI reformists of Iran are planning a transformation of IRI to their version of an Islamist state, to save Islamic state in Iran and elsewhere in the Middle East, and they have no intention of helping the formation of full secularism in Iran. They want to turn Iran into another China when Teng Hsiao-Ping preserved the Communist state with the reformist tag.
This is not what Iranian people hope for Iran, another China without Western pluralism and secularism, but with Western trade!
People like Shirin Ebadi try to work within the framework of IRI, to be able to be of service to Iranian people inside Iran, and they are sincere and want to do something within the system as much as possible. But those IRI lobbyists who try to make the self-censored framework that such activists use, as the ideal framework for Iran's future state, are underestimating the aspirations of Iranian people, by equating it with the reactionary desires of IRI refromists, and they are trying to use the occasion to justify their calls for US. support of IRI, as if it is a "democracy"! Islamism inside and outside Iran has actually been more promoted by the misguided non-religious people as I have noted elsewhere.
It was just six months ago that Zahra Kazemi, the Iranian-Canadian journalist was murdered by IRI, and as usual President Khatami has only issued a complain about IRI letting the murderers free. This is the same as what happened in the case of Forouhars chain murder before that. President Khatami writes his protests as if he is a an activist protesting, whereas he is at the head of IRI executive power. How long more do the IRI reformists think, by the slogan of "Islamic Democracy," they can deceive the Iranian people about their opposition to real pluralism.
Iranian people do not want the U.S. invasion of Iran, but that does not mean Iranian people do not want to be supported in our pro-Democracy struggle for real pluralism which requires a *regime change* of Iran to a *secular republic*.
IRI lobbyists are using the same tactics today that they have used in the last 20 years, always trying to show anybody who wants a regime change in Iran, as MojAhedin or monarchist. They use the occasion of Nobel Prize for Shirin Ebadi, to make the illusion that genuine Iranian activists want reform of IRI and the so-called "Islamic Democracy" and not that Iranian pro-democracy movement wants discarding of all shades of Islamism to establish a real pluralism and secular republic in Iran..
Sam Ghandchi, Editor/Publisher
IRANSCOPE
http://www.iranscope.com/
Dec 28, 2003
Saturday, July 08, 2006
عدالت اجتماعي و انقلاب کامپيوتري
سام قندچی
چهارده سال پيش در 1989 من مقاله اي نوشتم تخت عنوان "تئوري ارزش ويژه " و در آن نوشنه موضوع عدالت اجتماعي را در اقتصادهاي متکي به دانش تمدن نوين، مورد بررسي قرار دادم. در واقع تئوري اقتصادي من در باره اقتصاد نو، بر ارزيابي من از تحولاتي است که عمومأ انقلاب کامپيوتري خوانده ميشوند، و من در مقياس تاريخي در 1985 در مقاله ابزار هوشمند، اين تحولات را آقاز تمدن نويني خواندم، که یا توان جديد بشر در توليد ابزار هوشمند امکان پذير شده اند.
من به تفصيل در 2002 درمقاله اي درباره سوسياليسم نشان داده ام که سوسيلليسم نيز همچون سرمايه داري، در پاسخ به معضل عدالت اجتماعي قرن 21 ناتوان است، و سالها پيش در 1989 ، در نوشته ای تحت عنوان viewpoint ، خاطرنشان کردم